بسم الله الرحمن الرحیم



 

نوشته شده توسط حبیب الله "امانی عسقلانی" در Wed 2 May 2012 ساعت 2:57 PM موضوع | لینک ثابت


پیشگفتار کتاب انوارالهدایات

بنام خداوند جان و خرد

پیشگفتار

باید اعتراف کنم که نه نویسنده هستم و نه عالم دین، فقط عشق برای دریافت حقایق زندگی در پرتو ارزشهای والای دین مبین اسلام مرا به مطالعه و تحقیق واداشت وبسوی بحر بیکران معرفت کشانید. سالها کوشیدم تا به عمق اسرار این بحر پی برم، ولی با تمام تلاش فقط قطره ای از آن نصیبم شد که آنرا برداشتم و اکنون خوشحالم که این قطره  را  که همچو زلال پاک است، در این مجموعه  بنام «انوار الهدایات» گنجانیده و خدمت تقدیم میدارم. امید است محتوای این اثر کوچک که از آیات مبارکه قرآنی، احادیث نبوی، گفتار امامان و بزرگان دین، عرفا و شعرای بزرگ اسلام برگرفته شده و در جمعاً پنج فصل با ایزاد برگزیدهء اشعار عرفانی و ضرب المثل ها تهیه شده وبدینوسیله پیشکش حضور شما خوانندگان عزیز میشود، موجب مسرت و استفاده شما قرار گیرد.

دعای این عاجزهمیشه اینست که خدای لایزال این توان را به هریک ما دهد تا خود را از حقایق دین اسلام  آگاه سازیم و به اصول آن پابند باشیم. دین مقدس اسلام، دین دنیا و آخرت است و خدای متعال بنده را فاعل مختار آفریده، برایش عقل عنایت کرده و برایش کتاب و پیامبر فرستاده تا خوب را از بد و حق را از ناحق تفکیک نماید و بسوی خیر و فلاح قدم بردارد و از شر بپرهیزد تا رستگار شود.

ازعلمای کرام عاجزانه استدعا دارم با ابراز نظر و انتقادات سازنده شان در هر بخش این مجموعه برمن منت گذارند و با مشوره های عالمانه مرا  رهنمون شوند تا در چاپ بعدی به اصلاح و اکمال آن بپردازم.

الهی تو آن کن در پایان کار

که تو خوشنود باشی و ما رستگار

با عرض حرمت

حبیب الله امانی «عسقلانی»


 

نوشته شده توسط حبیب الله "امانی عسقلانی" در Mon 30 Apr 2012 ساعت 2:8 PM موضوع | لینک ثابت


از صفحه 1 - 8 کتاب انوارالهدایات

فصل اول

توحید

در محفلیکه خورشید اندر شمار ذره است      خــــود را بزرگ دیدن شرط ادب نبــــاشد

بنام آنکه ملـــــــــکش بی زوال است

بوصفش نطق صاحب عقل لال است

زهی عزت کــــه چندان بی نیازیست       کــه چندین عقل و جان آن جا به بازیست

  زهی هیبـت کـــــه یک ذره خورشید        بیـــابد گــــم شــــود درســـایه جـــــاوید

تـــوحـید گوی او نه بنی آدمند و بس       هربلبــــلـــیکه زمــزمه بر شاخــسار کرد

کوه ودریاودرختان همه درتسبیح اند     نه همه مستمعان فهــــم کنــــــند این اسرار

آفـــــرین جــــان آفـــرین پــــاک را        آنکه جــــان بخشید وایمـــــــان خاک را

عـــــرش را بــر آب بنـــیاد او نهاد         خاکـــــــیان را عمـــــــر بربـــاد اونهاد

هــرچــــه آورد از عدم حق در وجود       جمـــــله افتــــادند در پیشــــــش سجود

عــرش برآب است وعالـــمبرهواست     بگذر از آب و هوا جــــمله خــــــداست

عـرش و عالم جز طلسم بیش نیست        اوست پس این جمله اسم بیش نــــیست

بنام آنکه نـــــــــــــــام او قدیم است       به خاص و عام رحمنورحــــیم است

ذات خداوند :

خداوند یکتا،بینیاز، جاویدان و مدبر امور مخلوقات است پینکی و خواب او را نمیآید، همه آنچه در آسمانها و زمین است مخصوص بنده و تحت فرمان او است. هیچکس نمیتواند بدون اجازه­ ای او به دیگری شفاعت کند. آنچه برای انسان مشهود است دنیا و آنچه که در پیش رو دارند «آخرت» اوهمه را میداند. انسانها هیچ نمیدانند مگر آنچه را به زبان پیامبران بیان داشته است، کرسی خداوند بنابر انبساط و وسعتش به آسمانها و زمین احاطه دارد، کرسی منظور از علم خداوند است. هفت آسمان و طبقات زمین در برابرکرسی خداوند (منظور از کرسی عرش معلی است) مانند حلقه­ایست پرتاب شده در بیابان، حفاظت آسمان­ها و زمین او را عاجز نمیسازد و هیچگاه افسرده نمیشود و خداوند بر مخلوقاتش صاحب جلال و شکوه است.

مـن نگنجم در سماوات و زمیناز عجب گنــجم به قلب مؤمنین

جوهر ذات پروردگار:

الله(ج) از کمیتو کیفیت منزه است و برتر از آن است که در مقیاسهای ناقص تو بگنجد اگر با سرعت نور یک تریلیون سال به عالم­های دیگر بروی و سپس آن همه عالم­ها را یکی بالای دیگر قرار دهی همه این مشاهدات­ به نسبت هستی خداوند غباری بیش نیست علمای کلام و متصوفان میگویند: هر آنچه به ذهنت خطور کند الله(ج) غیر از آن است. الله(ج) موجود است اما وجود او فراتر از ادراک ما است. گویته ادیب آلمانی می­گوید: ترا با هزار یک اسمت یاد میکنند، ای موجود مجهول! من اگر به جای هزار و یک اسم، با هزاران اسم تو را یاد کنم باز هم نتوانسته­ام حق ثنا و ستایش ترا ادا کرده باشم.             

خود شناسی خدا شناسی است:

آنکس که خود را بیشتر شناخته خدا را بیشتر شناخته است.

به صحرا بنگرم صحرا تو بینمبه دریا بنــگـــــرم دریا تو بینم

به هرجا بنگرم کوه ودرودشتنشان از قامـــت رعنای توبینم

«بابا افضلی کاشانی»

موسی وعیسی کجا بودکآفتابکشت موجودات را میداد آب

آدم و هوا کجا بود آن زمانکه خدا بنهاد این زهدرکمان

«مولوی بلخی رومی»

همسایه نمیداند و می خروشد،او می بیند و می پوشد

خداوند بر همۀ بنده­گانش لطف و مرحمت زیاد دارد. موسی و برادرش هارون را به نزد فرعون فرستاد تا آن ملعون با هزارها جنایاتش از آتش دوزخ نجات یابد. ببنید که خداوند چقدر مهربان است که بندۀ سرکش خود دو نفر از پیامبران را میفرستند تا اگر راه یاب شود از آتش جهنم نجات یابد. پدر به یک نافرمانی فرزندش را می راند بنگر خدا را که دشمنش را میخواند.

النازعات:ا ذهب الی فرعون انه طغیڼ «برو به سوی فرعون که در ستم  و ظلم از حد تجاوز کرده است، بگو میل داری که از گناهایت پاک گردی؟ بدو سخنان ملایم و غیر آمرانه بگوئید».

 

شمه­ ای از صفات آفریده­گار پروردگار عالمیان:

قوی العزیز

بی­همتای قدرتمند شکست ناپذیر.

الله      

حاوی قدرت خلاقیت

الرحمن

بی­حد مهربان

الرحیم

بی­حد بخشاینده

الملِک   

پادشاه روز محشر

القدوس

مقدس

السلام

منشأ صلح و پاکی

المؤمن

مراقب ایمان و عقیده 

المُهیمِن

نگاهبان همه مخلوقات

الجبار

فرمانروای مطلق (پر هیبت و با نفوذ)

المتکبر         

یگانه بی­مثل و مانند

الخالق  

آفریده­گار مطلق

الباری

قدرتمند و خلاق

المُصور

صورت دهنده

الغفار

بخشایندۀ پر قدرت

القهار

چیره، مسلط، صاحب کنترول کائینات

الوهاب

سخاوتمند

الرَّزاق  

روزی دهندۀ جمیع مخلوقات           

الفتاح

درگاه باز دارنده

العلیم 

دانا و عالم مطلق

الباسط 

وسعت دهندۀ کائینات

السمیع      

شنوندۀ همه نیایشگران

البصیر

تماشا کنندۀ کائینات

الحکمُ

حاکم و قضاوت­گر همه

العدل

عادل مطلق

سبحان الله والحمدالله ولا الهَ الا اللهُ اللهُ اکبر و لا حولَ و لا قوة الابالله العظیم.

یا قدوس یا حنان یا منان یا رؤف یا رحیم یا رحمن یا حی و یا قیوم، یا ذوالجلاال ولا اکرام.

الحشر :22عالِم الغیب و الشهاده ط

ذات او تعالی از پیدا و نهان آگاه است

الملِک – مالک مخلوقات است

القدوس – از هرگونه صفات زشت (عیب و نقص) منزه است.

السلام – پروردگارت برکسی ستم روا نمی­دارد و مردمان از سلامتی برخوردارند.

المؤمن – و تأیید کننده رسولان با ارسال معجزات است.

المهیمِن – مراقب احوال بنده­گان است.

العزیز – چیره و مقتدر است که هیچ درمانده نمیشود.

جبار – دارای شکوه، عظمت و جبروت است که دیگران به درگاهش سر تسلیم فرود می­آورد.

المتکبر – عظمت و کبریایی فقط سزاوار اوست.

وَ هُو العزِیز الحکِیم، و اوست آن ذات بی­همتا قدرتمند و با حکمت.

و السلامُ علی من التبع الهدای

«و السلام بر آنکس که از پی هدایت قدم  مینهد»

عظمت خداوند عزَوجَل:

فیلسوفان و منجمین و علمای فزیک و هوانوردی بعد از تتبعات متوالی راجع به این فضایکه ما زندگی می­کنیم چنین اظهار نظر می­دارند:«و ما امروز می­دانیم که وسعت این جهان به قدری است که مطابق فرضیۀ (انشتین) (قطر آن سه هزار ملیون سال نوری می­باشد)» یعنی اگر نور که با سرعت در یک ثانیه سه صدهزار کیلومتر حرکت می­کند، و اگر از یک طرف جهان به حرکت درآید بعد از (سه هزار میلیون سال) به طرف دیگر آن خواهد رسید.

جهان با این همه عظمت و پهناوریش با نظام شمسی همۀ آن­ها مقایسه با آسمان اول حلقۀ کوچکی است افتاده در صحرای اعظم آفریقا و آسمان اول همین تناسب را با آسمان دُوم و بالاخره تا به آسمان هفتم دارد و این­ها همه مقایسه با عرش معلی دانه خرمایی  است که افتاده در بیابان، بناءً عظمت خداوندی و دانش و چگونگی ذات او تعالی از فهم بشر به همان تناسب فوق به دور است.

البروج: 1و2 وِالسماءِ ذات البروج الخ «و سوگند به آسمان که دارای برج­های فلکی بسیار است­»

آفرید­ه­گار به هرچیز از آفریده­های خود سوگند یاد می­کند، مخلوق نباید جز به خالق خود سوگند یاد کند.

الرحمن: 29 کُلَّ یومٍ هُوَ فی شأن

«و خداوند هر روز به قدرت و اسعۀ الهی در کاری مخیر العقول و معجزه آسای جدید است.»

قبض روح انسان ­هایکه مرگشان فرا میرسد:

النازعات: 1- 3 و النازعات غرقاً و الناشطات نشطاً الخ

«ازین رو فرشتگان زیاد در زمینۀ قبض ارواح کار میکنند و به طور جداگانه بسوی هر فردی که قرار است روحش قبض گردد فرستاده میشود و همۀ این­ها تحت فرمان حضرت عزرائیل هستند.»

و او به فرمان آفریده­گار پروردگار عالمیان نظر به ارواح خوب و بد فرشتگان مختلف را میفرستد، و روحشان را قبض میکند.

 معلومات چند از نظام شمسی، آسمان، زمین و ماورای آن و چگونگی خلقت آن به امر خداوند توانا و با حکمت. هیچکس تصور نمیکند که خلقت آسمان­ها و زمین و نظام فلکی از بخار باشد. تا اینکه در عصر حاضر دانشمندان و پژوهشگران با به کارگیری امکانات علمی و تحقیقات متعدد بقایای بخاریکه ستاره­گان از آن شکل گرفته اند، در فضاء مشاهده نمودند، و بر این واقعیت علمی که اصل آسمان و زمین و تماماً سیارات از بخارخلقت شده اند. واقف گشتند.

فصلت: 11  ثمُّ اِلَستَوِی اِلی السماءِ وَ هِیَ دُخانٌ فقالَ لَها وللارض ائتِیا طوعاً و کرها قالتا اُتِینا طائِعین. 

«آنگاه عزم خلقت آسمان را فرمود ماده اصلی آن دود بود، سپس به زمین و آسمان فرمود، بخواهید و یا نخواهید دستور مرا بجا آورید، آسمان و زمین گفتند: فرمان تورا به منصأ اجراء در آوردیم».به این پیمانه قدرت و توانائی هیچ مخلوق را نسزد و این خاصۀ خداوند عزیز و حکیم است. و در جای دیگری از کلامش از توانائی بی­همتا و قدرتمندی بی­مثل خود چنین ارشاد می­فرماید.

سورۀ زاریات : 47 وَالسَّماءَ بَنَینَا ها بِأَیدٍ و انّالَمُوسِعُون.

«وما آسمان­ را به قدرت کاملۀ خود بر افراشتیم و بی گمان آنرا توسعه میدهیم و ما قدرت آفرینش آسمان را داشتیم چرا که زمین همراه با آب وهوای آن در برابرآسمان حلقۀ کوچکی افتاده در بیابان را میماند».

اصطلاحات قرآنیالبقره 267 وَاللهُ غَنِّیٌ حمید ط

«بدانید که خداوند آن ثروتمند ستوده ذات است.»

قاهر

غالب

مکر

تدبیر

فتنه

امتحان

فرقان

جدائی حق از باطل

قهار

صاحب قدرت خارق العاده

حکیم

کاردان، سنجیده کار، لطیف، باریک بین

عزیز

توانا

خبیر

آگاه

محمد بن علی ترمزی گوید:مراقب و مواظب امر کسی باش که تو از نظرش پنهان نمیتوان شد، و از کسی سپاسگزاری کن که نعمتش از تو قطع نمی­گردد، و کسی را بندگی کن که هرگز از او بینیاز نیستی و در برابر کسی متواضع و فروتن باش که ابداً از سرزمین و مملکت او خارج شده نمیتوانی.

راجع به پیروی اشیای بیجان از اوامر خداوندی سورة طه: 19 -21

در کوه طور پروردگار به موسی صدا کرد. «ای موسی عصای دستت را بیفگن، هنگامیکه عصا را بیفگند بلافاصله اژدهای بزرگی شد که بسیار به سرعت حرکت میکرد که صخره و درخت را میبلعید و موسی از آن ترسید و فرار نمود، و خداوند فرمود، ای موسی آنرا بگیر و بیم مدار و آنرا ما به حالت نخستینش دوباره باز می­گردانیم و به امر خداوند دوباره عصاء شد. اینجاست اطاعت چوب خشک از امر خداوندی (ج).

font face=79font face= style=


 

نوشته شده توسط حبیب الله "امانی عسقلانی" در Mon 30 Apr 2012 ساعت 2:7 PM موضوع | لینک ثابت


از صفحه 8 - 14 کتاب انوارالهدایات

فصل دوم

قرآنکریم دستور اسلام

معارف قرآن :

و َمَا کانَ رَبُّکَ نسیا ط

«و پروردگار تو هرگز فراموش کار نبوده است»

شعراء 83:  رَبِّ هَبلیِ حُکماً والحِقنِی باالصّالحین ط

«پروردگارا! به من دانشی الهی عنایت فرما و در زمرۀ صالحان قرارم ده.»

«رَبِّ زِدِنی علماً » پروردگارا به دانشم بیفزاً

عنکبوت: 62  الله یبسط الرزق لمن یشآء من عباده الخ

«خداوند هرگونه مصلحت بداند برای بندگانش رزق و روزی را وسعت میدهد و یا تنگ میگرداند خداوند دانای کل امور است.»

رسول خدا مؤمنی را چنین توصیف میفرماید:

غنی وثروت مند به کسی گفته نمیشود که مال ودارای زیاد را برای عرضه وصادرات داشته باشد .

بلکه ثروت مند واقعی کسی است که از غنای نفس ومناعت طبع برخوردار باشد ( متفق علیه )

الانسان (دهر) 2 و 3 «ما او را از نطفۀ مرد و تخمک زن آفریدیم و برای آزمون، به او قدرت شنوائی و بینائی عنایت کردیم.» ط

تبصره: از قدرت­های اولیه که نوزاد وجود آن­ها را نشان می­دهد شنوائی و بینائی است.

الدهر: 3- «ما او (انسان) را براه راست هدایت فرمودیم خواه شکر گذار باشد و خواه کافر و ناسپاس انتخاب با اوست.»مراسلات 20- «آیا ما شما آدمیان را از یکقطره آب ­ بی اهمیت نه آفریده­ایم؟»

 

خود کشی در اسلام قطعاً ممنوع است:

انساء: و خودکُشی نکنید بیگمان خداوند به شما مهربان است و کسیکه چنین کاری را تجاوزگرانه و ستم­گرانه مرتکب شود او را به آتش دوزخ میسوزانیم اینکار به خدا آسان است.

از ابو سعید خدری و ابو هریره روایت است که پیامبر(ع) فرمودند:

اگر تمام ساکنان آسمان و زمین در کُشتن مؤمنی شرکت کنند خداوند همۀ آن­ها را در جهنم میاندازد.

المدثر:55«این قرآن پندیست عالمگیر برای تمام جامعۀ بشری برای هر کسیکه طالب هدایت و پندآموزی باشد.»

تبصره: مستند به آیۀ فوق خداوند کسیرا هدایت میفرماید که علاقه­مندی به هدایت داشته باشد.

انسان فاعل مختار است :

در تفسیر کبیر علمای توحید می گویند :

معنی اضلال وهدایت الهی این نیست که هر کدام را مجبور به گزینش ره ضلالت وهدایت میکند، وکافران را جبرآً به  راهضلالت سوق میدهد ومؤمنان را به هدایت سوق میدهد این معنی با عدل الهی مخالف است وباشریعت آسمانی همخوانی ندارد ( فمن شاء فلیومن ومن شاء فلیکفر ) بنابرین اکراه واجباری وجود ندارد ، انسان دارای اراده واختیار میباشد .

کسی از حضرت علی (ع ) پرسید : آیا رفتن به سوی شام برای جنگ علیه آنان بر قضاو قدر وابستگی دارد ؟ آن حضرت فرمودند : اگر ما بدون اختیار محکوم به انجام کردار واعمال خود باشیم ، پس پاداش وعذاب معنی ندارد و بشارت و انذار در کار نیست ، خداوند بر بندگانش اختیار داده است ودر انجام اعمال اراده بندگان نقش دارد .

انسان: 2و3 أمشاج نبتلیه فجعلنهُ سمیع بصیرا اناهدینه السبیل اما شاکراً واما کفورا ط

ترجمه : برای آزمون به او قدرت شنوای و بینای عنایت فرمودیم وما اور ا به راه راست هدایت         نمودیم انتخاب با اوست خواه سپاس گذار باشد خواه عصیان گر "

العصر: 1 سوگند به زمان که دارای شگرفیها واندرز هاست که انسان در زیان است

الهمزه: 1 هلاکت باد برای هر کسیکه عیب جوئی میکند و ابروی مردمان را به بازی میگرد ویا پنهانی با اشارۀ چشم عیب جوئی میکند .

عادیات: 6  انسان به صورت قطع در برابر نعمت های خداوند نا سپاس است .

عبس: 12  فمن شاء ذکر

ترجمه : هرکس از بندگان خداوند اگر بخواهد از قرآن پند میگرد واز رهنمود های آن بهره مند میگردد.

الاسراء: 36 ولا تقف ما لیس لک به علم

در پی آنچه که ندانی چیست مرو ، مقوله عوام است تانباشد چیزکی مردم نگوید چیزها ، این مقوله بدترین پندار و مخالف ارشاد خداوند و تضاد با نص قرآن دارد .

انعام :141 ولا تسرفو انه لا یحب المسرفین ط

ترجمه : اسراف مکنید ، خداوند اسراف کنندگان را دوست ندارد . 

یوسف: 53  وما اُبرئُ نفسی إن النفس لآماره ط

ترجمه : وبه پاکی صفت نمیکنم نفس خودرا به تحقیق نفس بسیار فرماینده است به کار های نا صواب وبدی ، مگر که مهربانی کند پروردگار من.

الشوری :27  ولو بسط الله الرزق لعباده لبغوأ فیالارض الخ

اگر خدا روزی بندگانش را افزون کند در زمین فساد میکنند ولی به اندازۀ که بخواهد روزی میفرستد .

پروردگار عالمیان از ازل روزی هریک را تعین فرموده .

هود: 6 ومامن دابةٍ فی الارض الا علی الله رزقها ط

ترجمه : و نیست هیچ جنبندۀ ولی بر خدا است روزی او .

فصلت: 53 سنریهم آیاتنا فی الافاق وفی انفسهم حتی یتبین لهم انه الحق «  خواهیم نمود ایشان را نشانه های خود در اطراف عالم ودر نفس های ایشان »

پرودگار عالمیان خطاب به پیامبر چنین ارشاد می فرماید : القلم: 9 10  ولا تطع کل حلاف مهین . همازٍ مشاءٍ بِنمیم ط «از کسیکه به حق وناحق بسیار سوگند میخورد وبه عظمت خداوند ارج نمیگذارد وفجور پیشه و حقیر عیب جوی وسخن چین ،که نفاق وشقاق خلق میکند ، پیروی مکن »

راجع به جاهلان:

محمد 23 فأصم هم واعمی ابصارهم .

" گوشهای شان از شنیدن حق کور ودلهای شان را از پذیرش آن نابینا ساخته است، راجع به ناراحت شدن مردم از شنیدن حق "

سورۀ ق "  اصحاب الرس "  صاحبان چاه "

ترجمه : «قوم ثمودیان به خاطر تبلیغ دین پیامبر شان را در چاه دفن کردند »

القلم: 50 ولاتَکُن که صاحب الحوت 

ترجمه : ای محمد دربرابر آزار واذیت آنان شکیبا باش و بگونه یونس بن متی بیتابی مکن که او از کفر قومش به خشم آمد .

فرقان: 43 اَرَأیت مَنِ التخذا الههُ هوایه

ترجمه : ای محمد ! آیا دیده ای کسی را که از هوا و هوس خود پیروی کند ؟

الجاثیه: 23 افر أ یت می التخذا الهه هوایه

ترجمه : ای محمد ! مرا از حال کسی خبر بده که عبادت خدارا ترک کرده وخواهشات نفسانی خودرا پرستش میکند !!

بقره: 150 فلا تخشو هم وخشونی "

«مگر ستمگاران که هیچ دلیلی را نمی پذیرد از آنها نترسید از من بترسید »

طحه: 130 فاصبِر علی  مایقولون

ترجمه : ای محمد ! دربرابر لجاجت های قومت شکیبای کن .

الحج: 20  واجتنبو قول الزورترجمه : واز گواهی دروغ بپرهیزنهی شده است ازقسم دروغ وشهادت ناحق .

فرقان :68 ولایقتلوالنفس التی حرم الله الا باالحق “: ریختن خون را خداوند حرام گردانیده است ، مگر به موجب که سزاوار قتل باشد " همانند :  مرتد شدن، زنا بعد از ازدواج وقصاص ( خون ریختانده باشد )

النساء: 93«وکسیکه مؤمنی را از روی عمد بکشد کیفر او دوزخ است و جاویدانه در آنجا میماند وخدا بر او خشم میگیرد واورا از رحمت خود محروم میسازد»

النور: 28 والله  بما تعملون علیم ط

«خداوند از اسرار درونی شما وکلیه اعمال شما آگاه است ومطابق به آن برای تان جزا وسزا میدهد»

مؤمنون: 44 فاتبعنا بعضهم بعضاً وجعلنا هم احادیث ط

ترجمه : یکی را به تعقیب دیگری هلاک کردیم وسر گذشت آنان را نقل مجالس قرار دادیم "

حجرات :11 ترجمه : به هیچ کس به چشم حقارت منگرید و برهیچ کس مخندید که وی از شما بهتر باشد .

نوت : پروردگار ازتحقیر نمودن یکدیگرتان منع فرموده است .

اعراف: 7 وماکنا غائبین ترجمه : وما از آنان غائیب نبوده ایم که حال آنان از ما مخفی باشد .

یسن :65 الیوم نختم علی افواههم ط

ترجمه : گوید سوگند به جلال تو ای پروردگارا این کار نکرده ام سپس به دهن وی مهر زده میشود و اعضایش علیه او گواهی میدهند .

العمران :92 از جملۀ نیکوکاران به حساب نمی آیند وبه بهشت راه ندارند تا آنکه بهترین اموال تان را نفقه نکنید .

انعام :152 در داوری وگواهی تان عدالت را رعایت کنید اگر چه که علیه او گواهی میدهید .

از خویشاوندان ونزدیکان شما باشد .

الحج: 3 ومن الناس من یجدل فی الله بغیر علم ط

واز میان مردم کسانی است که دربارۀ خدا بدون هیچ دانش وبه هیچ رهنمودی معلومات تهی وبی اساس را دوام میدهد "   

تبلیغ در راه اسلام مسئولیت هر مسلمان است :

العمران 114 ویأمرون باالمعروف وینهون عن المنکر ط ترجمه : آنانکه به صورت واقعی به خداوند ایمان آورده اند به سوی خیر دعوت میکنند واز شر نهی می ورزند . واز جملۀ بندگان صالح خداوند میباشند .

خیرات وصدقات قبل از مرگ باید داده شود . منافقون 9 وانفقو من مارزقنکم من قبل أن یأ تیی أحدکم الموت " ترجمه : اموالی راکه برای شما عطا کردیم از آن نفقه کنید ، قبل از فرا رسیدن مرگ وپیش از حال احتضار " ( احتضار = حالت جان کندن )

درباره پیامبر ( ص ) می فرماید : بدست خود بده خرمای تر که بهتر است بعد از مردن خروار زر

النور: 34 ومثلا من الذین خلومن قبلکم ط

سرگذشت ملت های پیشین را برایتان بازگو داشتیم تا پند بگرید .

ارزش مساجد در حیات امروزی ما :

النور: 36 در معنی این آیه ابن عباس گوید : مساجد درزمین خانه های خدا اند که برای اهل آسمانها روشنی میدهد طوریکه ستاره گان زمین را روشن میسا زند .

خلاقیت و قدرتمندی خدای توانا :

القیامة: 4 بلی قادرین أن نسوی بنانه ط

آری ما قادرهستیم که سرانگشتان اوکه از دقایق بدن است همسان وضع نخست وحال اول گردانیم .

نوت : تحقیقات علمی امروزه میرساند که سر انگشتان ا نسان دارای خطوط ونشانه های است که نهایت دقیق وحساب شده ونشانه های سر انگشتان هیچ انسان با انسان دیگر مشابهت ندارد . ازین رو معیار شناسای انسان نشانه های انگشت اوست ودر عصر امروزی دولت ها به آن تکیه دارند .

ق :18 ما یلفظ إلا لدیه رقیب عتید ط ترجمه :« انسان هیچ سخن شر ویا خیر را به زبان نمی آورد ، مگر فرشتگان مراقب حال او حرفش را ثبت می کنند . لهذا متوجه کلام تان باشید».


 

نوشته شده توسط حبیب الله "امانی عسقلانی" در Mon 30 Apr 2012 ساعت 2:4 PM موضوع | لینک ثابت


از صفحه 14 - 23 کتاب انوارالهدایات

انسان فاعل مختار است :

اعراف: 19 ولا تقربا هذه الشجرة فتنکونا من الظالمین

ترجمه : وبه خاطر آزمون شمارا از استفاده از میوۀ آن نهی داشتیم

تبصره : اولین بار پدرمان حضرت آدم (ع )مورد آزمون قرار گرفته است .

ص: 5 فلما زاغوازاغ الله قلو بهم والله لایهدی القوم الطالمین "

هنگامیکه از حق منحرف شدند خداوند دلهای شانرا از هدایت منحرف ساخت ، وخداوند اینگونه مردمان زیانکار را هدایت نمیدهد "

المدثر: 38 کل نفس بما کسبت رهینه ط ترجمه : «هر کس در گرو اعمال خود خواهد بود »

النحل: 9 وعلی الله قصد السبیل ومنها جائر ولو شاء لهداکم اجمعین ط

ترجمه : بعضی به راه راست وبعضی به راه غلط به گمراهی میروند واگر خداوند میخواست تمام شمارا به سوی ایمان هدایت میکرد ولی حکمت الهی اقتضا کرده است ، که برای انسان حق آزادی و انتخاب را بدهد انسان( نبتلهِ ) مفسرین چنین تفسیر میدارند تااو ( انسان ) را باتکالف شرعی و اوامر الهی بیازمایم وببینیم که سپاس گذاری میکنند ویا ناسپاسی .

الملک: 2 لیبو کم أیکم احس عملا ط  «تاشمارا بیازمایم که کدام یک از شما در عمل بهترید »

الحج: 18 خورشید وماه ستاره گان وکوها، درختان وچارپایان در برابرعظمت خداوند سجدۀ تسلیم میبرند .

النور: 46 والله یهدی من یشاء الی طراط مستقیم ط

وخداند هرکس از بندگانش را بخواهد به سوی راه راست که دین اسلام است هدایت می فرماید :

اسراء: 97 ومن یضلل فلن تجد لهم الخ

ترجمه : وکسانی راکه خداوند به سبب اختیار زشت شان از راه حق گمراه بسازد هرگز برای آنان مددگارانی نخواهی یافت .

حقانیت قرآن که دلیل به حقانیت خداوند دارد ، مانند خلقت آسمانها و زمین، خورشید وماه ستارگان ودرعجایب قدرت خداوند درخلقت خود انسان است ، بگونه مثال بول و غائطه انسان از یک راه میخورد و مینوشد اما از دو راه بیرون می آید ، چشم انسان که از قطره آب تشکیل یافته که بوسیله آن از زمین به آسمان که پنجصد سال منزل است می بیند وباگوش خود صوت های متفاوت را از هم تشخیص میکند .

 الکهف : 29 «فمن شاءَ فلیوُ من و من شاءَ فلیکُفرُ«بنابرین اکراه و اجباری وجود ندارد و انسان دارای اختیار میباشد کسی بخواهد ایمان آرد و کسی بخواهد کافر و ناسپاس باشد».

هود: 9 « و اگر ما انسان را به لطف و مرحمتی از جانب خود برخوردار سازیم و سپس آنرا از وی باز ستانیم او مسلماً از شدت نومیدی به کفر گوئی میپردازد.»و اگر بعد از رنجی­که به او رسیده به او نعمت عطا فرمائیم آنرا از جانب خود و یا امر تصادفی می­داند.»

هود : 11 «و به تحقیق ما به موسی کتاب آسمانی دادیم سپس در آن اختلاف پیش آمد و اگر حکم مهلت و تأخیر در عذاب از جانب آفریده­گار پروردگارت پیش از آن تقدیر شده بود کارشان خاتمه مییافت.»

مراجعه شود به سورة الکهف آیه 29- فمن شاءَ فلیمؤمن و من شاءَ فلیکفُور ط «اگر می­خواهید مؤمین باشید و اگر می­خواهید کافر باشید.»

هرکاری که انسان بکند نتیجه­اش به خود او میر­سد:

الانعام : 17 « اگر نیکی کنید به خود نیکی کرده­اید، و اگر بدی کنید، به خود بدی نموده­اید.»

البقره: 264- یأَیها الذینَ آمنولا تبطلو صد قاتِکُم بالمن والاذای ط

«ای کسانیکه ایمان آورده­اید! صدقات و احسان خود را با منت و آزار باطل نسازید اگر نفقه (خیرات و صدقات) برای ریا باشد باطل و بی­ثمر خواهد بود، داستان آنکه در انفاق خود ریا میکند، داستان کسی است که تخمی را روی سنگ صاف می­کارد، آنگاه باران تِند بر آن میبارد­ که پس از شستشوی صاف و پاک باقی میماند­و هیچ حاصل از آن بدست نمی­آید.»

کاربرد قرآنی راجع به عدل:

النحل:«اِنِّ الله یأمر بالعدل والاحسان»

قرآن­کریم عدالت را میستاید: «خداوند شما را به عدل و احسان و نیکی به خویشاواندان امر میفرماید». انعام: 152 و هرگاه میان مردمان حکم میکنید به عدالت حکم کنید.»

 انّساء: 58  «دشمنی قومی شما را به بی­عدالتی وادار تان نسازد.»

المائیده:8 «و از پیامبر خود میخواهد که به مردم اعلام دارد، من مأمور شده­ام که میان شما داوری کنم.»

ارزش­های دیگر:در مجموعۀ چکیدۀ اخلاق در قرآن چنین توضیح میدارد

در قرآن علاوه بر تقوا، ارزشهای دیگری نیز مطرح است، مانند علم که میفرماید: «خداوند کسانی از شما را که ایمان دارند و آنانیکه دانش یافته اند به درجات بالا میبرد». اما باید توجه داشت که  هر علمی در اسلام مطلوب نیست، علمی مطلوب است که مصداق تقوای باشد، نه تنها به سعادت آدمی نمی­انجامد، بلکه عامل شقاوت او میگردد:«استاد محمد تقی مصباح یزدی»

الصف : 2 ای کسانیکه ایمان آورده اید! چرا چیزی می­گوئید و قول میدهید که خود به آن عمل نمی­کنید؟

المُمتَحِنه: 8 و 9 بخشودن دشمن و ستمگار

«خداوند شما را از رابطه و دوستی با کسانیکه بر اثر مخالفت در دین با شما نجنگیده­اند و شما را از وطن­تان اخراج نکرده­اند منع نمیفرماید.»

«اما خداوند شما را از دوستی با کسانیکه در راه دین با شما جنگ کرده­اند و شما را از خانه­های­تان بیرون کرده­اند و در بیرون کردن شما با یکدیگر همدستی کردند منع می­­فرماید هر کس با آن­ها دوستی کند خود در زمرۀ کافران است.»

 

 

 

گواهی اعضای بدن به روز حشر:

فصلت: 2 وقتیکه به جهنم می­رسند گوش­ها و چشم­ها و پوستهایشان درباره­ی اعمال ناروای آن­ها شهادت می­دهند.»

النور: 24 یَومَ تشهَدُ عَلَیهِمُ ألسِنَتُهم و أیدیَهِم و اَرجلُهُم بما کانُوا یَعملون ط

«در آن­روز که زبان­ها و دست­ها و پاهایشان علیه آن­ها درباره­ی اعمالیکه مرتکب شده اند گواهی میدهند.»

فصلت:21 «آن­ها به پوست­های تن خود می­گویند: چرا علیه من، شهادت دادید.» پاسخ می­دهند: «آن خداوندیکه به همه موجودات قدرت بیان بخشیده، به ما نیز قدرت سخن گفتن داده است.»

ظالم وستمگار متواتر در قرآن تقبیح گردیده است.

آل عمران :86  «و به تحقیق خداوند قوم ظالم و ستمکار را هدایت نمی­فرماید.»

آل عمران  :140 «و خداوند ظالمان را ابداً دوست نمی­دارد.»

راجع به کسانیکه به نصایح گوش فرا نمیدهند و از شنودن آن ناراحت می­شوند.

انفال :22 «بد ترین جانوران در نزد خدا این کران و لالان هستند که در نمیابند.»

انعام  :115«سخنان خداوند صادقانه در اخبار و عادلانه در قضاوت انجام یافته است، فرمان خداوند تغیر ناپذیر و فیصله­اش برگشت ناپذیر است، خداوند در گفتار بنده­گان شنوا و از احوال آنان آگاه است.»

النساء: 118- 119

هنگامیکه شیطان بنابر نکردن سجده بر آدم ملعون و مردود شد گفته بود که زیادتر از بنده­گان تو را از اولادۀ آدم گمراه میکنم و با خود به دوزخ میبرم­ و میفرمایم ایشان را که گوش­های حیوانات را بشکافند و یا ببرند و تعلیم و میدهم­آنان را تا تغیر دهد صورت آفریده خدا را.

آل عمران :134  راجع به پرهیزگاران است که چه کسانی اند. پرهیزگاران کسانی­اند که درغناو تنگدستی نفقه میکنند و خشم خود فرو میبرند و سر تقصیر دیگران در میگذرند.

آل عمران: 93 لَن تَنالُوالبِر حتی تنفقوو مِماتُحِبُونَ و ماتُنفِقُومِن شئٌ «نیکی را در نخواهی یافت تا آنکه هر آنچه را دوستداری، در راه خدا نفقه کنی»

بقره:135بگو ای محمد ما مسلمانان آیین یکتا پرستی ابراهیم را پیروی میکنیم که او هرگز از مشرکان نبود.

مردمان غافل از دیدگاه قرآن:

اعراف : 179 و َلَقَد زَرأنَا لِجَهنَّمَ کثیراَ من الجن و الِانسِ لَهُم قلوبٌ لآ یفقهون بها و لهُم اَعیُنن لا یبصِرونَ بها الخ

ترجمه: «بسیاری از جن و انس دل­هایی دارند که با آن­ها حقایق را نمیفهمند، چشم دارند که به آن­ها نمیبینند و گوش­های دارند که به آن­ها نمیشنوند­، این افراد مانند چارپایان و بلکه از ایشان پایانتر و پستتراند و اینان همان غفلت زد­گان هستند.» انسانیکه همه توجه­اش به امور دنیایی است مسخ گشته، در زمرۀ چار پایان قرار میگیرد بلکه از ایشان نیز فروتر میروند­.

هوای نفس اعراف: 176وَ لَو شِئنا لَرَفعنا هُوِبهَا وَ لاکِنّ هُو اَخَلدَ الِی الاَرضِ وَ اتَّبَعَ هَواهَ

قرآنکریم پیروی از هوای نفس را از مهمترین­عوامل سقوط دانسته و در آیات فراوانی درین باره سخن گفته است از بلعم باعورا یاد میکند­ که خداوند آیات خود را با او داد اما او در اثر پیروی از هوای نفس و گرایش به دنیا گمراه گشت و تا آنجا سقوط کرد که «داستانش چون داستان سگ است که اگر بر آن حمله ور شوی زبان از کام بر آورد و اگر رهایش کنی باز هم زبان در کام بر آورد.» /

اعراف: 175- وَتل علیهم نباءَ الَذی آتیناهُ آیاتنافانسلخ الخ - ترجمه: «ای محمد برای آنان بخوان حکایت آنکس را که آیات خود را به دو تعلیم دادیم و از آن بدر شد، سپس شیطان او را به دنبال خود کشاند و از گمراهان گردید.

داستان بلعم باعورا: «حضرت موسی(ع) نامبرده را به سوی شاه مدین فرستاد تا او را به سوی دین خدا فرا خواند، ولی شاه مدین مال زیادی (طلا و زیورات) به او داد تا از دین موسی(ع) برگردد، این شخص پیشنهاد شاه را پذیرا شد و دیگران را نیز بر ضلالت کشانید.

صدقات و خیرات به مردمان مستحق باید داده شود که از آن­ها خداوند(ج) به نیکوئی در کلامش یاد نموده.

البقره :273«این صدقات و خیرات از آن بینوایانی است که خود را در طاعت حق محصور کرده است، توانائی قوت را ندارند و آنچنان در پردۀ عفافند که هرکه حال ایشان را نداند پندارند که از توانگرانند.»

الاسراء:27«اگر از خویشاوندان نادار و مستمند و راه مانده­گان به سبب عدم امکانات مالی روی گردانیدی، بدانان سخن نرم و مهربانانه بگو و وعده نیکو بده.»

الاسراء:53«و به بنده­گان من بگو که با یکدیگر به بهترین وجه سخن بگویند، که شیطان در میان آن­ها به فتنه­گری است، زیرا شیطان آدمی را دشمنی آشکار است.»

طه: 124«و کسیکه از فرمان من و احکامیکه بر پیامبرانم ارسال داشته­ام رویگرداند او را نابینای حشر می­کنیم. گوید: ای پروردگار من چرا مرا نابینا محشور کردی؟ گوید: همچنانکه تو آیات ما را فراموش کردی امروز خود فراموش­ گشتۀ.»

فاطر:5 «پس زرق و برق زنده­گی دنیا شما را نفریبد، و شیطان فریبکار با وصف اصرار بر معاصی بر عفو و بخشایش خداوند امیدوار می­سازد.»

التحریر :8 -10   «توبۀ نصوح»«ای کسانیکه ایمان آورده­اید به درگاه خداوند توبه نصوح کنید، توبه از روی اخلاص باشد، که پروردگارتان گناه­هان تان را محو کند.»

الاسراء: 72«و هرکه درین دنیا نابینا باشد، در آخرت نیز نابینا و گمراه­تر است.»

الرعد : 22 «به طلب رضامندی خداوند بر پاداشتن نماز و نفقه دادن از آنچه ما روزی دادیم ایشان را و بدی را به نیکی دفع میکنند­.»

«راجع به صدقات و خیرات»البقره : 3«از آنچه روزی داده­ایم ایشان را نفقه می­دهد.»

 البقره: 177«نیکی آن نیست که روی خود را جانب شرق و یا غرب کنید، بلکه نیکو کار آنست که صدقات و خیرات بدهد و نماز گزار باشد.»البقرة : 272 «و هر مالیکه خیرات میکنید ثوابش از آن خود شما است.»

یونس :12 وَ اِذَاِ مسَّ الاِنسانَ الضُرُدَعَانَا لِجَنبِهِ الخ

«و چون رنجی برسد به آدمی دعاء کند به جانب ما پس وقتیکه برداشتیم از وی رنج وی را چنان میگذرد که گوئی ما را برای دفع آن گزندی که به او رسیده بود هرگز نخوانده است.» (و باید ما همیشه به درگاه خداوند شکر گوییم)            

سعدی گوید:

«هر نفسیکه فرو میرود مفرح ذات و چون بر می­آید مُمد حیات است.»

آل عمران: 180  سَیُطوَّقُونَ ما بخلوابه یوم القیامه ط

«آنانیکه از اموال شان بنابر بخل و تنگ نظری نفقه نمیدهند و به روز قیامت چون طوقی به گردنشان خواهند آویخت.»

قرآن خورشید دانش­ها:

موضوع علوم روانشناسی را قرآن در سوره بقره آیه 210 مورد بحث قرار داده است «جنگ بر علیه دشمنان دین بر شما واجب است و لو اگر خوش آیند نمیباشد.»

 انساء: 58 اَن تُوءَ دلاماناتالا اَهلِها الخ«خداوند به شما فرمان میدهد که امانت­ها را به صاحبان شان باز گردانید، و جز آنکسی در میان مردم به داوری نشینیدبه عدل داوری کنید.»

انساء :118 « خدایش لعنت کرد و شیطان گفت: گروه مُعین از بنده­گانت را به فرمان خویش میگیرم.»

دانستنی­های از قرآن:

خبرکش و یا نمام در قرآن فاسق خوانده شده است. کس نیارد قول دشمن به دوست جز آن­نکس که در دشمنی یاور اوست.

  الحجرات: 6«اگر فاسقی برای شما خبری می­آورد تحقیق کنید مبادا از روی نادانی بر مردم آسیب رسانید و بعداً پشیمان شوید.»

تعصُب­های نژادی خلاف ارشادات خداوندی است.

الرعد: 13«شما را جماعت­ها و قبیله­ها کردیم تا یک­دیگر را بشناسید و بهترین شما پرهیزگارترین شما اند.»

النحل: 43«فسئل أهل الذکران کُنتُم لا تعلمون-  «پس سوال کنید اگر کدام مسئلۀ شرعی را نمیدانید از اهل کتاب»

النبیا: 7 «فسئل و أهل الذکران کُنتُم لا تعلمون«اگر کدام مسئلۀ دینی را نمیدانستید آن را از اهل علم و دانش بپرسید.»

الحشر: 16  شیطان گفت: «آدمی را کافر شو پس چون کافر شد،» گفت: «هر آیینه من بیزارم از تو»

الشورای : 49 و 50 «یُخلُقُو مَا یَشَآءُ یَهَبُ لِمَن یشیاء الخ­»«هرچه بخواهد می­آفریند به هرکه بخواهد دختر می­بخشد و به هرکه بخواهد پسر می­بخشد، و یا هم پسر دهد و هم دختر، و هرکسی را که بخواهد عقیم و نازاء می­گرداند.»

صُحبت نمودن حین تلاوت قرآن بیحرمتی است:

سورة الاعراف: 204- وَ اِذا قُرِئَ القرآنُ فاسِتَمعُ لَهُ الخ

«و چون قرآن خوانده شود بر آن گوش فرا دهید و خاموش باشید شاید مشمول رحمت خداوند شوید.»

این مقوله بدترین پندارو مخالف ارشاد خداوندی میباشد، و باور به آن انسان را غرق گناه میسازد.

 انعام: «در داوری و گواهیتان عدالترا رعایت کنید اگرچه که علیه او گواهی میدهید از خویشاوندان و نزدیکان شما باشد.»

الانعام: 141- وَ لاَ تُسرِفُ اِنَّهُ لایُحِبُ المسرفین ط «اسراف نکنید، خداوند اسراف کننده­گان را دوست ندارد.

نوت: «تقوای 220 بار در قرآن ذکر شده است.» 

دعای حضرت یوسف (ع) بدرگاه خداوند از نفس سرکش.

 یوسف: 53- وَ مَا اُیّرئُ نفسِی اِنَّ النفسَ لاَمَّارَه ط

«و به پاکی صفت نمیکنم نفس خود را به تحقیق نفس بسیار فرماینده است به کارهای نا صواب و بدی مگر که مهربانی کند پروردگار من.»

 

 

 

نمازجنازه: فرض کفائی است:

نیت: نیت کردم که بخوانم چهار تکبیر نماز جنازه که بر من فرض کفائی است ثنا خدای را درود مر مصطفی(ص) را که آمورزش میخواهم برای میت حاضر رو آوردم به قبله اقتداء کردم به امام حاضر «الله اکبر»

در تکبیر اول دست­ها را تا به گوش­ها رسانیده مانند نماز دست­ها را بسته می­نماید.

و بعد از آن سبحانک الّهم و بحمدِکَ را تا آخر می­خواند تکبیر دوم را میگوید دست­ها همان قسم بسته میماند، و بالا نمیشود.

درود الَّهم صلی علی محمد و آلِ محمدو الَّهمَ بارک ... تا آخر میخواند. و اگر این قسم درود را هم بخواند صحیح است: الهم صلی علی محمد و علی آل محمد کماصلیتَ و سَلمتَ و بارکت و تَرحمتَ علی ابراهیم و علی آلِ ابراهیم اِنَکَ حَمیدٌ مجیدٌ ط

تکبیر سوم را میگوید همان قسم دست­ها بسته میماند و دعاء مخصوص جنازه را میخواند الهم اغفر لحینا و میتنا و شاهدنا و غائیبنا و صغیرنا و کبیرنا و ذکرنا و انثانا الهم من احییتهُ منا فاحیه علی الاسلام و من توفیتهُ من و توفهُ علی الایمان ط اگر کسی این دعا را نمی­داند فقط بگوید الهم اَغفِرۀُ سه مرتبه تکرار کند و اگر به زبان خود هم بگوید خداوند این میت را بیامرز هم صحیح است.

تکبیر چهارم را گفته و به طرف راست و چپ اسلام علیکم و رحمته الله میگوید.

 االاعراف : « 55»«اُدعُوا ربکم تضرعاً و خفیتهً»

ترجمه: «پروردگار تان را فروتنانه و خاشعانه در پنهان فرا خوانید.»

«خداوند کسانی را که در دعاء با بلند کردن آواز و پاره کردن حنجره از حد تجاوز میکند دوست ندارد.»در حدیثی راجع به بلند نداشتن صدا در موقع دعاء آمده است.»

«شما لال و غایب را فرا نمیخوانید.»

الاعراف :89 «ربنا افتح بیننا و بین قومنا با الحق و انت خیر الفاتحین ط»

ترجمه: «پروردگارا میان ما و آنان با حکم عادلانه­ات داوری کن و تو بهترین داوران هستی.»


 

نوشته شده توسط حبیب الله "امانی عسقلانی" در Mon 30 Apr 2012 ساعت 2:3 PM موضوع | لینک ثابت


از صفحه 23 - 33 کتاب انوارالهدایات

مفسر قرآن در مقدمۀ سورۀ توبه چنین تذکار می­دهد:

 «توبه» و یا سورۀ «برائت» یعنی بیزاری از عهد شکنی مشرکان، و در سال نهم هجری نازل گردید و غزوۀ روم صورت گرفت و شدت گرما بیداد میکرد مجاهدین باید مسافت طویلی را طی مینمودند تا به دشمن میرسیدند و از سوی دیگر موسم پختگی میوهجات بود.

بنابرین غزوۀ تبوک آزمون بزرگی برای مؤمنان بود که صداقت و اخلاص آنان را نسبت به دین خدا در بوتۀ آزمایش قرار داده و مؤمنان را از منافقان تشخیص می­داد.

الشورای: 27 «اگر خدا روزی بنده­گانش را افزون کند در زمین فساد میکنند، ولی به اندازۀ که بخواهد روزی میفرستد، زیرا به بنده­گان آگاه و بینا است.»

الاسراء: 70 – و لقد کرمنا بنی آدم الخ

«ما فرزندان آدم را کرامت بخشیدیم و بر بسیاری از مخلوقات خویش برتری شان نهادیم.»

 الزمر: 18 آن کسانیکه به سخن گوش فرا میدهند و از بهترین آن پیروی میکنند، آن کسانی­اند که خداوند هدایت شان کرده است.»

الفرقان: 59 «اوست خدای رحمان و دربارۀ او از کسی بپرس که آگاه باشد.»

الاعراف: 7«و از هرچه کرده­اند با آگاهی تمام بر ایشان حکایه خواهیم کرد، زیرا ما هرگز غایب نبوده­ایم.»

 ق :16«ما انسان را آفریده­ایم و میدانیم که به خاطرش چه میگذرد و چه اندیشۀ در سر دارد، و ما از شاهرگ گردن به­دو نزدیک­تریم.»

الزاریات : 47 والسماء بنینها وانالموسعون ط ترجمه: «و ما قدرت آفرینش آسمان را داشتیم و مازمین را پهن نمودیم.»پروردگار عالمیان از اذل روزی هریک را تعین فرموده:

اینکه ما دست و پا میکنیم و ما زاد آن را تهیه میداریم­روزی از ما پرسیده خواهد شد.

سورة هود: 6«وَ مامِن دآبتهٍ فی­لارض اِلّا علی الله رزقها»

«و نیست هیچ جنبندۀ در زمین مگر بر خداست روزی او»

بنی اسرائیل: 30  اِنُّ رَبکَ یبسط رزق لِمن یشنآءُ الخ

«پروردگار تو در رزق هرکس که بخواهد گشایش میدهد و یا کم و محدود میسازد زیرا او بر بنده­گانش بینا و آگاه است»

 بنی اسرائیل: 20  (کلاً نُمِدُّ هؤُءِ لاَو وَ هؤُ لاءِمِن عطاءِ رَبّک ط)

«همه را چه آن گروه را و چه این گروه را از اعطاء پروردگارت پی در پی خواهیم داد، زیرا اعطای پروردگارت را از کسی باز ندارند.»

سعدی شیرازی گوید:     

ای کریمی که از خزانۀ غیبگبر و ترسا وظیفه خودداری

 القصص: 5 وَ نُرِید أن نَمُنَّ علی­الذین الستُضعِفُوفی الارض الخ

«و ما برآن­ هستیم که بر مستضعفان روی زمین نعمت دهیم و آنان را پیشوایان سازیم و وارثان گردانیم.»

العنکبوت: 62 اَللهُ یبسطا الرزق لِمن یشآءُ من عبادهِ

«خداوند روزی هر یک از بنده­گانش را که بخواهد فراوان میکند یا بر او تنگ میگیرد و کم روزی­اش میگرداند، زیرا خداوند بر همه چیز دانا است.»

مُقدریکه به گُل نگهت و به گِل جان دادبه هرکه هرچـه سزا دید حُکمش آن داد

    انساء: 103 فَأَ قیمُ الصَّلواة اِن الصواة کانت علی المؤمنین کتابً موقتا ط

«نماز را تمام ادا کنید، که نماز بر مومنان در وقت­های معین واجب گشته است.»

«وَ من یکسِب خطئةً او السماِ یِرِم بِهِ» الخ  ، تهمت بر دیگران دوچند گناه را بر می­دارد.

و هر که خود خطاء و یا گناه کند آنگاه بیگناه را متهم سازد هر آینه بار تهمت و گناه آشکار را به دوش کشیده است.»

انساء: 135 – شُهَداءَ للهِ ولو علی انفُسکُم الخ«ای کسانیکه ایمان آورده­اید به عدالت برای خدا شهادت دهید هرچند به زیان خود شما یا پدر و مادر شما و یا خویشاوندان شما چه توانگر و چه درویش بوده باشد.»

انساء:86 و اذا حییتم بتحیةٍ فحیو بأحسِتا منها اوُردوها»

«و چون تعظیم کرده شوید به سلامی پس تعظیم کنید به کلمۀ بهتر از آن و یا هم مانند آن پاسخ گوئید.»

الزخرُف :36وَ مَن یعشُعن ذکر الرّحمان نُقِیَّض له فَهُوَ لهقرین ط

«و هرکه غافل شود از یاد خدای رحمان شیطانی بر او میگماریم که همواره همراهش باشد اعمال او را در چشمش موجه جلوه دهد.»

الحدید: 4والله بما تعملون بصیر.

ترجمه: «و به هرجا که باشید همراه شما است و خداوند به اعمال شما بینا است.»

 الحدید: 6 وَ هُو عِلمٌ بذا تِ الصُدور طترجمه: «و به هرچه در دل­ها میگذرد آگاه است.»

الحشر: فاعتبروا یَا اُو لِلهُ البصار»ترجمه: «پس ای اهل بصیرت، عبرت بگیرید.»

الحج: 5- ثُم مِنَ عَلَقَتٍ مُخلَقَتٍ و غیر مُخلَقَتٍ الخترجمه: «درمورد شکل­گیری و تکامل جنین در رحم مادر»

 المومنُون : 14 ثمَ خلقنا النطفته عَلَقَتهً الخترجمه: «تکامل جنین مرحله به مرحله در رحم مادر»

 الزمر: 6 «یَخلُقُکُمُ فِی بِطونِ امهتِکُم خلقا» من بَعدِ خَلقٍ فی ظلمات ثلاثَ

ترجمه: «شما را در شکم مادرتان در چند مرحله در درون تاریکی­های سه­گانه­ ای آفرینش بخشید.»

 الانبیا : 30 وَ جَعَلناَ مِن الماءِ کُلَّ شیئٍ حٍیَّ الخ ترجمه: «و هر چیز زنده را از آب (منی) آفریدیم.»

النحل : 66 مِمَّا فِی بُطُونِهِ من بینِ فَرَثٍ وَ دَمٍ لبناً الخالصاً ساعغاً لشار بین ط

ترجمه: «شیر خالص از شکم حیوانات از میان سرگین و خون بر میآید سیراب­تان می­کنیم.»

ق : 45 نَحنُ اَعلَمُ بِما یقولونَ الخ ترجمه: «ما ازسخنان کافران قریش از قبیل انکارازرستاخیز واستهزا وتمسخر دربارۀ رسالت توآگاه هستیم»

الزاریات : 52 کذالک مااَتی­الذین مِن قبلِهم من رسول الخ ترجمه:«همانگونه که تو را ای محمد قومت تکذیب کردند و تو را جادوگر و دیوانه گفتند، ملت­هایی پیشین نیز رسولان شان را تکذیب کردند»

حج : 8 وَ مِن الناسِ مَن یجادلُ فی­الله بغیر علم الخ  ترجمه:«و از میان مردم کسانی است که دربارۀ خدا بدون هیچ دانش و بی­هیچ رهنمودی معلومات تهی و بی اساس را دوام میدهد»

الاعراف: 31والمدثر 4:ای فرزندان آدم! چون در مسجد وبیت الحرام به قصد عبادت می­روید لباس آراسته وپاک در تن داشته باشید.

المائید: 44فلا تخفُوالناس واخشونِ  «پس از مردم نهراسید و از من بترسید و آیات مرا به بهای اندک نفروشید».

 والنازعات : 40 و 41 و اما من خافَ مقام رَبهِ و نهی النفس عن الهوای فان الجنت حی المأوای ط

«و اما کسیکه از حضور به پیشگاه پروردگارش ترسید و خود را از پیروی هوا و هوس شیطانی بازداشت پس بهشت جایگاه اواست».

نوت : در آیات چند از ترسیدن از دیگران نهی شده است.

انبیاء: 90اِنهُم کانو ُیسارعون فیِ الخیرات الخ«پیامبران در کارهای خیر شتاب میکردند و در حال بیم و امید ما را میخواندند، و پیوسته در برابر ما خاضع و خاشع بودند»

تبصره:در آیاتی فراوانی در برابر خوف و رجاء بکار رفته است، البته این دودقیقاً در تناقض و تقابل نیستند که رجاء به معنی عدم خوف، یا خوف به معنی عدم رجاء باشد. بلکه در حالت وجودی متضاد با یکدیگراند که یکی از احساس خطر در آینده و دیگری از احساس بهره­مندی از نعمت­ها در آینده در روح و احساس آدمی پدیدار می­شود.

اخلاق در قرآن :"به قلم: علی شیروانی"

اگربه مردمگفته شودنماز را ادا نمائید در وقتش روزه دارید خیلی ناراحت میشوند.

الزمر:25 کَذب الَذین من قَلبهیم هِم  الخ ترجمه: چرا برخی ازمردمان با شنیدن نام ویادخدای یگانه دل­هایشان منزجر میگردد؟

جواب: آری، آنکه خداوند را درست نشناخته­اند و در محبوب­های دیگر بیشتر دل سپرده­اند، آنگاه که احساس میکنند محبت خداوند آنان را از محبوب­های دنیوی شان باز میدارد، نسبت به خداوند حالت انزجار و دشمنی در دل شان پدید می­آید، درین باره خداوند چنین می­فرماید.

الاَحزاب : 4- «ما جَعَل­الله لِرَجُل مِن قلبین فیِ جوفِیه»

ترجمه: «در پاسخ باید گفت: مانع اصلی رشد و شگوفائی محبت به خداوند محبت استقلال به جز خداست از اینجاست که آدمی یک قلب بیشتر ندارد.»

نوت: تماماً نعمت­هایی که انسان در هستی دارد از جانب خداوند است.

ابراهیم: 34- وَ اِن تعدوا نعمت الله لا تُحصُوها الخ

ترجمه  حال انسان اگر توبه کند، هر آنچه از او برخوردار است، از نعمت هستی گرفته تا دیگر نعمتهای بیشماریکه در اختیار اوست همه و همه از جانب خداوند است، پس خداوند قادر است همۀ نعمت های را که درین دنیا به انسان داده از وی باز پس گیرد ، و در آخرت هم از همۀ نعمت­هایش محروم سازد.

خداوند در کلامش خطاب به پیامبر چنین ارشاد میفرماید:

الاحزاب: 37و َتخشی الناس والله أحق أن تخشاه.

تو ای محمد از مردم میترسی درحالیکه خداوند شایستۀ ترس است که از او بترسی.

هدایات قرآن راجع به صبر:

البقره: 155و 156- ولَنبلُونَکُم مِن الخوف والجُوع و نقصٍ مِن الاموال

و شما را به شمۀ از ترس و گرسنگی و کاهش در مالها و جانها و محصولات خواهیم آزمود، و صابران را نوید ده، آنانکه مصیبتی بر آنها رسد گویند ما متعلق به خدایم و به سوی او باز می­گردیم.

توصیه­های قرآنی راجع به عدل:

انعام: 152و اِذاقُلتُم فاعدلو و لوکانَ ذاقربی ط «چون سخنی می­گوئید یاداوری (قضاوت) می­کنید یا شهادت می­دهید عدالت داشته باشید اگرچه خویشاوندان شما باشد».

المائیده:  8 اَعدِ لوهُوَ اَقرَبُ للِتَقوای عدالت­پیشه باشید که آن نزدیکتر رکن به پرهیزگاری است.

حجرات: 10اِنماالمؤمِنُونَ اِخوَتهٌ فأصَلحوأ بینَ اخویکم ط مؤمنان برادارن یک­دیگر اند و پیوند ایمان آنان را گرد هم آورده است، پس در میان برادران مسلمان تان صلح و صفا ایجاد کنید و هیچ یکی از شما به دیگری تمسخر و استهزا نکنید و عیب جوئی یک­دیگر را هرگز نه نمائید. 

الحشره :18-21

ای کسانیکه ایمان آورده­اید از خدا بترسید، و هرکس باید ببیند که برای فردایش چه فرستاده است، و از خدا بترسید که خداوند به تمامی اعمال شما دانا و آگاه است، از آن گروه مردمان نباشید که خدا را فراموش کردند و خدا هم همانطور نمود که آن­ها خود را فراموش نمودند زیان کارانند، کسانیکه خدا را فراموش میکنند فاسق و فاجر خوانده میشوند. اگر این قرآن را به کوه نازل میکردیم از بیم خدا کوه درهم میریخت و متلاشی میشد این مثالها را به تفصیل بیان میداریم و این هوشدار به انسان­های سنگدل است.

سوره­های پنج گانه که با لفظ (الحمدالله) آغاز یافته اند. و این سوره­ها عبارت اند از «فاتحه» «انعام» «الکهف» «سبا» «فاطر» همۀ این سوره­ها با تمجید و تقدیس خداوند لایزال شروع میشود و بیانگر شکوه و جلال و عظمت و کبریائی او تعالی است.

البقره: 267 و لستم باخِزِیهِ ألا تُغمضُوافیه ط«مالی را به صدقه ندهید که اگر به شما بدهند آمادۀ پذیریش آن نستید بدانید که خداوند از صدقات شما بینیاز وحمید است.»تفصیل و نظریات دربارۀ آیات قرآن مردود خوانده شده است.

آلِ عمران: 7 فی قلوبِهیم زیغٌ فَیتبِعُونَ ماتشابه الخ - اماکسیکه قلبش از مسیر حق به سوی باطل تمایل داشته باشد آیات قرآن را به میل و خواسته خود تفسیرمیکند.

و همچنان در سوره بقره : 42

و حق را که از جانب خدا فرود آمد با باطل که خود آنرا ساخته و بافته­اید می­آمیزید. «مربوط به مردمان میشود که راجع به دین نظریه میدهند.»

راجع به عظمت قرآن مجید:

قرآنکریم نه تنها دستورهای مذهبی را احتوا میکند، بلکه دستورهای سیاسی و اجتماعی را نیز دارا است، ارزش ادبی قرآنکریم و رموزخطابت و حُسن بیان آن به حدی عالی است که نظیر آن در سایر کتابهای مذهبی کمتر به نظر میرسد.

تاثیرات قرآن در مملکت ما افغانستان از دو جهت بوده مادی و معنوی.

نخستاز جهت مادی: اسلام در مبانی اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و مدنی، روابط فرد و جامعه،اقتصاد و تجارت از نظر قرآنکریم تغیر کرد و بهبود یافت.

دوم- از نظر معنوی: بر افکار و اذهان تمام طبقات عمیقانه تأثیر وارد آورد که همه­چیز را در پرتو آن میدیدند.راجع به مردمان سودخوار قرآن به شکل فضیحت انگیز و تحقیر کنندۀ یادآور شده است.

اَلبقره : 275- اَلَذین یأکلون ربالایقُومون الذی یتخبطه شیطان الخ.

«مردمان سودخوار که خون مردم را میمکند در روز قیامت از قبرهایشان بر نمیخیزند، مگر مانند دیوانه افتان و خیزان راه میروند و توان سیر مستقیم را ندارند، به خاطر فضیحت و رسوائی شان به همین نشانه شناسائی می­شوند».

برداشت حسن بصری از قرآن :

اِن الله لا یغفِرُاِن یُشرِک بِهِ و یغفرُ مادونَ ذالِکَ لِمَن یشاء

ترجمه: همه گناهانت را عفو کردم، اما اگر به گوشۀ خاطر به دیگران میل و رغبت کنی و با خدای عزَوجَل شرک آوری هرگزت نیامورزم.

«میگویند که خواب و مرگ یکی است خداوند در کلام خود میفرماید.

الزمر: 42 «اَللهُ یتوفی اَلاَنفُسَ حینَ موتِها والتی لم تَمُت فی مَنامی­ها» الخ

ترجمه: خداوند انسان­ها را به دو گونه میمیراند:

یک - وفات کامل و حقیقی که مرگ است.

دوم- وفات خواب زیرا انسان در حالت خواب به گونۀ مرده نه میبیند و نه میشنود، چنانکه خداوند در جای دیگر میفرماید.

خداوند آنست که شما را در شب میمیراند.

کلمه­ی «عالمین» در 73 -آیه از آیات کلام­الله مجید تکرار شده است.

 التوبه: 24- ترجمه: اگر نزد کسی پدر، فرزند، برادر، همسر، خویشاوندان اموالیکه گردآورده، تجارت که از کساد آن بیم دارد و منزلیکه بدان دلبسته است از خدا و رسول و جهاد در راه خدا محبوب و دوست داشتنی­تر است باید منتظر خشم و غصب خداوندی به صورت عاجل باشد.

توبه:121- «اِنَ الله لا یُضِیعُ اجرالمحسنین»خداوند سبحانه تعالا اجر هیچ کس را ضایع نگرداند.

ظلم:لفظ ظلم ده­ها بار در قرآن ذکر شده و از ارتکاب آن هشدار داده و تهدید نموده است، و اگر آنچه در روی زمین است، از آن کسی باشد که ستم کرده باشد، برای رهایی خود و باز خرید از قصاص بسنده نیست،پس وای بر حال ستمگاران از عذاب دردناک:

زنبور عسل بیمروت را گــویچون عسـل نمیدهی نیش مزن

معراج: 17 تَدعوامن اَدبَرَ وَ تَولی ط

آتش دوزخ کسانی را که به فرمان خداوند پاسخ منفی داده و از حق روی گرداند به سوی خود میخواهد.

الاعراف : 175ا وتلُ علیهم نباءلذی اتیناهو آیاتینا : (ای پیامبر) بر مردم بخوان حکایت آن شخصی را که با الهامات الهی به او معجزات و کرامات و استجابات دعاء عنایت فرمودیم ولی سرانجام او خود را از آن نعمات بی­بهره ساخت و شیطان بر او تسلط یافت و از گمراهان شد:

انعام: 39  من یشاءِ الله و من یشاُ یجعلهٌ علی صراطٌ مستقیم ط

«خداوند هرکس را مصلحت بداند در گمراهی فرود میگذارد­ و هرکس را مصلحت بداند به راه راست هدایت می­فرماید».

انعام :117«همانا آفریده­گار پروردگار تو درباره گمراهان و نیز هدایت یافته­گان علم کامل دارد».

البلد: 10 وَ هَدایناهٌ النجدین ط : و راه نمودیم او (انسان را) به دو راه (هدایت و گمراهی) و این خود انسان است که سرنوشت خویش را تعین میکند.

بقره: 256- لااکراهَ فی الدین قدتبین الرشد من الغی الخ «در قبول دین الهی اجباری نیست زیرا مسلماً حق که راه رشد و هدایت است از راه ضلالت و گمراهی تفکیک و باز شناسانده شده است».

اتأمَرونَ الناسَ بِاالبِرِوَ تنسونَ اَنفُسَکُم ط «آیا مردمان را به نیکی فرمان میدهید و خویشتن را فراموش میکنید».

الجُمعه :9 - ای مؤمنان هرگاه ندای مؤذن را در روز جمعه شنیدید به سوی ادای نماز و شیندن خطبه بروید و داد و ستد را ترک کنید، درین آیه معنی رفتن است نه معنی دویدن، شتاب نباید بلکه آرام آرام براه افتید و مسلمانان از دویدن منع شده اند.

 

کیفر کسانیکه دیگران را گمراه میسازند:

آیاتی از قرآن میفرماید- کسانیکه موجب گمراهی دیگران را فراهم آورده اند، افزون بر بار سنگین گناهان خود مقدار از بار گناه گمراه شده­گان را نیز بر دوش میکشند.

االنجم: 38ألا تَزِرُ و ازرتهً وزرَاُخرا ط

هیچکس در قیامت گناه دیگری را بر دوش نمیگیرد نا سازگار نیست؟ در پاسخ میگوئیم: کسیکه دیگری را گمراه میکند و آنگاه شخص گمراه شونده اعمال ناروائی را تحت تأثیر شخص گمراه کننده انجام می­دهد در واقع در رفتار بدی او شریک است، آن بخش از گناهان را که مستند به گمراه نمودن اوست یعنی گمراه کننده تحمل میکند و بقیه را شخص گم­راه شده خود بر دوش میکشد. 

صدقات و خیرات تان را بر خویشاوندان نادار و مستمند و فقرا و یتیمان و راه ­مانده­ها قطع نظر از اینکه به شما بد کرده­اند دوام بدهید.خداوند در کلام خود سوره النور: 22 ارشاد میفرماید.

وَ لا یُاتل أولوا الفضلِ منکُم والسعة

«اهل فضل و صاحبان ثروت از شما سوگند یاد نکنند و از بذل و انفاق بر خویشاوندان و مستمندان به خاطر گناهیکه کرده از آنان صادر شده دست خواهد کشید باید به خاطر و یا در برابر گناه­ایکه از آنان صادر شده عفو کنند و گذشت نمایند و به بذل و احسان که نیت به آنها داشتند باز گردند و ادامه دهند.

خداوند در برابر عفو و گذشت و احسان شما نسبت به کسانیکه بدی روا داشتند گناهان تان را  ببخشاید. (هنگامیکه حضرت ابوبکر این آیه را شنید گفت: «دوست­دارم که خداوند مرا ببخشاید و بخشش خود را برای مسطح» سر از نو گرفت و کفاره سوگندش را بپرداخت) خداوند به این فرموده­اش او را مورد ستایش قرار داد و آیۀ فوق دلیل کافی بر فضیلت حضرت ابو بکر صدیق است.

راجع به خلقت و چگونگی آدمی:

آدمی بر سه­گونه فطرت آفریده شده اند.

اول -  صورت و شکل آدمی دارند، اما از حقیقت و معنی آدمی خالی میباشند.

اولئِک کالا نعام بل هُم اضلٌ اولئِک هم الغافلون

مانند ، ابولهب، ابوجهل، عتبه، شیبه، عبدالله بن سلول.

طائیفه دوم – با حقیقت و معرفت باشند، در هر دو جهان در بهشت باشند.

طائیفه سوم – در همایت و غیرت الهی باشند. مانند پیامبران و اولیا الله

السجدة:7-9«آنکه آفرید با نیکوترین وجه آفرید و خلقت انسان را از گل آغاز کرد و در مرحله ا­ی بعدی فرزندان او را از عصارۀ آب ناچیز خلق فرمود.»

الحجر: 26«هر آیینه ما آدمی را از گل سیاه خشک و لجن بوی ناک آفریدیم.»

البلد: 4 لقدخلقناالانسان فی کبد.ماآدمی رادر رنج و محنت آفریدیم.

انبیاء: 37- خلقناالانسانُ من عجل ط «عجله با خلقت و ذات انسان عجین است.»

اسراء: 67 و کان الانسانُ کفورا ط «به واقع انسان موجود ناسپاس است.»

عبس: 17 قتل انسانُ مااکفرا ط  وزخرف 15 «مرگ بر آدمی چه ناسپاس است.»

الحج: 66ان الانسان لکفورا«ولی انسان به واقع موجود ناسپاس است.»

الرحمن: 4 والنجمُ والشجرُ یسجُدان ط«و ستاره­گان و درختان همه درحال نیایش وسجده درپیشگاه آفریده­گارشان میباشند.»

انسان مکلف است که همیشه جهت به دست آوردن رزق و روزی حلال در سعی وکوشش باشد پروردگار ما چنین ارشاد میفرماید.  "  لیس للانسان الی ماسعی «نیست انسان مگر به سعی و کوشش»

بــــادوخاک وآب وآتش بنده انـــد بــــامن وتــــو مــرده باحق زندهاند

صــــالح گـــردمؤمنان خطی کشیدنــــرم میشــدباد که آنجـا میـــرسید

هرکه بیرونبودزآنخط جمله راپــــاره پــاره میشکست انـدر هــوا

خـــاک قارونرافـرمان در رسید بــــا زرو تختش درقعرخــودکشید

« مولوی»


 

نوشته شده توسط حبیب الله "امانی عسقلانی" در Mon 30 Apr 2012 ساعت 2:2 PM موضوع | لینک ثابت


از صفحه 34 - 40 کتاب انوارالهدایات

مختار بودن انسان:

انسان مسئول عملکرد خودش خواهد بود.

مدثر: 38 کل نفسٍ بما کسبت رهینه ط  «ترجمه «هرکس در گرو اعمال خود خواهد بود»

بقره : 286 لها ماکسبت و علیه مااکتسب  ط

ترجمه: هرکسی مکافات اعمال خیر و مجازات شر خود را میبیند­.

الکهف: 29  فمن شاءَ فلیٌو ومَن شاءَ فیکفراِعملوماشئتم . اگر میخواهید مؤمن باشید و اگر میخواهید کافر شوید هرچه میخواهیدبکنید.

الکهف وَ وَجَدُوا ماعَمِلوُ حاضِرً  «آنچه را انجام داده­اید با خود می­آورید »

الکهف وان تٌدعٌوهم الی الهدای «وکسانی راه­یاب میگردند که دل­هایشان برای پذیرش ایمان آماده باشد».

الکهف فَلَن یَهتدوااِذا اَبَدا ط «وکسانیکه به سخنان تو (ای محمد) گوش فرا نمیدهند و آنرا نمیشنوند و نمیپذیرند و نمیفهمند به گونۀ چارپایان اند».

دو اعتراض جاهلانه: حقیقت ایمان صفحه201 تألیف: عبدالمجید (زندانی)

اعتراض اول- بعضی از نادانان گمان میکنند که خداوند آنانرا گمراه نموده و مجبور به ترک نماز و روزه و سایر عبادات نموده است و دیگرانرا هدایت کرده است و به این آیه استدلال میکنند که خداوند به پیامبرش میفرماید:

الشورای :52 من نشاءُ من عبادُ ناوانک لتهدی الی صراطٍ مستقیمً

«ای پیامبر تو هرکه را دوستداری نمیتوانی هدایت کنی، لیکن خداست که هرکه را بخواهد هدایت میکند و او به راه یافته­گان داناتر است.»

کسانیکه این سخنانرا به زبان می­آورند نمیدانند که هدایت به دو نوع است.

1- هدایت ارشاد و راهنمائی 2- هدایت همکاری و اعانت

اول هدایت ارشاد و راهنمائی: به مانند اینست که کسی راهی را به تو نشان دهد که ترا به منزلی که در پی آن هستی میرساند پیامبران خدا(علیهم الصلاة والسلام) این هدایت را در حق بشر به انجام رسانده­اند که به بهشت برین ختم میگردد.

دوم-  هدایت توفیق و همکاری چون خداوند این هدایت را به کسانی میدهد که بدان لیاقت آنرا دارند.

الکهف: 57َ ومَن اظلم ممن ذُکِرّ بایاتِ ربّهِ فاعرض عنها الخ

ترجمه: «و چه کسی ستمگارتر از شخصی است که به وسیله آیات و دلایل روشن پند داده شود و بدان گوش ندهد و کسانی راه­یاب میگردند که دل­هایشان برای پذیرش ایمان آماده است».

در تفسیر کبیر علماء توحید می­گویند: معنی اضلال و هدایت الهی که هر کدام را مجبور به گزینیش راه ضلالت و هدایت میکند و کافران را جبراً در مسیر ضلالت و مؤمنان را جبراً در راه هدایت سوق میدهد، این معنی با عدالت الهی مخالف است و با شریعت آسمانی همخوانی ندارد و مورد تأئید نمیباشد و بنده بر اساس اختیاری که دارد مورد باز­پرس قرار میگیرد.کسی از حضرت علی پرسید: آیا رفتن به سوی شام برای جنگ علیه آنان به قضا و قدر بستگی دارد؟

آن حضرت فرمود: «اگر ما بدون اختیار محکوم به انجام کردار و اعمال خود باشیم، پس پاداش و عقاب معنی ندارد و بِشارت و انذار در کار نیست» «خداوند بر بنده­گانش اختیار داده و در انجام اعمال ارادۀ بندهگان نقش بارز دارد».

صفوةالتفاسیر- مؤلف: محمد علی الصابونی صفحه 503 الانعام :149- شخصیکه بر گناه فرو رفته است اگر به او گفته شود ازین کار باز آیی در پاسخ می­گوید: «این به تقدیر بستگی دارد و راه و چاره بر آن نیست». و این یک استدلال بی­اساس و بیهوده است زیرا انسان مکلف به انجام خیر و ترک شر است.

هود: 118«و اگر آفریده­گار- پروردگار تو اراده میفرمود تمام انسان­ها را امت واحد قرار می­داد، و لیکن به منظور آزمون پس از ارسال پیامبران به آنها حق انتخاب بین بدی و خوبی داده شدو لذا همیشه در اختلاف و جدائی خواهند بود».

پرسش های شگفت انگیز عصر:

مؤلف: محمد فتح­الله گولن عالم و نویسنده شهیر ترکی مینویسد: در قرآنکریم گفته شده است.

الکهف 17من یهد الله فهٌوالمهتدومی یضلِل فلن تجِدلهُ.«هرکه را خداوند هدایت کند هیچکس او را گمراه ساخته نمیتواند وهرکس را او گمراه کند هیچکس نمی­تواند او را هدایت کند».

و باز در جای دیگر چنین ارشاد فرموده:

«الکهف: 29 هرکه خواسته باشد ایمان بیاورد و هرکه خواسته باشد کفر ورزد» یعنی به انسان عقل، فکر و اراده انتخاب داده شده است چگونه میتوان این دو آیه را باهم وفق داد؟

این سوال دوبخش دارد. یکی اینکه آیا هر چیز بر اساس ارادۀ الهی جریان دارد و یا بر حسب ارادۀ انسان؟

معنی آیه که درین سوال مطرح شده چنین است: معنی هدایت عبارت است از راه راست که شاه­راه مستقیم انبیا است اما ضلالت  - راه کج و راه گمراهان است اگر دقت کنیم، مییابیم هردوی این­ها یک کار و یک فعل است و از لحاض ارتباطش به بشر یک افعوله و عمل میباشد.

لهذا هردوی آنها را باید به خداوند یکتا راجع ساخت، زیرا چنانچه گفتیم هر فعل به خداوند راجع میشود و فقط الله است که ضلالت را بنابر تقاضای اسم «مضل» خود آفریده و هدایت را هم به تجلی اسم هادی اش مرتبط ساخته است، اما این بدان معنی نیست که بنده هیچگونه مداخله و مباشرت و کسبی نداشته باشد.

و از طرف خداوند با جبر و اکراه به ضلالت (گمراهی) و با رشد (ره یافته شود)؛ مثال مشخصی را عرض برسانم: الله هدایت میکند: و این هدایت وسایل و ابزار دارد. آمدن به مسجد گوش­دادن به وعظ و نصایح، گوش فرادادن به تلاوت قرآن و خطبه­های روزهای جمعه و عیدین و زانو زدن جهت استماع تبلیغ دین غرای (محمدی­ص) استماع و یا هم تلاوت قرآن کریم فراگیری هر آنچه را که خوانده­اید و به ذهن سپاریدن آنهایکه خوانده­اید و یا هم شنیده­اید، انسان میتواند ازین راه­ها به هدایت برسد و این بنده است که با کسب معیتی که دارددروازۀ هدایت را میکوبد، انسان هم به میخانه و یا بتخانه میرود و به این اقدامش دروازۀ (مضل) یعنی گمراهی را میکوبد و در واقع می­گوید، مرا گمراه کن و خداوند هم اگر بخواهد او را گمراه میکند و اگر بخواهد موانع را فرارویش قرار میدهد و از انحراف و گمراهی بازش میدارد پس معلوم میشود که در دست انسان یک چیزی بسیار جزئی وجود دارد. که نمیتواند که نه هم برای هدایت و نه هم برای ضلالت سبب حقیقی شود هرگاه شما به قرآن مجید و به وعظ و نصیحت گوش فرادهید و یا یک کتاب علمی بسیار خوبی را مطالعه کنید قلب شما غرق در نور میشود و لذت میبرید تا شخص دیگری که از پهلوی مناره­های مسجدمیگذرد و از شنیدن صدای آذان و موعظه و تبلیغ دلتنگ میشود و میگوید: «این صداها چیست؟» و از بلندی صدای آذان شکایت میکند.

پس این خداوند است که هدایت میدهد و یا گمراه میسازد. اما اگر کسی قدم در راه گمراهی ماند خداوند هم %99  فیصد کار باقیمانده را که به او مربوط است خلق میکند. سپس هم انسان را به خاطر آرزو و تمایلش به گمراهی به محاسبه میکشاند و جزا میدهد و یا اینکه میبخشد. والله اعلم

انسان مسئول عملکرد خودش است:

برداشت و عقیدۀ اکثری انسان­ها بر این است که «هر عمل نیک و یا بد ما که ما آنرا اجرا می­داریم مربوط به خواست خداوند است» و مثال می­آورند» که هیچ برگی از درخت بدون امر خداوند به زمین نمیافتد. «در حوالی 230 هـ . روی همین موضوع نزاع فی­مابین متکلمان و محدثان در شهر بصره که مرکز دانش اسلامی بود صورت گرفت.

نخستین اختلافیکه به اساس حکمیت عقل در اصول دین و عقائید بین علماء کلام و محدثان به وجود آمد کناره­گیری یک­تعداد علمای دین از مجلس حسن بصری بود زیرا آنها را عقیده بر آن بود که افعال عباد (بنده) مخلوق خداوند است و عباد (بنده) جزء جریان آن به دست و کسب به اختیار در اصل خلقت افعال خود نقشی ندارد، این گروه بنام معتزله یاد میشدند.

حسن بصری و سائر علما و محدثان (حدیث دانان) میگفتند: افعال عباد مخلوق انسان است نه مخلوق خداوند از همین رو بنده­گان مستحق پاداش و کیفر اند جنت و دوزخ به همین سبب خلق گردید.

امام بخاری صاحب امام محدثان شیخ و حفاظ قرآن ابو عبدالله بن اسماعیل رح بزرگ مردی­ که تهیه و ترتیب کنندۀ حدیث بخاری است وقتیکه وارد نیشاپور شدند، او هم از این فتنه کنار نماند. زیرا از او پرسیدند، آیا قرآن مخلوق نیست؟ امام بخاری صاحب در پاسخ گفتند: قرآن کلام خداست غیر مخلوق است و این اعمال ماست که مخلوق است» رویۀ زشت و ناجوان مردانه در برابر یک مهمان عالم و پُر عظمت صورت گرفت که از نیشاپور رخت بستند و جانب مکۀ معظمه عزیمت فرمودند»

امام احمد حنبل نیز از مخلوق بودن قرآن استنکاف ورزیدند زجر و توبیخ­اش نمودند و با دستان بسته شلاق زدند و در سن هفتاد سالگی قرار داشت بلاخره در اثر شکنجه و عذاب متوالی بدرود حیات گفتند. روحش شاد و یادش گرامی باد!

ابو عبدالرحمن شیخ ابو داؤود و نسائی نیز از مخلوق بودن قرآن ابا ورزیدند و می­گفتند «قرآن مجید کلام خداست نه مخلوق»

 

بیائید چند سوره از قرآن را درباره مطالعه کنیم:

 مسد: «گردن بند آتشین»ابو لهب عموی پیامبر گرامی و از دشمنان سر سخت اسلام بود او و زنش ام­جمیل خواهر ابو سفیان از هیچ­گونه اذیت و آزار بد گوئی و بد خواهی فروگذار نکردند.

و این عمل وحشیانه زاده ابو لهب و زنش بود نه از قسمت و یا تقدیر.

هود: 77 «چون فرستاد­گان ما نزد لوط آمدند، لوط اندوه­گین و دلتنگ شد، افراد قومش شتابان به منظور بدکاری با مهمان به سوی او آمدند»

انبیا: 87 «ذوالنون آن­گاه خشمناک برفت و پنداشت که هرگز بر او تنگ نمیگیریم»

ذوالنون صاحب ماهی لقب یونس(ع) است تنها پیامبری بود که بر نافرمانی و لجاجت قومش صبر نکرد پس از نفرین بر آن­ها به طرف دریا رفت و سوار بر کشتی شد چون طوفان فرا رسید و کشتی سنگین بود قرعه بنام یونس افتاد پس او را به دریا افگندند نهنگ عظیمی او را بلعید.

در ابتدائی این معلومات تهیه شده تذکر به عمل آمد که هیچ برگی از درخت بدون از فرمان خداوند به زمین نمی­افتد واقعاً هم همین است زیرا تماماً مخلوقاتیکه در آسمان­ها و زمین همه و همه در تحت فرمان خداوند(ج) میباشند­.

طور مثال: حجر: 18 «جن و شیاطین جهت استراق سمع در آسمان­ها مینشستند و جهت ممانعت آن­ها از استماع و راندنشان شهاب ثاقب مؤظف­اند وقتیکه شیاطین نزدیک آسمان اول میشوند، شهاب ثاقب به امر خداوند آن­ها را به عجله و شتاب به سوی زمین میراند»

موانع گرایش به خداوند:

1- هوس­های لحظه­ای

برخی از مردم چنان در پی کام­جوئی (شهوت رانی) و کسب لذت­های مادی­اند که هیچ اندیشۀ برای آینده حتی آیندۀ مادی خود ندارند، و تنها بر اساس خواستۀ غرایز و میل­های شهوانی و حیوانی خود حرکت میکنند.

اینان به گفتۀ قرآن­حکیم « غفلت زده­گانی هستند که همانند حیوان­ها میخورند و کام جوئی میکنند، بلکه از حیوان­ها نیز فروتر­اند.»

 

اندیشه افراطی:

اینان کسانی هستند که افزون طلبی آنانرا به خود مشغول داشته است تا آنگاه که مرگ­شان فرا رسیده کارشان به گورستان میرسد. اَلهکمُ التکاثر ط

ترجمه: «فخر و خودخواهی دربارۀ فزونی اموال و اولاد و افراد قبیله شما را سخت سرگرم و از یاد خدا غافل کرده است.»

الملک : 10 دوزخیان در روز قیامت ندا میدهند که: «اگر شنوائی میداشتیم یا اندیشیده بودیم درمیان دوزخیان نبودیم.»   با تکیه بر ادراک­های انسانی و اینکه انسانیت آدمها چنین بینش دارد قرآن درباره چنین میفرماید.

چکیدۀ اخلاق در قرآن:مأخذ:علامه استاد طبا «طبائی»

در بحثی که تحت عنوان «قلب در قرآن» که دربارۀ ارتباط میان این دو مفهوم یعنی «همواره خون در حالت زیر و رو شدن است» و قلب به معنای اخلاقی آن دارای حالت­های متغیر و دگرگون شونده است استاد چنین میفرماید: «حیات انسان اول بار به قلب تعلق میگیرد و آخیر بار نیز از قلب جدا میشود.»

یعنی نخستین عضوی از بدن انسان که زنده میشود «قلب» است و آخرین عضویکهمیمیرد نیز قلب است.

رقت قلب از دیدگاه قرآن: قصص: 10

و أَصبَحَ فوُءَاداُمِّ مُسی فارِغاً إن کادت لِتبدی بهِ الخ«و دل ما در موسی از هر چیزی جز فکر فرزند تهی گشت اگر قلبش را استوار نساخته بودیم تا از ایمان آورنده­گان باشد، چیزی نمانده بود که آن راز را افشاء کند.»

و راجع به قلب درین سوره­ها در قرآن تذکر داده شده است.

اعراف: 179، انعام 25، الاسرا 46 و 36، الحج 46، محمد 24، النحل 178، مؤمنون 178، سجده 19، احقاف 26، الملک 23، والکهف 57.

* جهت شناسائی به خداوند واحد و بی­نیاز داشتن دانش اسلامی ضروری است.

انعام91:الحج 74مَا قدر والله حق قدِره ط«قدر خدا را چنانکه در خور شأن اوست نشناختند.»

 فاطر: 28- اِنما یَخشِی الله مِن عبادهِ العُلَمؤُ«از خداوند تنها علماء و دانشمندان می­ترسند، چرا که خداوند را به درستی می­شناسند.»


 

نوشته شده توسط حبیب الله "امانی عسقلانی" در Mon 30 Apr 2012 ساعت 2:0 PM موضوع | لینک ثابت


از صفحه 40 - 48 کتاب انوارالهدایات

حقیقت ایمان:

ایمان شامل اعتقاد و عمل میباشد:

پس اعتقاد تنها در مقبولیت ایمان کافی نیست، چون به روایت قرآن ابلیس نیز به خدا اعتقاد داشت، قرآن از زبان وی چنین نقل می­کند.

ص: 79 «قَالَ رَبِّ فانظرنی اِلی یَومِ یُبعثون»

گفت: «پروردگارا پس مرا تا روزی که بر انگیخته می­شوند مهلت ده»

نوت: پس عقیدۀ عوام بر اینکه «خداوند شیطان را بر ما گماشته است» بی­اساس است شیطان خودش به گمراه نمودن انسان­های سست عزم وضعیت الایمان و بی­اراده تصمیم گرفته بود.

سورة الحشر آیه 16 کمثل الشیطان اذقال لِلانسانِ اکفرمثال قرآنی: همانند شیطان که به آدمی گفت: کافر شو چون کافر شد، گفت: من از تو بیزارم.

الحج: 3«وَ مِنَ الناس مَن یُجدِلُ فی­الله بغیر علم وَ یَتبِعُ کل شیطنٍ مّرَیر»

ترجمه: «بعضی از مردم، بی­هیچ دانشی دربارۀ خدا مجادله می­کنند و از هر شیطان سرکشی پیروی می­کنند.»تفصیل و نظریات جاهلانه دربارۀ آیات کلام­الله مجید مردود خوانده شده است:

المؤمنون : 8  و من الناس من یُجادل فی­الله بغیر علم

«و از میان مردم کسانی که دربارۀ خدا بدون هیچ دانشی و بی­هیچ رهنمود به مجادله می­پردازد، فقط بر مبنای رای و هوا مجادله میان تهی و بی اساس را دوام می­دهد.»

اعلی 10 و 11«و البته آن­هاییکه خدا ترس باشند به قرآن و نصایح تو (ای محمد (ص)) عمل خواهند کرد. اما فرد جاهل نیگون بخت از قرآن و نصیحت گریزان است»

النحل: 25- لیحملو او زارهم کاملتاً یوم القیامت و من اوزار الذین الخ«کسانیکه موجب گمراهی دیگران­را فراهم آورده­اند افزون بر بار سنگین گناهان خود مقدار بار گناه گمراه شده­گان­را نیز بر دوش می­کشندوسنت خداوند بدان رفته که ظالم را مهلت می­دهد ولی هرگز فراموش نخواهد کرد.

«و کسیکه ستمگاری را بخشد و با دشمن خود مصالحه کند خداوند به دو پاداش عظیم را اعطاء می­فرماید.»

اسراء: 29ولا تجعل یدک مغلولتاً الی عنقک ولا تبسطها کل البسط «نه دستت را به گردن بسته­بدار و نه آنرا کشاده بدار و باددستی مکن»

النازعات :30 و 31  ولارض بَعدَ ذالکَ دحها اخرج مِنهاَماءَ هاومرعها

قرآن داستان شیرین، جزاب و حیرت­انگیز راجع به خلقت زمین با فصاحت اعجاب آمیز را چنین نقل می­کند:بعد از اینکه شب و روز در آن تحقق یافت کره زمین شکل و شبه تخم مرغ را به خود گرفت آیه­های فوق گویای این واقعیت است که بعد از آن آب و سپس نباتات در آن ظهور یافت.»

قرآن مدت یک­روز را به مقیاس یک­هزار سال و در جای دیگر آن­را پنجاه­هزار سال دنیائیکه ما در آن زنده­گی می­کنیم مقرر داشته است.

السجده: 5 فی یومٍ کان مقدارهُ الفَ سنتهٍ ط

«سپس در روزیکه مقدارش پنجاه­هزار سال است» «این روز محشر است»

 زمر: 9 - قل هل یستوی­الذین یعلمون والذین لایعلمون ط

«بگو ای پیامبر آیا کسانیکه می­دانند و علم و دانش دارند با کسانیکه نمی­دانند برابراند؟»

قرآن به علما ودانشمندان اهمیت وارزش قابل قدر داده است.

خداوند کریم در کلام خود راجع به مردمان بی نماز، غیبت چی و مردمانی که اموال شانرا می اندوختند به غربا و یتیمان صدقه و خیرات نمیدادند چنین ارشاد می­فرماید:

 المدثر: 40- 44  فی جنّتٍ یتساءَ لون عَنِ المجرمین الخ«بهشتیان که در ناز و تنعم­اند از یکدیگر حال مجرمانرا که در دوزخ­اند می­پرسند: چه چیز شما را به دوزخ کشاند که عذاب آنرا می­چشید؟ دوزخیان می­گوید: در دنیا از زمرۀ نماز گزاران نبودیم و برای بی­نوایان غذا نمی­دادیم و ما همیشه مصروف غیبت و عیب جوئی مردمان بودیم.»

تبصره: اکثری مردمان به تعریف میان تهی و یا مداحی ولو آن صفت تعریف شده در شأن شان نیست خورسند می­گردند خداوند متعال در کلام خود دربارۀ آن­ها چنین ارشاد می­فرماید.

اَل: عمران 188- وَ یُحِبّونَ اَن یُحمدوا و بِمَالَم یَفعَل ط

«بنده­گانی اند که دوست دارند که ایشانرا ستایند به چیزیکه نکرده­اند.»

خداوند دانا و قدرتمند مردمان سودخوار را تقبیح نموده در کلام خود چنین ارشاد میفرماید.

بقره:275 الَّذینَ یأ کِلون الرِبوالا یقومون اِلا کما یقومُ الذی یتخبطُهُ الشیطان مِن المس

«مردمان سودخوار از قبرهایشان مانند دیوانه بر می­خیزند طوریکه ابلیس او را دیوانه کرده باشد.»متوجه شوید که اعضای فامیلیتان شما را از یاد خداوند غافل می­سازد!

 تغابن: 14 یاایهاالذین آمنوااِنَ من ازواجکُم و اولادکم عَدُوالَکُم الخ

ای مؤمنان! بعضی ازهمسران واولاد شمادشمنان شما هستند و از اطاعت خداوند بازتان میدارند از پذیرش حرف­های آنان برحذر باشید.

 تغابن: 15 اِنَما اَموالُکم و اولادکم فِتنه ط

خداوند اموال و اولاد را وسیله آزمون بند­گانش قرا داده است.

 تبصره ارتباط بر آیۀ 14 سوره تغابن خداوند در کلام مبارکش چنین ارشاد می­فرماید:

انعام:116  وَ اِن تَطع اکثرمِن فی­لارضِ یُضِلوک عن سبیل الله

اگر از اکثریت ساکنان زمین پیروی کنی تو را از راه خدا گمراه خواهند ساخت.

« و قلیلٌ مِن عِبادِی الشکور» سوره سبا آیه 13 - و اندکی از بنده­گانم سپاس­گذارند . «والله غنیٌ حمید»

خداوند از بنده­گانش بی­نیاز است و ذات و صفاتش ستوده شده است.

ترجمۀ بعضی کلمات قرآنی :

تغابن – زیان مند..

غبن – بمعنی گرفتن چیزی به قیمت نازل « صفوة التفاسیر »

مغبون - کسی است که جای­گاه خود را در بهشت باخته است.

یک تبصره و اظهار نظر:

انسان­ها به طوردایم در طول تاریخ از شنیدن حق و حقیقت روحاً ناراحت شده و میشوند، از همین سبب است که می­گویند: حقیقت تلخ است و سبب آزار و اذیت گوینده، چه پیامبر باشد و چه شخص عادی و یا عالم مهیا می­دارند، و پیامبران را چون ذکریا(ع) یحیی(ع) وغیره را به قتل رسانیدند. و حضرت نوح(ع)  در ظرف 950 سال پیامبری شان به طور همیش روحاً و جسماً اذیت می­کردند.

خداوند درین باره در کلامش چنین ارشاد می­فرماید:

 احقاف :  35 فاصبر کما صَبَرأ اُلُواألعزم مِن الرُسُل الخ ترجمه: «ای محمد به گونۀ پیامبران نام­ آور در برابر آزار و اذیت مشرکین شکیبائی کن و پیامبران اولالعزم عبارت اند از: نوح(ع) ، ابراهیم(ع) ، موسی(ع) و عیسی(ع) و در خواستن عذاب برای آن­ها شتاب نورز، که به صورت قطع عذاب بر آن­ها آمدنی است.

ق : 12- کذَبت قبلهم قوم نوح و اصحب الرس وثمود.

ترجمه: و صاحبان چاه اینان بقیه از ثمودیان­اند که پیامبر شان را در چاه دفن کردندوکیفرشان را هم دیدند.

 ق: 27 - قال قَرِینُه رَبَنا مآ أطغیته ولکن کانَ فیضلالِ بعید

ترجمه: شیطان همدم او می­گوید: پروردگارا! من او را گمراه نه ساخته­ام، اما به اختیار خود گم­راه شد و بدون اجبار ضلالت را بر هدایت ترجیح داد.

السجده آیه 13- وَلَوشِئنالایتنا کُل نَفس هُداها الخ

اگر می­خواستیم تمام مردمان را هدایت نصیب می­کردیم ولی این کار منافی با حکمت ماست، زیرا میخواهیم آنان به گونۀ اختیاری ایمان بیاورند نه به گونۀ اجباری.

مؤمنون : 115 - اَفَحِسبتُم اَنَما خَلقناکُم عبثاَوانّکم الینالاترجعون

«آیا گمان بردید که ما شما را به گونه چارپایان بی­هوده آفریده­ایم پاداش و کیفری نیست؟ چنان نیست که شما گمان می­کنید، بلکه شما را برای عبادت سپس بازگشت به سرایی سزا و جزا آفریده­ایم»

البقره: 139وَلَنااعملنا ولَکم اعملکم «و نتیجۀ کردار ما از آنما و نتیجه کردار شما از آن شماست»

خداوند بنده گانش را به  تبلیغ دین اسلام هدایت میفرماید:

ال عمران: 104وَ لتکُن مِنکُم اُمتهٌ یَدعُونَ اِلَی الخیر وَیأمُرُونَ باالمَعروف وینهونَ عن المنکرالخ

و بایستی یک گروه از شما به خاطر دعوت به سوی خداوند قیام کند تا مردم را به سوی معروف امر و از منکر باز دارد این گروه رسته­گارانند.

سوره بقره آیۀ 155- وَ لَنبلُوَنَکُم مِن شئِ من الخوفِ والجُوعِ الخ

مسلماً شما را با کمترین بلایی نظیر خوف و گرسنگی تلف شدن قسمتی از مال و دارائی­تان، قسمت از زراعت و میوه­جات امتحان می­کنیم.

 یونس : 99- مگر قوم یونس هنگامیکه از کفر توبه کردند و ایمان آوردند عذاب خوار کننده­ای را در دنیا از آنان دور کردیم، و هنگامیکه خداوند صداقت ایمان و توبه، آنان را مشاهده نمود عذاب را از آنان دفع کرد، اگر خداوند می­خواست جملگی مردمان ایمان می­آورند، ولی این مخالف حکمت الهی است زیرا خداونداز بنده­گان خودایمان اختیاری رامی­طلبد نه اجباری را.

نوت: قوم یونس یک­صدوبیست هزار نفر بود، و حضرت یونس هشت­صدسال قبل از عیسی مسیح پیامبر بودند.

 القلم : 49  لَولاأن تدارکُم نعمت مِن ربِهِ  الخ  «ای محمد در برابر آزار و اذیت آنان شکیبا باش و در تبلیغ رسالت مداومت بکن و به گونۀ یونس بن متی بیتابی مکن که او از کُفر قومش به خشم آمد، آنان را رها کرد و سوارکشتی شده و نهنگ او را فرو برد بدانگاه که در شکم ماهی قرار داشت با دل پر کینه و اندوه پروردگارش را فرا خواند»

معلومات چندراجع به غزوۀ تبوک:

در مقدمۀ سورۀ توبه که این سوره در سال نهم هجرت در مدینه نازل شده است درین سال غزوۀ روم به وقوع پیوست که دومین غزوات پیامبر بنام غزوۀ تبوک معروف است این غزوه در هنگام اعلام گردید که شدت گرما بیداد می­کرد، و از سوی دیگر موسوم پخته­گی میوه­جات بود بنابرین غزوۀ تبوک آزمون بزرگی برای مؤمنان بود که صداقت و اخلاص آنان را نسبت به دین خدا در بوتۀ آزمایش قرار داده مؤمنان را از منافقان تشخیص می­داد.

چکیدۀ اخلاق در قرآن:

به قلم: علی شیروانی «احساس­های باطنی قلب» ازآیات قرآنکریم مستفاد میگردد، که علاوه بر علم حصولی ادراک حضوری نیز کار دل است و دل آدمی به گونه است که می­تواند چنین ادراک داشته باشد، و اگر ندارد آن دل بیمار و کور است. درین باره خداوند در کلامش چنین ارشاد می­فرمائید.

انجم :12أفتأمرون علی مایراالخ : آنچه را دل دید انکارش نکرد، آیا در آنچه چشمدیده است با او جدال می­کند؟ درین باره سورة حج : 46 که می­فرماید: لا تعمی الابَصارُ ولکن تعمی قلوبُ التی فی الصدور در حقیقت چشم­ها کور نیست لیکن دل­هائی که در سینه­هاست کورند.

درین باره مُطففین : 14- می­فرماید: کلا بل ران علی قلوبِهِم ماکانویکسیبون ط

بعضی دل­ها زنگار می­گیردو جلا و روشنی خود را از دست می­دهد و از این رو نمی­تواند حقایق را چنانکه باید منعکس سازد.

دل اگر سالم باشد حقایق را ادراک می­کند و اگر ادراک نمیکند، به خاطر بیماری­های خاص دل است، به بیان قرآن بر چنین دلهای مهر  و یا قفل زده شده و یا برآن پرده   افکنده شده است  در قرآن تلقی وحی، که ادراکی پیچیده و مرموز است، نیز به قلب نسبت داده شده است جبرئیل امین قرآن را بر قلب پیامبر نازل نمود.

جاثیه : 23 واعراف  101 محمد  24

انعام: 25 توبه  45 و110 -بقره 67 و شعرا 93 و 194

احساس­های باطنی قلب:

ترس: مؤمنین تنها کسانی هستند که هرگاه و یاد از خدا شود دل­های شان میلرزد و می­ترسند. رُعب ، اظطراب ، حسرت ، قساوت، سختی غلظت، نرمی، خشوع ، رأفت و رحمت ، غفلت ، گناه، ذکر، اطمینان (آرامش) ، عمد، (قصد) ، ناله و انابه،  سکینه،  تثبیت ، ایمان ، تقوا ، زیغ (انحراف از حق) ، لهو ، (سرگرمی به امور کم اهمیت)، ابا، انکار حق ، نفاق، جمعیت (تعصب) ، طهارت (پاکی معنوی) ، فزع (هراس) ، آزمون ، سلامت معنوی ، بیماری معنوی.

انفال 2،ال عمران 151،نازعات:8،قصص 10،ال عمران ،156 زمر22، بقره  174،  ومایده 13،ال عمران 159، حدید 27،بقره284،  ق 37،رعد 28، نحل 106،احزاب15، بقره255،ق 33،فتح 4،فرقان 132، هود 12،حجرات 114، مجادله 22، خمج 132، حجرات 3، توبه117،العمران3، زمر 45،تحریم 14، انعام 113،        انساء 3،توبه 8،نحل22، توبه77، فتح  26، احزاب 153،ومائیده 41،سباء  23،حجرات 

همۀ این حقایق و واقعیت­های پزشکی و روانشناسی که آیات شریفۀ سوره مبارکه والناس مشتمل و ناطق برآن است. جهت آرامش خاطر و سکینۀ قلبی در آیه چهارم سورۀ مبارکۀ فتح ارشاد می­فرماید: خداوند آن ذات اقدس است که آرامش دل­های را بر دل­های مؤمنان مسلط فرمود و نیز خداوند جهت آرامش قلب مؤمنان سوره توبه آیۀ 26- چنین ارشاد می­فرماید: پس از این آزمون خداوند آرامش الهی را بر پیامبر و مؤمنان نازل فرمود.

موضوع سکینته النفس «در کتاب که توسط دوکتور «لیبهان» انتشار یافته است در آن چنین می­نگارد آرامش قلبی یک بخشش و عطیۀ الهی است که خداوند متعال برای صفیان و برگزیده­گانش ذخیره کرده است زیرا او، هوش و ذکاوت ، صحت و سلامتی و مال و شهرت را به عدۀ کثیری اعطاء می­فرماید، اما سکینۀ نفس آرامش قلبی را به مقدار و اندازۀ معین می­بخشد. راجع به ستاره­گان و پیشرفت علمنجوم برای راه برد و دانش بشر توضیحات در کلامش داده است.

انعام :97 وَ هُوَالذی جَعَلَ لَکُم النجوم  الخ

خداوند ستاره­گان را برای شما آفریده تا درشب­های تاریک سفرتان را در دریا و خشکه صحرا و بیابان بدان رهنمود شوید.

تبصره: فطرت انسانی انسان را فرا می­خواند که احسان کننده را بشناسد و تا آنجا که مقدور است احسان او را پاسخ گوید.

 الرحمن : 60 - هَل جَزاء الاحسان الاالاحسان «آیا پاسخ نیک جز نیکی و احسان دیگر است؟»

خداوند در کلامش راجع به علم و دانش اکیداً هدایت فرموده است:

علمای اسلام میگویند:کلمۀ علم 160- مرتبه در قرآن ذکرگردیده و از 6236 آیه­ای مبارکه 750 آیۀ آن مربوط به جهان و مسائل علمی بوده و سایر آیات دربارۀ تشریع و معاملات و عبادات و تکالیف، توحید، تفکر، و بلاخره قصۀ داستان انبیاء می­باشد.صدها آیات متشابه که گویا حاوی مسائل متنوع علمی به مقدار و میزان کثیر فراوان هم­چون، علم طبیعی و نجوم، فیزیولوژی، گیاه شناسی، جانور شناسی کشاورزی، وراثت روانشناسی، پزشکی و جامعه شناسی و بهداشت، تاریخ، جغرافیه و بالآخره متافزیک به طورنامحدودونامعدود موجوداست، کاپی شده صفحه 45- قرآن خورشید دانش­ها به قلم عبدالرزاق نوفل. پیشرفت فکری در علم و روانشناسی ارائه گردیده و توضیح داده شده است مؤید آنست که خداوند در سورۀ مبارکۀ فلق می­فرماید «بگو پناه می­برم از شر زنان جادوگر و از شر حسودخوران آن­گاه که حسادت­شان بر انگیخته شود و علم پزشکی ثابت کرده است وسواس و توهماتیکه انسان را در قبضۀ اختیارات خود قرار می­دهند سبب عدم آرامش و انزعاج او می­گردد. که نتیجه این انزعاج و عدم آرامش، فراهم کردن زمینه شدید اعصاب است، و زخم معده خفقان قلب و فشار خون و غیره امراض مهلک و خطرناک چیزی جز ثمره و نتیجۀ تشدد و تعصب اعصاب نیست، این است بعضی از شرالوساس که پیشرفت علوم روانشناسی آن را تحلیل و تفسیرکرده است.

یس: 65  الیوم نختِمَ علی افواهِهِم الخ

ترجمه: در آن روز بر دهان کافران و گنه­کاران مهر می­نهیم که از سخن گفتن باز می­مانن. و دست­ها و پاهایشان بر انجام اعمال زشت آنان با ما سخن می­گویند. 

ترجمه: روزی که گواهی دهد بر ایشان، دست­های ایشان و پاهای ایشان به آنچه میکردند.

نوت: انسان طبیعتاً از کرده ناصواب شان انکار می­ورزند.

 مدثر : «وَثِیابَکَ فَطهِر»

راجع به پاکی بدن و جامه است که خداوند به پیامبر اسلام چنین هدایت می­فرماید.

ترجمه: و جامه خویش­را از آلوده­گی­ها پاک­دار، چرا که مسلمان پاکیزه از آلوده­گی­ها به دور می­باشد، ابن زید می­گوید: مشرکان نظافت را رعایت نمی­کرد ازین رو خداوند پیامبرش را دستور فرمود که خود و جامعه­اش را پاکیزه بدارد.

طحه آ: 44 قُولالیناًترجمه:« آنگاه خداوند موسی و هارون را سفارش می­کند که هنگام مواجه به فرعون با او با نرمی و لطافت و غیر آمرانه  سخن بگویند شاید دلش نرم گردد، و پند پذیرد و یا بترسد».

لِهذا انسان فاعل مختار است :

ص: 5- فلمّا زاغدا أزاغ الله قلوبهٌم ط «هنگامیکه از حق منحرف شدند، خداوند دل­هایشان­ را از هدایت منحرف ساخت».

الشورای:52 من نشاءٌ من عبادنا و انک اتهدی الی صراطِ مستَقیم ای پیامبر تو هرکه را دوست­داری نمی­توانی هدایت کنی، لیکن خداست که هر که را بخواهد هدایت می­کند و او به راه یافته­گان داناتر است.

السجده :13 ولوشئنا لاتینا کل نفسی هُدا ها الخ 

«اگر می­خواستیم تمام مردمان را هدایت نصیب می­کردیم ولی این کار منافی با حکمت ماست، زیرا می­خواهیم آنان به گونۀ اختیاری ایمان بیاورند نه به گونه اجباری».

الاعراف 55 – آفریدگار - پروردگار تان را فرو تنانه و خاشعانه در دل شب پنهان بخوانید خداوند کسانی را که در دعاء آواز خود را از حد تجاوز می­کند دوست ندارد.»

«پیامبر(ص) راجع به بلند نداشتن صدا در موقع دعاء فرموده: شما لال و غایب را فرا نمی­خواهید.»

انا خلقناالا نسان من نطفیته مشاجِ نستله فجعلنا هو سمیع البصیرا ط

«ما آدمی را از نطفه آمیخته بیافریدیم تا او را امتحان کنیم و شنوا و بینایش ساختیم، راه را به او نشان دادیم، یا سپاس­گذار باشد یا ناسپاس.»

الشمس: 7-10 و نفس و ماسواها فالهما فجوره­ها و تقواها قدافلح من ذکاها الخ

«و سوگند به نفس و آنکه نیکویش بیافریده سپس بدی­ها و پرهیزگاری­هایش را با او الهام کردیم هرکه درپاکی آنکوشیدرستگارشد و هرکه در پلیدی­اش فرو پوشید ناامید شد.

«اظهار نظر و قیاس­های ساخته وبافته انسان­ها در دین بدعت است. ابن سرین(رض) می­گوید: نخستین کسیکه به قیاس پرداخت ابلیس بود، و هرکه دین را با رأی قیاس کند، خداوند او را با ابلیس هم­نوا می­سازد. این یک تهمت بزرگ و نا بخشودنی است اگر بگوئیم خداوند شیطان را برای گم­راه نمودن ما آفریده است نعوذ باالله».موقعیکه مرگ ابلیس فرا رسید از خداوند مهلت خواست و گفت: تا روز رستاخیز مرا مهلت ده از مرگ خداوند در پاسخ او فرمود.

 الاعراف : 14قال انظرن الایوم یبعثون«تو از زمره مهلت یافته­گان هستی»

الحجر:39قال ربِ بمااغویتنی 

شیطان گفت: «پروردگارا! به سبب اینکه مرا گمراه کردی برای آدمی­زاده­گان گناه را می­آرایم و تمامی آنان را از راه هدایت گم­راه می­سازم.»


 

نوشته شده توسط حبیب الله "امانی عسقلانی" در Mon 30 Apr 2012 ساعت 1:58 PM موضوع | لینک ثابت


از صفحه 49 - 59 کتاب انوارالهدایات

فصل سوم 

نبوت حضرت محمد ( ص )

اثبات نبوت یا پیامبری رسوالله ( ص )

التوبه : 128 لقد جآء کم رسولٌ من انفسکم عزیز علیه ما عنتم حریص علیکم الخ

ترجمه : ای مردم پیامبری عالیقدری از میان شما به سوی تان آمده است تاپیام خدارا به شما برساند ، هرگاه رنج و درد وناراحتی بشما برسد به او گران تمام میشود وبر هدایت شما رغبت شدید دارد .

نساء : 170 یاایهاالناس قد جاء کم الرسول باالحق الخ

ترجمه : ای مردم محمد علیه السلام دین حق وشریعت بهتر را از جانب خداوند به شما آورد .

الانبیاء : 107 وماأرسلناکه الا رحمة للعالمین ط

ترجمه : ای محمد ترا جز رحمت برای جهانیان نفرستاده ایم .

رسول خدا فرمودند : من رحمتی هستم که به انسان ها اهدا شده ام .

چهارم : پیامبر دراشعار وگفتار بزرگان :

محمد مقتدای هر دوعالم محـــــــمد مهتدای آل آدم

محـــــــــمد آفتاب آفرینشمۀ افلاک یعنی چشم بینش

درنعت حضرت رسول ( ص )

خوجــــــۀ دنیاو دیــــن گنج وفا        صدر و بدر هردو عاـــلم مصطفی

آفتــــــاب شـــرع وگردون یقین نورعالم رحـــــــــمت اللعالمین

هردو عاـــــــلم بســـتۀ فتراک او عرش و کرسی قبله کرده خاک او

پیــــــشوای این جهان وآن جهان  مقـــــــــــــــتدای آشکار او نهان

مهـــــــــــمترین و بهـترین انبیاء         رهنــــــــــمای اصفیاء و اولیا

چون بدعوت کردشیطان راطلب   گشت شیطان مسلمان زین سبب

الهی نامۀ شیخ فریدالدین عطار :

طلوع محمد:

در حوالی نیمه­شب دوشنبه دوازده هم ربیع الاول (570) میلادی مولود مبارک و نورانی خاتم­النبیین حضرت محمد مصطفی(ص) سردار و سرور کاینات در خانه آمنه به دنیا آمد، نور تابناک از هر جهت تابیدن گرفت، گفتار وحی آمیز به آمنه خطاب می­کرد و می­گفت: که ای آمنه «ما به تو بخشیده­ایم، صدای دلکش داؤود و حُب دانیال و عصمت یحی و کردار خلیل و قول اسماعیل و حُسن و چهره یوسف شکیب موسی عمران وقار و صولت الیاس صبر بی­حد ایوب زهد و عفت عیسی خُلق آدم نیروی نوح طاعت یُونس.»

ای محمد عربی! آنچه خوبان همه دارند و تو تنها داری.

از رویدادهای مهم پیامبر اسلام:

27 ماه رجب شب معراج النبی بود.

پیامبر اسلام عقیده­اش را واضح بیان می­نمود بدون اینکه بیندیشد که دیگران از عقیده­اش خواهد رنجید.

و مؤلف کتاب درباره چنین اظهار نظر می­کند:

«این صراحت لهجه امروز در نظر ما زننده جلوه می­کند و می­کوشیم در موقع صحبت رعایت اشخاص را بکنیم و طوری مطالب را به زبان بیاوریم که بر کسی برنخورد و متأثر نشود.»

مؤلف مذکور که عیسوی مذهب می باشد چنین اظهار نظر میدارد: من به مسلمان­ها تهنیت می­گویم که در مبداء دین اسلام کسب دانش و معرفت این قدرها بااهمیت تلقی شده است، که در شروع «اِقراء» بخوان آغاز یابد.

اولین وحی که برای پیامبر اسلام محمد(ص) توسط جبرئیل امین در غار کوه حُرا نازل گردید، اولین آیه از سوره نود و شش «العلق» اِقراء می­باشد، «بخوان و بنام پروردگارت آغاز نما» چرا که شعار دین اسلام علم و دانش است. «خلق کرد» یعنی انسان را خلق کرد.

و در آیه چهارم همین سوره گفته شده «اَلذی عَلَمَ باِالقَلَم»

یعنی – خداوند خط کتابت را به وسیلۀ قلم به انسان آموخت، علما اسلام با اتکا به همین سوره علم (خواندن و نوشتن را) از واجبات دین می­دانند.

«ای کسیکه عبا برخود پیچیده­ای برخیز و مردم را از معرفت برخوردار کن»

سوره والضُحی نود و سه­اُم سوره قرآن  است وحی سوم برای پیامبر اسلام است که بعد از انقضای سه سال نازل گردیده است. و به همین سوره بر محمد(ص) هدایت داده شده است که (با سائیلین به خوبی رفتار نمائید و با ملایمتّ پاسخ بینوایان بگوئید.)

حلم و برده­باری محمد(ص):

در غزوۀ أُحُد دندان مبارکش را می­شکنند و جبینش را خون آلود می­گردانند، اما درحالیکه گونه­های مبارکش را پاک می­کند می­گوید: «پروردگارا! قومم را هدایت کن که ایشان نمی­دانند.»

تذکر: هیچ­کس را دعای بد نکنی.             

ادبگاهیست زیرآسمانازعرشنازکترنفس گم کرده می­آید جنید و بایزید اینجا

«بیدل»

یتمی که نـاکـرده قرآندرستکتب خانۀ هفــت ملـت بشست

مجلس در عقبه:

در سال 621 میلادی دوازده نفر مسلمان­هاییکه از مدینه به مکه رسیدند در محلی موسوم به عقبه یعنی تنگه بین دو کوه با محمد(ص) اجلاس کردند. «می­گویند وقتی ابراهیم(ع) می­خواست فرزند خود را در راه خدا قربانی کند شیطان در همان تنگه خود را رساند و می­خواست که ابراهیم(ع) را از قربانی نمودن فرزندش باز دارد و ابراهیم(ع) مجبور شد که به طرف شیطان سنگ پرتاب نماید.»

آن دوازده نفریکه به عقبه آمده بودند و سایر مسلمان­های مدینه را اسلام بنام انصار یاد می­کند، آن­ها به پیامبر گفتند که ما اعراب تا امروز خود را در قبال یهودیان و عیسویان سر شکسته می­دیدیم زیرا آن­ها کتاب داشتند و ما نداشتیم و خوش بختیم که امروز آرزوی دیرینۀ ما بر آورده شد آن­هم کتاب مثل قرآن وقتی که کلام آن بگوش  می­رسد دل را به لرزه در می­آورد.

محمد(ص) از مسلمانان مدینه خواست که با او بیعت حرب کنند یعنی در صورت ضرورت ممکن است مسلمانان مبادرت به جنگ تعرضی و یا تدافعی نماید مسلمان­های مدینه با محمد­(ص) موافقت کردند بنابر محتوای آیۀ 13 سورة حجرات «ای مردمان شما را از اصل واحد و یک پدر و مادر پدید آوردیم» «از حیث نسب همه با هم برابراید و شما را تیره تیره و قبیله قبیله بیافریده­ایم تا در میان تان شناخت و همبستگی ایجاد گردد.» محمد­(ص) به روئسای دوازده­گانه فهمانید که آن­ها پیش­آهنگ یک نهضت بزرگ و بی­سابقه در عربستان هستند و باید بکوشند که لیاقت انجام آن وظیفه را داشته باشند.

بیعت حرب که در ماه رجب 622 میلادی به انجام رسید پنهانی بود معهذا افراد طائیفۀ قریش دریافتند که بین محمد(ص) و کسانیکه از مدینه آمده اند مذاکره صورت گرفت و پیمانی بسته شده است.

همینکه 75 نفر مسلمانان مدینه به آن شهر رسیدند محمد­(ص) به مسلمین مکه دستور داد که از آن­جا خارج شوند و خود را به مدینه برسانند و در منازل انصار سکونت اختیار کنند، یکی از مسلمانان بنام هاشم بن عاس موقع فرار از مکه جانب مدینه در حوالی مکه دستگیر شد و او را کفار قریش زنجیر پیچ نموده و در حوالی مکه پرتاپ نمود.

یکی از کفار قریش  بعد از اینکه وارد مدینه شد، نزد عایشه­(رض) رفت و با او گفت که «مادرت در مکه در شرف موت است اگر می­خواهی که قبل از مرگ مادرت را ببینی برخیز با ما طرف مکه حرکت کن چون ما هم جانب مکه روان هستیم.» عایشه دو دله و متردد بود از بیم آنکه مبادا قبل از مرگ مادرش اورا نبیند به راه افتاد همین­که به مکه رسید اورا هم زنجیر کردند  و در کنار هاشم بن عاس در دشت رها کردند خوشبختی آن­ها این بود که موسم تیرماه و شدت حرارت آفتاب خیلی کم بود، ولی وقتی خبر دستگیری و زنجیر شدن هاشم بن عاس و عایشه­(رض) به مدینه رسید گروهی از انصار سوار شتران سریع السیر شدند و  خود را به مکه رسانیدند.

و شبانه آن دو نفر را از زنجیر کشوده و سوار شتران نمودند و خود را به مدینه رسانیدند و از هاشم وعایشه غیر از پوست و استخوان چیزی بیشتری نمانده بود.

پلان تصمیم­گیری کفار مکه راجع به قتل حضرت محمد(ص):

اول کفار قریش به فکر افتادند که محمد(ص) را مانند هاشم و عایشه به زنجیز بسته به صحرا رها کنند بعد به فکر افتادند که محمد(ص) را از مکه بیرون کنند بعد متوجه شدند که این هم برای آن­ها ناممکن است بعد متوجه شدند که او را به قتل برسانند تا از خطر محمد(ص) در امان باشند.

یکی از عمه­های محمد(ص) موسوم به رقیه بنت ابی سیف مطلع شد که جماعت قریش قصد دارند که در شب دیگربرمحمد(ص) هجوم بیاورند و وی را در آن­جا با شمشیر قطعه قطعه نمایند.

رقیه عمه پیامبر خود را به محمد(ص) رسانید و گفت: «تا فرداشب فکری برای  رست­گاری خود نکنی به قتل خواهی رسید.»

محمد(ص) همین­که شنید اورا شب آینده به قتل خواهند رسانید با شتاب به سوی خانه ابوبکر روانه شد و شرح واقعه را برایش نقل کرد، ابوبکر(رض) همان شب محمد(ص) را از مکه خارج کرد و اورا به غاری در کوه (ثور) واقع در خارج از مکه برد و به پیامبر گفت: «که از آن­جا خارج نشود.»

حضرت ابوبکر به دوام اظهار نموده گفت: که من دارای دو شتر سفید ماده هستم (شتران ماده و سفید سریع السیرترین شتر در عربستان است.) و تورا توسط آن شتر از مکه دور خواهم کرد، محمد(ص) از ابوبکر خواست که «به شهر برود و به علی­(ع) پسر عموی پیامبر اسلام بگوید که نزد او بیاید.» علی خود را به غار نزد پیامبر رسانید و محمد(ص) به پسر عموی خود گفت: «­برای اینکه جماعت قریش روز بعد تصور کنند که او در خانه است علی(ع) ردای او را بپوشد و در تمام روز پشت پنجره قرار بگیرد و شب آینده نیز در جای خواب او یعنی محمد(ص) بخوابد.»

محمد(ص) و ابوبکر(رض) از غار ثور به غار دیگری دورتر از آن تمام شب منزل زدند که بنام غار مار یاد می­شود در راه سنگ­های تیز و ناهموار زیاد داشت که پاهای پیامبر خدا تکه و خون چکان گردید در غار ابوبکر(رض) پاهای زخمی و خون چکان پیامبر را با قدیفۀ که داشت بسته نمود، ماریکه در آن غار بود خواست که بیرون شود مواجه با پاشنۀ پایی ابوبکر گردید و او را گزید «ابوبکر قصداً پای خود را به دهن غار گذاشت تا باعث اذیت پیامبر نگردد.» و ابوبکر از شدت درد برخواست و نشست و عرق از سر و صورتش جاری بود، محمد(ص) متوجه شد که پای ابوبکر را مار گزیده فوراً جای مار گزیده را مکید تا زهر مار بیرون شود.

و ابوبکر بتواند خواب شود. در داخل غار ابوبکر(رض) زیاد خسته بود، به علاوه از زخم مار زیادتر بر رنج و وحشت­شان راجع به پیامبر بود که مبادا از طرف کفار مکه کشف و نابود گردند، و پیامبر او را تسلی می­داد و به کمک خداوند او را امیدوار کرد.

المؤمنون 40، راجع به سطر و اخفای حضرت محمد(ص) و رفیق معیتی شان حضرت ابوبکر صدیق(رض) در غار کوه حین عزیمت شان جانب مدینه ترس و وحشت ابوبکر از ضایع شدن سرور کائینات بدست کفار مکه مخصوصاً سراقه ابن مالک که در تعقیب قتل آن حضرت بود که دوبار اسپش به زمین فرو رفت و از اثر دعاء محمد دوباره نجات یافت و از تصمیم­اش انصراف نمود، و پیامبر برایش دعا غلبه بر فارس و بدست نمودن کره و زیورات قیمتی پادشاه فارس (ایران) را نمود و او را ازین عمل ناجوان­مردانه­اش بخشیدو در زمان خلیفه مسلمین حضرت عمر (رض) وی به چنین موفقیت نایل آمد.حضرت محمد(ص) متواتر به رفیق معیتی شان ابوبکر صدیق(رض) تسلی میداد و می­فرمودند:

«خدا با ماست متوحش نباش»

 

سوره نهم  توبه: 39 راجع به این موضوع چنین می­گوید:

«اگر پیامبر را یاری نرسانید، خداوند مددگار و نگهدار اوست» مورخین اسلام میگویند که محمد(ص) به روز اول ماه محرم 622 میلادی قدم به (قبا) نهاد محمد(ص) و ابوبکر(رض) مقابل دو درخت خرما شترها را خوابانیدند و در سایه نخل فرود آمدند. حضرت محمد(ص) پرسید که: این دو درخت از آن کیست و ما میتوانیم که در سایه آن بنشینیم؟ جوانی از میان جمعیت  برخواست و گفت: «این زمین مال من است و این دو درخت را من کشته ام. محمد(ص) گفت: منظور این بود که آیا صاحب این زمین که توهستی اجازه میدهی که از سایه این دو درخت استفاده کرده ساعتی این­جا دم راست­کنیم؟

جوان گفت: «بلی یا محمد(ص) و تا هر زمان که خواسته باشی میتوانی درین­جا به سر ببری» ولی یکی از مسلمانان (قبا) موسوم به گلثوم» از محمد(ص) و ابوبکر(رض) خواهش کرد که در منزل وی بروند، و در آن­جا که یک خانه اضافی و بدون استفاده دارد و استراحت نمایند. محمد(ص) دعوت گلثوم را پذیرفت و در خانه او رفت و مردم (قبا) همه میکوشیدند تا از صحبت سید عالم مستفید گردندو مردم مدینه از آمدن محمد(ص) و ابوبکر مستحضر شدند اولین کسیکه از مدینه خود را به (قبا) رسانید که محمد(ص) را ببیند حضرت عمر خطاب بود.

در سومین روز ورود به (قبا) پیامبر اسلام مصمم گردید، درین­جا مسجد بنا نماید. یکی از مسلمانان زمین مسجد را به محمد(ص) تقدیم کرد ولی پیامبر اسلام هدیۀ او را نه پذیرفت و گفت: «من این زمین را از تو خریداری می­کنم.» آن را خرید. محمد(ص) بعد ازین که مسجد (قبا) خاتمه یافت عزم مدینه کرد سوار به شتر خود موسوم به (قصوه) گردید، و راه مدینه را پیش گرفت موقعیکه محمد(ص) به مدینه مواصلت کرد، مردم مدینه همه چه مرد و چه زن و طفل همه در کوچه­ها ریختند و مردم عنان شتر محمد(ص) را می­گرفتند و از محمد(ص) می­خواستند که وارد خانه آن­ها شود محمد(ص) دید که اگر وارد خانه یکی شود سبب کدورت دیگرها می­شود و آن­ها تصور نمایند که پیامبر نسبت به یکی از آن­ها نظر و محبت به خصوص دارد.

این بود که گفت: «عنان شتر مرا رها کنید بگذارید آزادانه برود و من می­دانم شتر مرا بجایی خواهد برد که خداوند میل دارد به آن­جا بروم.»  (قصوه) شتر سفید پیامبر مدتی در محلۀ (نجار) حرکت کرد و به پیش رفت به سر قبر عبدالله پدر محمد(ص) توقف نکرد، مشاهده کرد که شتر از آن محله خارج نمی­شود (قصوه) مدت در آن محله از یک نقطه به نقطۀ دیگر می­رفت تا اینکه وارد یک زمین شد و قدری در آن پیشرفت و توقف کرد و زانو زد، محمد(ص) برای اینکه مطمئین شود آیا شتر در آن­جا توقف می­کند یا اینکه به حرکت خود ادامه می­دهد، خواست شتر را از جا بلند نماید ولی شتر بلند نشد. محمد(ص) از حاضران پرسید :«این زمین از کیست؟»یکی از مسلمان­ها قدم به جلو گذاشت و گفت: یا محمد­(ص) این زمین به دو برادر خورد سال و یتیم تعلق دارد و من که به اسد بن زراره موسوم هستم این زمین را به شما تقدیم می­کنم که در آن مسجد و خانه بسازید. محمد(ص) گفت: اگر این زمین مال دو یتیم نبود و به خود تو تعلق داشت بازهم حاضر نبودم که به رایگان از تو بگیرم تاچه رسد بااینکه دو طفل یتیم صاحب آن است. قیمت آنرا بیش از بهای معمولی این­گونه زمین­ها با من محسوب کنی» زراره گفت: «قیمت این زمین هفت دینار است.» محمد(ص) فرمود: «قیمت این زمین را من ده دینار می­دهم تا تو بتوانی بهتر ازین زمین را برای آن دو طفل یتیم خریداری نمائی» تمت تمام بر پیامبر اسلام هزاران درود و هزاران سلام.

شنیدن حق اکثری مردمان را بی حوصله ومتأثر میگرداند:

انسانها در مقطع تاریخ درهر وقت زمان در برابر شنیدن حق و حقیقت متأثر میشده اند .

انبیاء علیهم السلام برای نیل به هدف ماموریت الهی از هیچ نوع کوشش دریغ نفرموده اند و دراین راه زحمت ها و رنج های فراوان را متحمل شده اند ، دهها پیامبر در یک روز با وضع فجیعی به شهادت میرسیده اند . پیامبران با اره از فرق سر شقه شده اند ، گوشت بدن بسیاری باشانه های آهنین از استخوان جدا میشدند خیلی ها مظلومانه شکنجه های زندان را هم متحمل شده اند و در زندان آنان را به جای آرد خالص نان با نصف آردنصف ریگ خورانیده میشدند ،مثل دانیـــال علیهم السلـام لاکن اینـها همه یکطرف و شکنجه های( جسمی وروانی ) نبی آخرزمان محمد مصطفی ( ص ) متحمل شده اند یک طرف انیجاست که آن حضرت میفرماید:آنقدر که من در راه خدا اذیت شدم هیچ کس قبل از من مورد ایذا قرار نگرفته است وآن قدر که من در راه خدا ترسانیده شده ام هیچکس قبل از من ترسانیده نشده اند .

مجموعۀ از احادیث نبوی،رسول خدا می­فرماید:

«اِنماالاَعمالٌ باالنِیات»به راستی ارزش کارها به نیت­هاست و برای انسان تنها آنچه نیت کرده است می­ماند.

رسول خدا فرمودند:

«خداوند مال را به کسی که خودش بخواهد اعطا می­فرماید.»

و دانش را به کسیکه در طلب آن باشد اعطاء می­کند.«اگر فاطمه دختر محمد(ص) دزدی کند، محمد(ص) دست او را قطع خواهد کرد.»   (مٌتفِقٌ علیه) 

حدیثیکه در صحیحین روایت شده نشانه­های منافقین سه است. - هنگامیکه وعده کند، در وعده خود مخالفت کند. 2- اگر سخنی بگوید، دروغ می­گوید.

3- اگر امانتی نزد او گذاشته شود در آن خیانت می­ورزد.

البقره: 259 والنظرالی حمارک ولنجعلک الخ

خر زبیر(ع) به پیش نظرش به امر خداوند استخوان­های پوسیده و گوشت بدن خاکشده­اش دوباره زنده گردید و مشروبه انگور بعد از مرور صدها سال هنوز تازه بود.

حضرت زبیر(ع) به فکر بودند که مرده­ها چندین صد سال قبل چگونه زنده خواهند شد؟

26شعراء:  63 «پس به موسی وحی کردیم عصایت را به دریا بزن،  دریا بشکافت و هر پارۀ چون کوه عظیم گشت. اطاعت دریای عظیم نیل از امر خداوند موقعیکه موسی با هزاران مرد و زن و طفل از شر فرعون فرار می­کردند رود نیل به پیش رویشان قرار داشت.»

بهترین موضوع راجع به شناسائی حق سبحانه و تعالی:

پیر طریقت گفت: الهی او که حق را به دلیل جوید به بیم و طمع پرستد، و او که حق را به احسان دوست دارد روز محنت برگردد. و او که حق را به خویشتن جوید نایافته یافته پندارد.

الهی! عارف تورا به نور تو می­داند از شعاع وجود عبارت نمی­تواند. در آتش مهر تو می­سوزدواز نار باز نمی­پردازد.

حدیث از رسول الله «پاک­ترین غذا که انسان می ­خورد آنست که از آبلۀ کف دستش است و فرزندان نیک از حاصل آن می­باشد.»

در حدیث صحیح می­خوانیم

«اگر کسی به اندازۀ یک وجب زمین را غصب کند خداوند­(ج) هفت طبقۀ زمین را به گردن او می­پیچاند.»

همتم بدرقه راه کن ای طایـــر قــــــدس

کـه دراز است ره مقصد و من نو سفرم«حافظ»

ترمزی از حذیفه(رض) روایت می­کند: رسول الله(ص) فرمود:«من اندازۀ بقای خود را در میان شما نمی­دانم، پس به این دو شخص که بعد از من هستند اقتداء کنید و به ابوبکر و عمر رضی­الله عنها اشاره فرمودند.» حسین(رض) گفت: پدرم را از سیرت پیامبر(ص) پرسیدم وی گفت: پیامبر خدا(ص) همیشه بشاش بود، اخلاق نیکو و برده­بار  بود وی نه زشت و نه درشت بود و نه قال­مقال کننده، نه فحش کننده و نه عیب گیرنده از آنچه که نمی­خواست و دوست نداشت تغافل می­نمود سه چیز از خود کنار زده بود، جدال، پرگوئی و ترک آنچه که در نزدش اهمیت نداشت و از سه چیز دیگران را در امان داشته بود. وی هیچ­کس را بد نمی­گفت، و او را طعنه نمی­زد و امور پوشیدۀ وی را جستجو نمی­نمود.»

پیامبر خدا(ص) حریص بود تا همۀ مردم ایمان آورده و با وی بر هدایت بیعت نمایند.

ابن عساکر از بشیر بن خصاصیه روایت نموده که گفت: نزد پیامبر خدا(ص) آمدم و او مرا به سوی اسلام دعوت نمود و نام مرا پرسید گفتم نذیر (بیم دهنده) پیامبر گفت: «بلکه تو بشیر هستی» و مرا در صوفه پائین نمود (صوفه اسم جای است در مسجد نبوی در مدینه فقرا و مهاجرین که منزل بود و باش و اقربا نداشتند برای سکونت در آن محل زندگی میکردند.) و طعام شب همۀ­شان بالای یاران و خود پیامبر خدا(ص) تقسیم می­نمودند چون هدیه­ای برایش می­آمد ما را در آن سهم می­داد، و اگر صدقه­ای برایش میامد آنرا برای ما روان می­نمود چون رسول خدا(ص) صدقه را نمی­خورد.

تبصره: مال (نقد و جنس) بهر صورت نعمت خداوند(ج) است و اگر کسی آنرا مایۀ فخر و تکبر قرار دهد دچار آفت می­شود.تفصیل در سورة الکهف

الکهف : 46 اَلمال ولبنون زینته الحیات الدنیا الخ

مال و فرزندان زینت این زندگی ناپایدار است،بعد از مردن مال و اولاد و غیره به کار نمی­آید چیزی­که به کار می­آید اعمال نیک است.

انّساء:25 «بعضُکُم مِن بَعضٍ» برخی از برخی هستید.

«یعنی همۀ شما فرزندان آدم و از یک نفس واحد به دنیا آمده اید»

حدیث از پیامبر اسلام:

«شخصیکه خوردن، نوشیدن و پوشیدن او از حرام باشد قبول دعای خود را توقع نداشته باشد، گوشتیکه از حرام پرورش یافته باشد آتش دوزخ برای آن مستحق­تر است.»

علما میگویند:«که باید توبه نصوح دارای سه ویژه­گی باشد»

بر کندن از گناه، پشیمان شدن از گناه و تصمیم قاطع به بر نگشتن به سوی گناه.»

پیامبر اکرم راجع به مردمانیکه علاقه­مندی به شنودن اوامر خداوندی ندارند چنین می­فرمایند: «مرده در قبر می­شنود و می­بیند و احساس دارد، و حتی صدای کفش کسانی را که بر سر قبر او آمده اند می­شنود، سوگند به ذات که جانم در اختیار اوست شما بهتر از آنان یعنی مرده­گان صدای مرا نمی­شنوید.»شمۀ از فداکاری و جانثاری یاران پیامبر اسلام معاد بن عمر و در جنگ «بدر» شمشیر به ابوجهل زد و او را به زمین انداخت پسر ابوجهل (عکرمه) شمشیر خود را حواله معاد نمود و دست راست او را از آرنج قطع نمود و تنهابه پوست آویزان بود، معاد با دست چپ کند و به دور انداخت و گفت: (در راه خدا) و به جنگ با دست چپ ادامه داد.

این است عشق به خدا و فداکاری در راه اسلام.

خداوند بزرگ در سورة فتح آیۀ 18 راجع به بیعت حدیبیه اظهار خورسندی نموده عنایت می­فرماید:

بیعت حدیبیه: این بیعت زیر درختی بزرگی در حدیبیه صورت گرفت درین بیعت به شمول ابوذر، سهل بن حنظله، فظا بن عبید(رض) یک­هزارو چهار صد نفر اشتراک داشتند و درین بیعت تنها جد بن قیس از زمرۀ منافقین بود که مخالفت ورزید.خداوند متعال به پیامبرش محمد(ص) هدایت می­دهد که تبلیغ دین را بلا استثنا در همه جا به استیزان مردم برساند.

الحجر: 95- «انا کفیناک امستهرئین»کسانیکه تو را (ای محمد) استهزا می­کنند به ما واگذار و ما برای آن­ها کافی هستیم و آنچه را که از طرف خداوند به تو امر شده است آشکار کن و به آزار مشرکین توجه نه نما.

گویند روزی حضرت علی(ع) از روش آن­حضرت پرسیدند:

جواب دادند:معرفت سرمایه من است، عقل اساس دین من، محبت اساس کارمن، ، یاد خدا انیس من، اعتماد گنجینۀ من، غم رفیق من، علم حربۀ من، صبر ردای من، رضایت غنیمت من، فقر افتخار من، زهد حرفۀ من، یقین قدرت من، راستی شفیع من، عبادت مایۀ کفایت من، کوشش مایۀ فطرت من، و خُوشنودی من در نماز است.


 

نوشته شده توسط حبیب الله "امانی عسقلانی" در Mon 30 Apr 2012 ساعت 1:56 PM موضوع | لینک ثابت


از صفحه 59 - 65 کتاب انوارالهدایات

دوم صفات پیامبر (ص)

پیروی از سنت محمدی  :   حدیث و محدثان

تألیف: محمد ابو زُهره ترجمه و تلخیص اسدالله جاهدی معنی سنت در لغت طریقه و روش است علمای وعظ و ارشاد گویند: مراد از سنت هر آنچیزی را که در مقابل بدعت قرار داشته باشد.

پیامبر اسلام می­گوید: کسی­که روش نیکو را بنا کرد او را پاداش آنست و پاداش هرکه به آن عمل می­کند تا به روز قیامت و­ کسی­که روش زشت را اساس می­گذارد و گناه خود گناه هرکه به آن عمل می­کند تا به روز قیامت، قرآن­کریم حلال بودن چیزی را حرمت چیزی دیگری را بیان می­کند ولی سومی وجود دارد که حکم آنرا بیان نکرده است و مجال اجتهاد را به پیامبر داده است. و پیامبر نیز برای بیان کتاب (قرآن) مؤظف گردیده است، لذا از خود چیزی نمی­گوید. انجم 4 (و ما ینطق عن الهوای)مسلمان برای فهم کامل از قرآن ضرور باید از پیامبر پیروی کند.

 انساء: 80- «هرکه از پیامبر اطاعت کند فقط از خداوند اطاعت کرده است.»

 القصص: 68ترجمه: «پروردگار تو هرچه را که بخواهد می­آفریند و بر می­گزیند».

تبصره: لهذا پیامبر برگزیدۀ پروردگار است.

الاعراف: 158ترجمه: «بگو ای مردم، من فرستادۀ خدا به همۀ شما هستم پس به خدا و رسول او، آن پیامبر اُمی که به خدا و کلمات او ایمان دارد ایمان بیاورید.»

 النور:  54 «بگو ای «محمد» از خدا اطاعت کنید و از پیامبر اطاعت کنید پس اگر از وی رویگردان شوید بر شما است آنچه بر شما تکلیف کرده اند». الاحزاب 40- ماکان محمدِ ابا احدِ من الرجالکُم – الخ «محمد پدر هیچ­یک از مردان شما نیست. او رسول خدا و خاتم پیامبران است».گروهی­که در مجموع سنت را رد می­کنند خواه متواتر باشد یا احاد، به دلیل اینکه همه چیز در قرآن موجود است لهذا نیازی به سنت نیست و این گمان خود را به اشتباه بنا نهاده است سند شان.

 النحل: 89 ترجمه: و ما قرآن را که بیان کنندۀ هر چیز است بر تو نازل کرده ایم.»

«در واقع سنت نبوی بیانگر قرآنکریم است.

وسعت اسلام و پراکنده­شدن اصحاب و فتوحات شان در شهرها:

ساحۀ قلمرو اسلام بعد از رحلت حضرت رسول اکرم(ص) توسط اصحاب وسعت عظیمی یافت، در سنۀ 17 هـ  تمام شام و تمامی عراق و در سنه20 هـ مصر و در 21هـ فارس (ایران) و در 56 هـ سمرقند و افغانستان و در 93 هـ به اسپانیا رسیدند.

آیا دین غرای محمدی که در طول زمان کوتاه عالم­گیر شد. حرکت آن خیرالبشر در برابر کفار بسیار حسنه و قابل تمجید نبود؟ بلی بوده است. قصۀ یهودی همسایۀ آن مبارک و هم­چنان قصۀ مهمان شدن آن اعرابی گبر صحرائی را شنیده اید؟ و اگر خواسته باشید تفصیل آنرا خدمت شما عرضه خواهیم داشت.

سنت نبوی وحی است (انجم :3) و َمایَنطِقُ عِن الهوای ط

ترجمه: سخن از روی هوای نمی­گوید، جز آنچه به وی وحی می­شود.در پهلوی قرآن­کریم نوع دیگری از وحی را بر نبی کریمش فر ود آورد و آن سنت است. حدیث قدسی آنست که لفظش از خود پیامبر و معنایش از خداوند است که بر او الهام و یا در خواب بر پیامبر(ع) فرود آمده است اگرچه کلام خداوند است مگر خصایص قرآن را دارا نیست قرآن­کریم لفظ و معنایش معجزه، تلاوت آن عبادت و مس آن برای محدث و قرائت آن برای جنب حرام است.

سنت نبوی بیانگر قرآنکریم است. خداوند قرآن­کریم را برای هدایت مردم در امور دین و دنیا نازل فرمود که غالباً به اسلوب اجمالیست که آگهی از مراد خداوند بعضاً به طریق واضیح ممکن نیست و توضیح آنرا خداوند(ج) به پیامبرش موکول نموده تا قرآن­کریم را به مردم بیان و برساند.   النحل :44

ترجمه: «بر تو قرآن را نازل­کردیم تا آنچه را برای مردم نازل شده است برایشان بیانکنی».

رهنمونهای پیامبر (ص)

«مختصر فقه از قرآن و سنت» مؤلف: عبدالعظیم بدوی «حج»

آداب زیارت مسجد نبوی و قبر شریف:

خداوند منزلت و جایگاه ویژه­ای به مسجد نبی، مسجد الحرام و مسجد الاقصی عطا فرموده است، به طوریکه نماز خواندن در آن­ها بر سائر مساجد برتری دارد. البته برای زیارت این مساجد آداب جدا نیست، ولی وجود قبر پیامبر(ص) در مسجد نبی ممکن است برای بعضی این شَبِه را به وجود آورد که این مسجد دارای آداب خاصی است. و اگر قبر شریف داخل مسجد نمی­بود شاید این شَبِه به وجود نمی­آمد.وقتی داخل مسجد نبوی شدید با پای راست شوید و قبل از نشستن دو رکعت نماز تحیۀ بخوانید و از دعا کردن و خواندن نماز رو به قبر شریف رفته و از گذاشتن دست روی سینه­اش خود داری نماید، سرش را پائین نه اندازد و از حرکاتیکه فقط لایق در مقابل خدای یکتا داشته باشیم اجتناب ورزد، و از پیامبر(ص) طلب کمک و فریاد رسی نکند، بلندکردن صدا در مسجد نبی یا در کنار قبر پیامبر(ص) دوراز آداب است بلکه به آرامی صحبت کند.

باید برای ادای نماز در صفوف اول حریص باشید چون نماز خواندن در صف اول فضیلتی زیاد و ثواب فراوان دارد، نباید حرص خواندن نماز جماعت در روضه او را از صف اول به تاخیر بیندازد، چرا که نماز در روضه هیچ­گونه برتری بر نماز در سائر جاهای مسجد ندارد. حرص بر ادای چهل نماز متوالی در مسجد نبی بر اساس حدیث زیر که در میان مردم مشهور شده ورواج پیدا کرده مستحب نیست.

«کسیکه در مسجد من چهل نماز بخواند و هیچ نمازی را از دست ندهد از آتش و عذاب جهنم نجات پیدا می­کند و از نفاق پاک می­شود.»چون این حدیث ضعیف و غیر صحیح است.

چگونگی وضوء:

از حمران مولای عثمان روایت است که عثمان بن عفان برای وضوء گرفتن آب درخواست کرد و وضوء گرفت. ابتداء دست­هایش را سه­بار شست سپس مضمضه کرد بعد از آن رویش را سه­بار شست از موی پیشانی تا زیر زنخ و بعداً دست راست با آرنج سه­بار شست و دست چپ را مانند دست راستش شست، به دنبال آن سرش را مسح کرد و بعداً پای راستش را با قوزکش سه­بار شست و پای چپ­اش را هم مانند پای راستش شست سپس گفت: پیامبر خدا را دیدم که به این روش وضوء گرفت و فرمود:«هرکس این چنین وضوء بگیرد و با حضور دل دو رکعت نماز بخواند گناهان صغیرۀ او بخشیده می­شود.»ابن شهاب می­گوید: علماء می­گفتند این وضوء کامل­ترین وضوء برای نماز است.

معلومات راجع به طبقه بندی علوم:

یحی بن عمار علوم را چنین تقسیم کرده است.

1- علمی که زنده­گی دین است، یعنی توحید، منظور تصوف است.

2- علمی که قوت دین است، یعنی وعظ و ذکر است.

3- علمی که دوای دین است، یعنی فقه است.4- علمی که بیماری دین است، یعنی اخبار نزاع بین علمای سلف.   5- علمی که هلاک دین است، کوشش برای حل مسایل دینی از روی عقل آدمی.

رسول خدا فرمودند:

« بد ترین مردمان در نزد خداوند کسانی اند که سخت کینه توز اند.»بزرگان گویندخودکشی دراسلام منع شده است :زند­گی به منزله­ی سرمایه­ایست که خداوند به ما می­دهد. و ما فقط از سود سرمایه استفاده می­کنیم نه از سرمایه زیرا سرمایه به ما تعلق ندارد لذا نباید خواهان مرگ شد. وقتیکه مرگ آمد نباید ترسید زیرا ترس از مرگ نمی­تواند جلو آن را بگیرد.

حدیث از پیامبر اسلام:

«ابلاغ یک آیه و حدیث برای مسلمان واجب و لازم است تبلیغ، تعلیم و تفهیم آنچه که در توان هر فردی است بر وی لازم و واجب است، کتمان و نگفتن آن­لگام آتشین را در روز قیامت به دنبال دارد.»

پیامبر اسلام گوید:

«من به نیکوئی مکافات نطلبم و احسان به مجازات نجویم.»

«هرکه دانا و توانا بود، خردمند را از وی بیم نبود، چه کشتن و گرفتن کار عاجزان است و شیوۀ ابلهان.»

مختصر فقه از قرآن وسنه:

اقتباس شده است از «مختصر فقه» از قرآن و سنت. مؤلف: عبدالعظیم بن بدوی.

«نجات کامل انسان بدون صحت، عبادت و پرهیز از اعمال بدعت آمیز نمی­شود.»اگر علم مایۀ سر بلند علما گردد، فقها در سر بلندی – لایق­تر اند.»

گویند: روزی شخصی اعرابی صحرا نشین بلند شد و در مسجد نبوی ادرار کرد، اصحاب خواستند تا او را منع کنند.

پیامبر(ص) به آنان فرمود: «او را به حال خودش بگذارید سپس بر ادرارش دلوی آب بریزید، چرا که شما خلق شده­اید تا سهل گیرید نه سخت گیر.»

پیامبر اسلام می­گوید: «ختنه (سنتی) در روز هفتم ولادت باشد.»

امام شافعی(رح) می­فرماید:

بر قاضی است که میان دو طرف دعوای پنج چیز را به طور یک­سان مراعات نماید.

1- رعایت مساوات، هنگام وارد شدن طرفین دعوا نزد او.

2- رعایت مساوات در نشستن پیش او.

3- یک­سان توجه نمودن به هردو طرف.

4- گوش فرا دادن از هردو طرف دعوا.

5- داوری درست و عادلانه میان هردو طرف قاضی باید از موارد زیر نیز خود داری نماید.

هیچ یک از طرفین دعوا را راهنمائی نکند، چگونه­گی گواهی را به شهود، دعوا را به مدعی و انکار و یا اقرار را به مدعی علیه تلقین نه نماید.

احکام و شرایط قربانی در اسلام:

الحج:34وَ لِکُلِّ اُمُّتهٍ جَعلناَمنسکن لیذکراوالله الخ«ما برای ملتی قربانی را مقدر کردیم تا به نام خدا چهار پایانی را ذبح کنند که خدا به ایشان عطا نموده است.»

چه حیواناتی باید قربانی شوند؟

تنها گاو، گوسفند، بز و شتر برای قربانی جائیز است. پنج نوع حیوان برای قربانی جائز نیست.

1- حیوان کور 2- حیوان بیمار3 - حیوان لنگ 4- حیوان عضوشکسته.5 - بز ویا گوسفند که عمر شان کمتر از یکسال باشد.

راست کردن صف­ها واجب است:

بر امام واجب است تا صف­های نماز را راست نکرده، شروع به نماز نکند و نماز گزاران را به راست کردن صف­ها امر کند خودش اینکار را بکند.

از ابو مسعود روایت است که پیامبر(ص) قبل از نماز به شانه­های مان دست می­کشید و می­فرمود: «صف­های تان­را راست کنید و اختلافات نکنید که قلب­های تان از هم دور میشود.»

از نعمان بن بشیر روایت است: پیامبر(ص) چنان صف­های ما را راست می­کرد که گویا مانند تیر باشد، و فرمود: «ای بنده­گان خدا، صف­های تان­را راست کنید و گر نه خداوند بین شما اختلاف و تفرقه می­اندازد.»

صفوف مردان :

از ابو هریره روایت است که پیامبر(ص) فرمود: با فضیلت­ترین صفوف مردان صف اول و کم فضلیت­ترین صفوف آن­ها صف آخر است.

از نافع روایت است: «ابن عمر شبی سرد که باد به شدت می­وزید برای نماز اذان داد سپس گفت در خانه­های تان نماز بخوانید زیرا پیامبر(ص) به مؤذن امر می­کرد که اگر شبی سرد و بارانی بود درخانه­های تان نماز بخوانید.»از موسی بن عقبه روایت است که: عمر بن عبدالعزیز هنگام باران نماز شام و نماز خفتن را باهم جماعت می­کردند و یک­جا می­خواندند و سعید بن مسیب و عروه بن زبیر و ابوبکر بن عبدالرحمن و سائر بزرگان آن زمان همین کار را می­کردند و کسی انتقاد نه­ گرفت به آنان.

نقل شده از صفحۀ 189 - مختصر فقه از قرآن و سنت مؤلف: عبدالعظیم بن بدوی.

از ابن عباس روایت است که: پیامبر(ص) در مدینه در غیر ترس و باران نماز ظهر و عصر و مغرب (شام) و عشا (خفتن) را باهم جمع کرد. به ابن عباس گفته شد: چرا این کار را کرد؟ گفت: خواست امتش به سختی نیافتد.

امام نوری(رح) در شرح مسلم گوید:

«جماعتی از علما برین عقیده هستند جمع در حضر هنگام ضرورت برای کسی­که آن­را به عادت تبدیل نکند جایز است. ابن عباس هم گفته است و جواز آن­را بیماری و غیره نسبت نداد.»

ادای نماز جمعه:از طارق بن شهاب روایت است که پیامبر(ص) فرمود:

خواندن نماز جمعه همراه با جماعت بر هر فرد مسلمان واجب است مگر بر چهار گروه برده­ای که در مالکیت سیدش است، زن، کودک و بیمار از ابو هریره روایت است که پیامبر(ص) فرمود: هر کس در روز جمعه غسل کند و لباس تمیز بپوشد و در خطبه سکوت کند و سپس با امام نماز را ادا نماید.

از عبدالله روایت است که پیامبر(ص) به گروهی که نماز جمعه را ترک می­کردند فرمود: «تصمیم داشتم که شخصی را مأمور کنم تا برای مردم نماز بخواند سپس بروم و خانه­های کسانی را که به نماز جمعه نمی­آیند به سرشان آتش بزنم.»از اسامه بن زید روایت است که پیامبر(ص) فرمود: کسی­که سه­نماز جمعه را بدون عذر ترک کنند از منافقین به حساب می­آید.از ابو هریره روایت است که پیامبر(ص) فرمود: «هرگاه هنگام خطبۀ امام به دوستت گفتی ساکت شو سخن باطل گفته ای»از ابو هریره روایت است که پیامبر خدا فرمود: «کسی­که یک رکعت از نماز جمعه را دریابد نماز (جمعه) را دریافته است.»

اوقات که ادای نمازها درآن نهی شده است:

از عقبه بن عامر(رض) روایت است: سه­وقت است که پیامبر اسلام نماز خواندن و یا دفن کردن مرده­های مان درآن اوقات نهی کرده.

اول-  تازه وقت که خورشید طلوع می­کند تا آنکه بلند شود.

دوم-  وقتکه خورشید در وسط آسمان قرار می­گرد.

سوم-  زمانیکه خورشید در آستانه غروب باشد.

در موقع طلوع خورشید تا زمانی­که بلند می­رود نماز نخواند .در موقع که خورشید در وسط آسمان می­باشد از خواندن نماز خودداری کن چون درین وقت آتش جهنم شعله­ور می­شود.


 

نوشته شده توسط حبیب الله "امانی عسقلانی" در Mon 30 Apr 2012 ساعت 1:51 PM موضوع | لینک ثابت


از صفحه 65 - 75 کتاب انوارالهدایات

راجع به اهمیت نمازهای پنجگانه:

«ایاکَ نَعبُدُ و اِیاکَ نستعین»در حدیث قدسی رسول­خدا از خداوند روایت می­کند که او تعالی می­فرمائید: «نماز در بین من و بنده­ام دو تقسیم شده و سوال بندۀ من پذیرفته می­شود.»پیامبر(ص) می­فرماید: «الدین النصیحه» «دین نصیحت است.»از ابن عمر روایت است که پیامبر(ص) دستور داد: زکات فطر یک و یا دو روز قبل از عید به مستحق آن پرداخته شود. و هرکس بعد از نماز عید آن­را بدهد صدقۀ هم­چون صدقات است به عنوان زکات فطر محسوب نمی­شود.»زکات فطر تنها به مساکین داده شود پیامبر خدا می­فرماید: «زکات فطر رزق و خوراک برای مساکین است.»از ابن عمر روایت است که پیامبر(ص) فرمود: «زکات برای بی­نیاز و شخصی نیرومند و سالمی که توانائی کار را دارد جائیز نیست.»از ابن عبدالله بن عدی بن خیار روایت است به دو نفری­که نزد پیامبر(ص) جهت اخذ زکات آمده­اند نگاهی انداخت و فرمود: «بدانید که ثروت­مند و نیرومندی­که توانائی کار دارد هیچ سهمی در خیرات و زکات ندارد.»از ابو هریره روایت است که رسول­خدا فرمود: مسکین کسیست که چیزی او را بی­نیاز کند نمی­یابد و از مردم چیزی نمی­خواهد، و مردم نیز از فقر او آگاهی ندارد تا به او صدقه بدهد.»

مأمورین جمع­آوری زکات:

کسانیکه مسئول جمع­آوری زکات را بر عهده دارند در مقابل آن سهمی از زکات را دریافت مینماید جائیز نیست که این افراد از نزدیکان پیامبر هم باشند. محمد(ص) فرمود: صدقه برای محمد و آل محمد حلال نیست چرا که صدقه چرک­های اموال مردم است.»

زکات گاو: «از معاذ بن جبل روایت است پیامبر به من دستور داد تا از هر چهل­گاو یک گوساله­ی دوساله و از هر سه­گاو یک گوساله نر و یا ماده که یک سال را تمام کرده باشد زکات گرفته شود.»

جایگاه زکات در دین:

زکات در هشتاد دو آیه قرآن به همراه نماز آمده است.از مال پاک وازعاید پاک و اسلامی زکات داده شود:از ابو هریره روایت است که پیامبر(ص) فرمود: «هرکس به اندازۀ یک دانه­ی خرما ازکسب پاک و حلال صدقه بدهدو خداوند غیر از پاک و حلال را قبول نمی­کند. خداوند آن­را با دست راستش قبول می­کند سپس آن­را برای صاحبش افزایش می­دهد تا این­که به اندازۀ یک کوه می­رسد هم­چنانکه کسی کرۀ اسپش را پرورش می­دهد.»

اموالیکه زکات در آن­ها واجب است:

طلا، نقره، محصولات زراعتی، میوه­جات، حیوانات و معادن حاصل کار و زحمت، و برای هرکدام اندازۀ زکات تعین شده از طرف شرع طبق آن زکات داده شود. اخذ پول و یا غذا به خواندن قرآن منع شده است.از عبدالرحمن بن شبل روایت است که از پیامبر شنیدم که می­فرمود: «قرآن بخوانید و آن­را مایۀ ارتزاق خود قرار نه دهید.» از ابن عمر(رض) روایت است، از پیامبر شنیدم که فرمود:

«کرایه­دادن حیوان نر برای جفت­گیری نهی کرده است که حرام و نارواست.

راجع به شراب نوشی:

از ابو هریره روایت است که پیامبر(ص) فرمود: «معتاد به شراب همانند بت پرست است.»

از ربعه دردا(رض) روایت است که پیامبر(ص) فرمود: «معتاد به شراب وارد بهشت نمی­شود.»

از ابن عمر(رض) روایت است که پیامبر(ص) فرمود: شراب در ده جهت لعنت شده است، اول خود شراب، دوم تیار کننده، سوم کسی­که آن­را می­خواهد، چهارم فرشنده، پنجم خریدار، ششم حمل کننده، هفتم کسی­که شراب به او حمل می­شود، هشتم گیرندۀ پول آن، نهم خورندۀ آن، دهم ساقی آن.

نوت: «قضای حاجت در محل عبور و مرور مردم و استراحات­های شان حرام است ازین دو چیز که باعث لعنت می­شوید بپرهیزید.»از ابو مسعود انصاری(رض) روایت است که پیامبر(ص) فرمود:«از بهای خرید و فروش سگ و از مزد زن زناکار و انعام مرد جادوگر نهی کرده است.»

شریعت اسلام به طور دایم از فریب­کاری نهی کرده است:

از ابو هریره(رض) روایت است پیامبر(ص) از کنار مردی می­گذشت که گندم می­فروخت دست مبارکش را به داخل آن نمود که مرطوب بود پیامبر(ص) فرمود: «کسیکه فریب­کاری کند از ما نیست.»

از ابو هریره روایت است که پیامبر(ص) فرمود:«ازهفت چیزمهلکب پرهیزید.» گفتند: آن­ها کدام­اند ای رسول­خدا؟فرمود: شریک قرار دادن برای خدا، سحر و جادو، قتل انسان به ناحق، سود خوری (ربا)، خوردن مال یتیم، فرار از میدان جنگ هنگام رویارویی با دشمن دین، تهمت زنا به زنان بی­خبر از گناه و مؤمن.»از عبدالله بن عمرو روایت است که پیامبر(ص) فرمود: «گناهان کبیره عبارت اند از شریک قرار دادن برای خدا، اذیت­کردن والدین، کشتن کسی به ناحق و سوگند عموس.»

سوگند عموس و حکم آن:

سوگند دروغین است که حقوق پایمال می­شود، و یا سوگندی است که به آن قصد فسق و خیانت کنند فرو رفتن صاحب­اش در گناه و سپس در آتش جهنم می­باشد.»از عمر بن خطاب(رض) روایت است از پیامبر(ص) شنیدم که فرمود:

«اِنماالاعمال ُبا النیات» قبول و صحت اعمال به نیت است.»

پس هرکس بر انجام کاری سوگند بخورد و نیت­کاری دگری را در دل داشته باشد، نیتش معتبر است نه لفظش.

عیب مردم بپوش تا عیبت­تان پوشانده شود:

از ابو هریره(رض) روایت است که پیامبر(ص) فرمود: «هرکس عیب مسلمانی بپوشاند خداوند عیب او را در دنیا و آخرت می­پوشاند.»

و نیز مستحب است که بنده عیب خودش را بپوشاند فرمودۀ پیامبر(ص): «تمام امتم مورد عفو قرار می­گیردمگر کسانی­که درشب گناهی می­کند و در روز آن­را افشا می­سازد.»

ارتباط جنسی با هریک از اعضای فامیل نابخشیدنی است:

حکم کسیکه با محارمش زنا کند- (محرم شرعی)

«اگرکسی با یکی از محارمش زنا کند «حد» او کشتن است فرق نمی­کند که او مُحصن و یا غیر محصن باشد و اگر او را به ازدواج خود در آورد باید کشته شود و دارائی­اش نیز مصادره گردد.

«مُحصن یعنی مرد زن دار.»

مختصر فقه از قرآن وسنت ارتباط با حیوان «حد» او کشتن است:

حکم کسی­که با حیوانی آمیزش کند:از ابن عباس روایت است که پیامبر(ص) فرمود:

«هرکس با حیوانی آمیزش کرد اووحیوان رابکشید.»

ارتباط جنسی همجنس با همجنس:

حد لواط «هرگاه مردی با مردی دگر عمل لواط را انجام دهد «حد» آن­ها کشتن است خواه مُحصن یا غیر مُحصن باشد.»از ابن عباس روایت است که پیامبر(ص) فرمود: «هرکسی را یافتید که عمل قوم لوط را انجام داد فاعل و مفعول را بکشید.»

تعریف قذف: قذف عبارت است از «متهم ساختن کسی به زنا» یا بگوید: ای زنا کار! یا الفاظ دگری که از آن­ها اتهام به زنا فهمیده می­شود. خداوند(ج) در کلام مبارکش چنین ارشاد می­فرماید:

 النور :23«کسانی­که زنان پاک دامن بی­خبر از هر گونه گناه به زنا متهم می­کند در دنیا و آخرت از رحمت خداوند دور و عذاب عظیم دارند.» از ابو هریره روایت است که پیامبر(ص) فرمود: «زنا کار درحالی­که زنا می­کند، ایمان ندارد و شراب خوار درحالی­که شراب می­خورد، ایمان ندارد.»

از عبدالله ابن عمر روایت است که پیامبر(ص)فرمود: «شراب ام الخبائث است. پس هرکس او را یک­بار بنوشد، تا چهل روز عبادت او قبول درگاه نمی­شود اگر بمیرد درحالی­که شراب در شکمش باشد به مرگ جاهلیت مرده است.»

 

از ابن عباس روایت است که پیامبر(ص) فرمود:

شراب ام الفواحش است و از گناهان کبیره می­باشد به مادر، خاله و عمه­اش تجاوز کرده است.»

حقوق حیوانات:

به روز 24 اکتوبر 1945 موقعیکه ملل متحد عرض وجود کرد از آن به بعد تمامی ملل جهان داد و فریاد از حقوق بشر می­زدند بعد از کوشش­های متمادی ظلم و تعدی را که بالای انسان­های مظلوم غریب و بی­چاره تحمیل می­شد از اکثری ممالک جهان زدودند متأسفانه استشمار فرد از فرد به اکثری ممالک اسلامی تاهنوز که هنوز است جریان دارد البته قطع نظر از ممالک کمونیستی در شریعت اسلام حیوانات، پرنده­گان و تمامی اجسام ذی روح حقوق مساوی با انسان­ها دارند، سورۀ النمل (مورچه) و سورۀ 105- به نام فیل ذکر گردیده راجع به هر یک از آن­ها به تفصیل یاد می­شوند.

الانعام: 38«هر حیوانیکه در روی زمین می­جنبد و هر پرندۀ که با دو بال خود در هوا پرواز می­کند نیستند مگر گروهای از مخلوقاتی هم­مانند شما» خداوند آنانرا آفریده رزق، روزی، زندگی و مرگ آنان­را مانند ما و شما تعین فرموده و در کلام خود راجع به قضاوت واقع بینانه توضیح نموده «قصاص حیوان بدون شاخ را از حیوان شاخ­دار گرفته می­شود.»

آن­عده انسان­های که بالای حیوانات ظلم و ستم کرده مانند بریدن گوش و دُم که از عمل شیطان است و یا آن­ها را بهر وسیلۀ بی موجب به قتل می­رسانند و یا با آن­ها هر گونه عمل جنسی را اجرأ می­دارند و یا آن­ها را با همدگر به جنگ می­اندازند جهت قمار و حصول پول و تفرج در روز حشر انتقام حیوان از کنندۀ آن گرفته می­شود رسوا و شرمنده می­شوند و به آتش دوزخ مجازات می­گردند از جمله چند نوع حیوانی­که می­پرد و یا به زمین راه می­رود ذیلاً از آن­ها نام برده می­شود.

سورة 105 به نام فیل و سورۀ 34- سبا (موسیچه و یا شانه­سرک که از جمله لشکر سلیمان(ع) بود.

التکویر:5«هنگامیکه همۀ جانوارن اهلی و وحشی گردهم آیند و از شدت هراس درنده­گی و رمنده­گی شان را فراموش میکنند، لهذا دوباره زنده شدن حیوانات یک امر حتمی است دست از اذیت و آزارشان دور بدارید. لهذا آن­ها هم مانند ما و شما در روز حشر حقوق مساوی دارند به حضور خداوند متعال.

 

 

ازدواج - عقد ازدواج:

عقد ازدواج دو رکن دارد، ایجاب و  قبول و صحت آن مشروط به موارد ذیل است.

1- اجازه ولی:از عایشه روایت است که پیامبر(ص) فرمود: «هر زنی­که ولی که او را ازدواجش ندهد ازدواجش باطل است، سه مرتبه تکرار نمودند ازدواجش باطل است.»

2- حضور شاهدان:از عایشه روایت است که پیامبر(ص) فرمود: «ازدواج بدون ولی و دو شاهد عادل صحیح نیست.»

وجوب اجازه خواستن از زن قبل ازدواج:

همان­طوری­که ازدواج بدون ولی جایز نیست بر ولی نیز واجب است که از زنان تحت تکفل خود اجازه بخواهد، و اگر زن راضی به ازدواج نبود و یا نباشد ولی نمی­تواند او را مجبور کند.

معاملات:تشویق به کسب و کار:

از مقدام(رض) روایت است که پیامبر(ص) فرمود: «هرگز کسی غذای بهتر از حاصل دست­رنج خودش نخورده است و پیامبر خدا داؤود(ع) از دست­رنج خودش می­خورد.

ثروتمند بودن برای متقی ایراد ندارد:

از معاذ بن عبدالله بن خبیب روایت است که پیامبر(ص) فرمود: «برای متقی ثروتمند بودن اشکالی ندارد و سلامتی برای متقی بهتر از ثروتمندی است و آرامش خاطر از نعمات الهی است.»

فضیلت مهلت دادن به تنگ­دست:

از ابو هریره(رض) روایت است که پیامبر اسلام فرمود: «تاجری بود که به مردم قرض می­داد وقتی­که بده­کار تنگ­دست را می­دید، به کارگرانش می­گفت: از او گذشت کنید به امید این­که خدا از ما گذشت کند. خداوند هم او را بخشید.»تشویق به زود بیدار شدن برای طلب رزق:

از صخر غامدی روایت است که پیامبر(ص) فرمود: «خداوندا! برای امتم درصبحگاه­هانشان برکت قرار بده.»

 

فروش آنچه نزد فروشنده نیست:

از حکیم حزام روایت است: گفتم ای رسول­خدا! مردی از من می­خواهد چیزی را که نزد من نیست به او بفروشم آیا می­توانم بفروشم؟ رسول الله فرمود: «چیزی­را که نزد تو نیست مفروش.»

معامله به صورت نسیه با افزایش قیمت:

معاملات به افزایش قیمت به صورت نسیه بین مردم خیلی رایج است به طوری­که کالا را به قیمت بالاتر از بهای نقد آن می­فروشند.

مثلاً قیمت اصلی2000 باشد آن­را به 2200  بفروشد که از آن نهی شده است.

مختصر فقه (قضا)

مشروعیت قضاوت: قضاوت به دلیل قرآن و سنت و اجماع مشروع است:

المائیده  :49وان احکم بین هم بما انزل الله. و در میان آنان طبق چیزی حکم کن که خداوند بر تو نازل کرده است.

ص :26«ای داؤودماتو را در سرزمین به عنوان خلیفه قرار دادیم، پس درمیان مردم به حق قضاوت کن.»

«چون پیامبر(ص) در میان مردم قضاوت می­کرد، و علی(ع) را برای قضاوت به یمن فرستاد و خلفای راشدین هم در زمان خلافت شان قضاوت را در سر زمین­های مختلف بر عهده گرفتند.

فضیلت قضاوت:

از عبدالله بن مسعود روایت است که پیامبر(ص) فرمود: «حسادت جایزنیست مگر در دو مورد: مردی­که خدا حکمتی به او داده، با آن قضاوت می­کند و آن­را به دگران آموزش می­دهد.»

از ابو هریره روایت است که پیامبر(ص) فرمود:

«قضاوت سه­دسته هستند: دو دسته آنان در آتش جهنم و یک دسته در بهشت­اند، مردی­که حق را می­داند و به آن قضاوت می­کند در بهشت مردی­که از روی جهل بین مردم قضاوت می­کند، در آتش است و نیز مردی­که در قضاوت ظلم می­کند در آتش جهنم است.»

مقام قضاوت را برای خود درخواست نکنید:

از عبدالرحمن بن سمره روایت است که پیامبر(ص) فرمود: «ای عبدالرحمن! درخواست امارت مکن، چون اگر قضاوت به درخواست به تو واگذار شود، خداوند تو را به حال خودت رها می­کند، ولی اگر بدون درخواست به تو واگذارشود، خداوند در امر قضاوت تو را یاری می­کند.»آداب قاضی: برقاضی واجب است که بین طرفین دعوی در نگاه کردن و سخن و نشست و برخاستش و مراجعه عدالت را رعایت کند»

حرام است که قاضی رشوه و هدیه گیرد:

از عبدالله بن عمر روایت است که پیامبر فرمود: لعنت خدا بر رشوه دهنده و رشوه گیرنده باد.»

صدور حکم توسط قاضی درحال عصبانیت حرام است:«هیچ قاضی­ای در حال عصبانیت بین دو نفر قضاوت نکند.»

شهادت دروغین از بزرگ­ترین گناهان کبیره است:

از ابوبکر(ض) روایت است که پیامبر(ص) فرمود: «آیا شما را از بزرگ­ترین گناهان خبر نکنم؟» گفتیم بلی ای رسول خدا فرمود: «شریک قرار دادن برای خدا و نافرمانی والدین آگاه باشید سخن دروغ و شهادت به ناحق از بزرگ­ترین گناهان کبیره است.» پیامبر این جمله را پی­هم تکرار می­کرد.

گناه کسی­که ادعای چیزی کند که از او نیست:از ابوذر روایت است از پیامبر(ص)شنیدم که میفرمود:«هرکس ادعای چیزی­را که به او تعلق ندارد از ما نیست و باید جای­گاهش را در جهنم آماده کند.»

گناه کسیکه با سوگند دروغ میخواهد مالی را به دست آورد:

«از عبدالله بن مسعود روایت است که پیامبر(ص) فرمود: «هرکس سوگندی دروغین بخورد تا با آن مال مسلمانی را تصاحب کند در روز قیامت درحالی­که خدا را ملاقات می­کند بر او خشمگین است.»از ابو امامه حارثی روایت است از پیامبر(ص) شنیدم که می­فرمود:

«هرکس با سوگندش حق انسان مسلمانی را بگیرد حتماً خداوند بهشت را بر او حرام و آتش جهنم را بر او واجب می­کند.» مردی پرسید ای رسول خدا! «هرچند چیزی کم ارزش باشد؟» پیامبر فرمود: «اگرچه مسواکی از درخت اراک هم باشد.»

اقرار: اعتراف به حق و حکم به آن در صورتی­که اقرار کننده مکلف و مختار باشد واجب است. پیامبر(ص) فرمود: «ای انس فردا نزد زن آن مرد برو، اگر اقرار کرد او را رجم کن.»

شهادت: البقره: 282 «و چون شاهدان را برای شهادت خوانند و باید از این کار خودداری نورزند.» بر شاهد واجب است که حق را بگوید هرچند به زیانش باشد به دلیل فرمودۀ خدا. 

النساء: 135ای کسانی­که ایمان آورده­اید دادگری نمایید و در اقامۀ عدل و داد بکوشید به خاطر خدا شهادت دهید.

معلومات لازمه ازعلم فقه:

به تحقیق علمفقه از بزرگ­ترین و شریف­ترین علوم است، چون علمی که صحت عبادت که هدف آفرینش مخلوقات است به آن وابسته است هم­چنانکه خداوند می فرماید:الذاریات56 «جن و انس را نیافریده ام مگر برای این­که مرا عبادت کنند. نجات کامل بشر بدون صحت عبادت و پرهیز از اعمال بدعت آمیز میسر نمی­شود. پیامبر اسلام می­فرماید:«خداوند به هرکسی ارادۀ خیر داشته باشد او را در دین فقیه می­کند.

فقیه - آگاه در قانون شریعت:

«اگر علم مایۀ سربلندی گردد فقها به سر بلندی لایق­تر است.»

و هم­چنان پیامبر(ص) می­فرماید:«کسی­که در ظرف طلا نقره آب مینوشد، در واقع آتش جهنم را در شکم خود می­ریزد.» متقق علیه بخاری و مسلم.

حکم ازدواج:

ازدواج از مؤکدترین سنت­های پیامبران است خداوند متعال می­فرماید:الرعد38«و ما پیش از تو پیامبرانی را فرستاده­ایم و زنان و فرزندانی بدیشان داده­ایم.» پیامبر(ص) میفرماید:«کسی­که توانائی ازدواج دارد و با ترک آن از ارتکاب گناه میترسد بر او واجب است ازدواج کند.»

نگاه به زنیکه قصد خواست­گاری او را دارید جائیز است.

اگر کسی قصد خواست­گاری زنی را داشته باشد میتواند قبل از آن­که به خواست­گاری او برود و او را نگاه کُند، به دلیل حدیث محمد بن مسلمه می­گفت: از پیامبر شنیدم که می­فرمود: «اگر خداوند خواست­گاری زنی را به قلب کسی القا کرد باکی نیست که به او نگاه کند.»

از مغیره بن شعبه روایت است که نزد پیامبر رفتم و با او در بارۀ زنی که قصد خواست­گاری­اش را داشتم صحبت کردم پیامبر(ص) فرمود: «برو او را نگاه کن چون این امر رابطه بین شما را پایدارتر میکند.»

خواست­گاری:

«خواست­گاری یعنی درخواست ازدواج از زن به روشی که درمیان مردم مرسوم است اگر توافق حاصل شد این توافق تنها وعده­ای برای ازدواج است و بس و با آن هیچ چیزی از زن برای مرد حلال نمیشود، بلکه تا زمان عقد نگاه به صورت نامحرم باقی می­ماند.»

معلومات آفاقی:   کفاره سوگند:

اگر کسی سوگندش را بشکند با کفارۀ آن یکی از موارد ذیل است:

1- سیر کردن ده مسکین از غذاهای معمولی و متوسط که خودش و فامیلی­اش از آن می­خورد.

2- لباس پوشانیدن ده نفر.3- آزاد کردن برده ای.

اگر کسی نتواند یکی ازین موارد را بجای آورد باید سه­روز روزه بگیرد، و اگر بتواند یکی از موارد فوق را بجا آرد جائیز نیست که روزه را کفاره سوگندش قرار دهد.

گناهانیکه شریعت برای انجام دهنده­گانش حد معینی بیان کرده است:

قرآن و سنت مجازات و کیفرهای مشخص را برای جرایم معینی مقرر داشته که جرایم حدود نامیده میشود و عبارت اند از:

«زنا،قذف (تهمت ناروا)، دزدی، شراب­خوری، محاربه، ارتداد و بغی و تجاوز.»

اجرای حدود بر خویشاوندان، بیگانه، با شرافت و طبقات پائین همه یک­سان واجب است.


 

نوشته شده توسط حبیب الله "امانی عسقلانی" در Mon 30 Apr 2012 ساعت 1:49 PM موضوع | لینک ثابت


از صفحه 75 - 82 کتاب انوارالهدایات

فصل چهارم

 خلفای راشدین

حضرت عمر(رض) از فقر رسول­الله ناراحت بود فرمودند: آیا نمی­خواهی که دنیا از آن­ها باشد و آخرت از ما حضرت عمر­(رض) در زمان خلافت­شان درحالیکه ثروت دنیا به خزانه­های دولتش سرازیر بود، مانند یک انسان فقیر باقوت ولایموت (بخور و نمیر) زندگی می­کرد و هرگز بیش از آن نخواست.

حیات صحابه (رض)

مترجم: مجیب الرحمن رحیمی

حیات صحابه ترمزی از خدیفه(رض) روایت شده: گفتار پیغامبر(ص) حین رحلت شان .

«من اندازۀ بقای خود را در میان شما نمی­دانم، پس به این دو شخص که بعد از من هستند اقتدأ کنید.» و به ابوبکر و عمر(رض) عنها اشاره نمودند.

الطبری: جلد 3 ص 292 و ابن الکثیر جلد 3 ص 34 و 35.

آن­ها بیت­المال را حق خدا و خلق می­دانستند. آن­ها عایدات و مصارف خلاف قانون در بیت­المال جایز قرار نمی­دادند. استعمال بیت المال برای کارهای شخصی حکمرانان نزد آن­ها حرام بود. فرق اساسی بین خلافت و پادشاهی به عقیدۀ آن­ها همین بود که پادشاه حزینۀ ملت را سرمایۀ شخصی خود قرار داده و برای برآورده ساختن آرزوهای پلید و خلاف شرع در آن متصرف می­شود. اما خلیفه آنرا ودیعت و امانت خدا و خلق می­داند. روزی حضرت عمر(رض) از حضرت سلمان فارسی(رض) پرسید که من پادشاه­ام و یا خلیفه؟ او بدون تأمل پاسخ داد «اگر تو درهمی از مسلمانان را خلاف حق و قانون اسلام به مصرف رسانی ، پس تو پادشاهی نه خلیفه.»

«حکایه می­کنند: موقعیکه حضرت عمر(رض) خلیفه مسلمانان با خادمش در سفرشان به سوی بیت المقدس جهت تسلیم­گیری مسجد اقصاء از مدینه تا آن­جا شتری را به نوبت سوار می­شدند، که در ناحیۀ بیت المقدس نوبت سواری شتر به غلام رسید و حضرت عمر(رض) مهار شتر را کش می­نمودند.»

نوت: اینست احتیاط از مصارف بیت­المال که خلیفه با غلامش از یک شتر استفاده کردند با همه توانائی مالی و قدرت اداریش و اینست برخورد عادلانه.

حضرت عثمان(رض) در دوران خلافتش گوش غلامش را کشیده بود به همین خاطر در حضور مردم گوش خودش را بدست غلامش داد تا آنرا بکشد.

اصحاب پیامبر «علیه صلواة وسلام»:

که از جزیرة العرب نبودند:1- حضرت سلمان فارسی(رض)2 - حضرت زید(رض)3  - حضرت سیدنا بلال(رض)4  - حضرت صهیب(رض)5   - حضرت خباب(رض)6- حضرت هلال(رض)

حضرت عمر(رض) در بیانیۀ افتتاحیۀ شان درباره مشاورت چنین توضیح می­دهد هدفی­که شما را غرض آن تکلیف دادم جز این نیست که بار سنگین از امانت شما که به دوشم گذاشته شده شما باید در کشیدن آن با من شریک بشوید من فرد، از افراد شماام و امروز شما اقرار کننده­گان حق اید هرکه دلش خواست با من مخالفت کند و هرکه خواست موافقت کند. من شما را وانمی­دارم که از خواهش من پیروی کنید.حضرت عمر(رض) باری در مجلس خود گفت «قسم به خدا من تااکنون نه دانسته­ام که من پادشاه­ام و یا خلیفه اگر پادشاه­ام این کار دشوار است.» در پیش او یک نفر گفت: «ای امیرالمؤمنین این کار تا باهم فرق زیاد دارند.» حضرت عمر(رض) پرسید آن چیست. او گفت: خلیفه چیزی نسیتاند مگر مطابق حق و چیزی خرج نمی­کند مطابق خدا تو ازین­ها هستی. پادشاه بر مردم ستم می­کند از یکی بی­مورد می­ستاند و به دیگری بی­مورد اعطا میکند.

معلومات راجع به خلافت خلفای راشدین:

حضرت رسول اکرم(ص) برای جانشین خود کدام حکم نکرده بودند اما افراد جامعه مسلم می­­دانستند که اسلام خواهان خلافت مشورتی می­باشد از این­رو آن­جا نه بنای پادشاهی دودمانی پایه­گذاری شد و نه شخص به استعمال نیرو باریکه قدرت نشست و نه شخص برای کسب قدرت از ظلم و تهدید کار گرفت. بلکه چهار اصحاب پشت سر یکدیگر با رضا و خواسته­های مردم به مقام خلافت رسیدند. و امت مسلمه این خلافت را به نام خلافت راشیده (خلافت راست رو) یاد نمودند.

حکومت را که خلاف معیارهای فوق باشد، مونارکی، پادشاهی و یا یکه تازی می­نامند؛ مثلاً: بیعت جبری، پادشاهی مورثی، روش زندگی قیصری و کیسرویراعی از رعایا و فقدان احساس مسئولیت در معاملات بیت­المال، آزادشدن سیاست از پابندی شریعت محرومی مسلمانان از آزادی امر و نهی و بالآخره خاتمه شوراها.

حضرت عمر(رض) می­فرماید: «شخصیکه می­کوشد بدون مشوره مسلمانان امیر بالجبر شود او را قتل کنید.» این است راه و رسم خلفای راشیدین، بعد از شهادت حضرت عثمان­(رض) هنگامیکه برخی مردم خواهان خلافت حضرت علی کرم الله وجه بودند، وی گفت: شما را به این کار صلاحیت نیست، این صلاحیت اهل شورا و اهل بدراست هرکه را آن­ها بخواهند خلیفه خواهد شد. پس ماجلسه خواهیم کرد و این موضوع را مورد بررسی قرار خواهیم داد و علاوه می­فرمایند: (بیعت من به طریق خفیه نمی­تواند صورت­گیرد و این امر با رضای مسلمانان انجام شود.)

حین وفات حضرت علی(ع) مردم پرسیدند که آیا ما به دست پسرت حضرت حسن (رض) بیعت کنیم؟ حضرت در پاسخ چنین فرمودند. «من شما را نه امر و نه برحذر میدارم، شما خود میتوانید در این زمینه تجویزلازم را اتخاض بدارید.»

امــــیرالمؤمنین ابوبکرالصدیق

سرمردان دیــــــــن صدیق اکبر        امام صادق اصــــــــــحاب محشر

شب خلوت قرین و یار غاراست        نثارش روز اول چهل هزار است

بدین بوبکر چون کردست آغاز      بدو گردد همه اجر آن جهان باز

امــــــــــیرمؤمنین عمر رض

امــــــا م مطلق و شمع دوعالم        امیرالمؤمنین فــــــاروق اعظم

عرب از وی قوی شد اول کار       همه خلق عجم زوگشت دین دار

امیرالمؤمنین عثمان رض

اساســــی کز حیا ایمان نهاد است         امیــــــرالمؤمنین عثمان نهاد است

کسی کو این کرامت از خدا یافت         که دوچشم و چراغ مصطفی یافت

چـــوذوالنورین هم از خاندان بود         چگـــــونه منکر صدقش توان بود

حضرت امیرالمؤمنین علی ر ض

زمشرق تابه مـــــــغرب امام است       امیــــرالؤمنین حیــــدرتمــام است

پیامــــــبر گفتهاش ای نــــور دیده  زیـــک نــــــوریم هــر دو آفریده

چـنان چه مطلق شد او درفقروفاقه       که زرو نقره بـــودش  سه طلاقه

شیخ فریدالدین عطار در بارۀ خلفای راشیده گوید:

اولش بوبــــــکر و آخر مرتضی    چــــار رکن کعبۀ صدق و صفا

آن یکی در صدق همرازو وزیر   وآن دیگر درعدل خورشید منیر

آن یکی دریــــــــای آزرم و حیا               وین یکی شاه الوالعــــلم وصفا

فصل پنجم

 متفرقه

پیامبری از پیامبران خدا در صحرایی می­گذشت سنگی را دید که به سان قطرات باران پیوسته از او همی­چکد، ساعتی در آن نظری کرد و در صنع خدای عزَوجَل اندیشه می­کرد. رب العالمین به کرامت آن دوست سنگ رابه آواز در آورد تا گفت: یا ولی الله هزاران سال است تا مرا بیافرید و از بیم قهر او و سیاست خشم او چنین می­ترسم و اشک حسرت همی­ریزم آن ولی خدا گفت: بار خدایا این سنگ را ایمن گردان، ولی برفت، چون بعد از طی­مدت بازگشتدیدکه به سان قطرات باران از او همی چکید در دل وی افتاد که مگر ایمن نگشت از قهر او، سنگ به آواز آمد که: یا ولی الله مرا ایمن کرد اما به اول اشک می­ریختم از حیرت و بیم عقوبت و اکنون همی­ریزم از ناز و رحمت، و مارا بر این درگاه جز گریستن کاری دیگر نیست.

راجع به انسان بی­دانش علماء گویند:

«کسی­که چیزی ندارد نمی­تواند آنرا به دیگران بدهد، مردم به طور طبیعی از انسان فقیر و بی­چیز درخواست کمک نمی­کند، و امکان ندارد فرد جاهل و نادان علم را به دیگران بیآموزد، چون کسی­که چیزی ندارد نمی­تواند آنرا به دیگران بدهد.»

امام رازی می­گوید : جهاد سه است.

1- جهاد با نفس یعنی مبارزه علیه نفس از لذات و شهوات. 2- جهاد با مردم ، یعنی چشم طمع نداشتن از آن­ها. 3- جهاد با جان و مال در راه خدا.

یعنی با مستمندان، فقیران و راه­مانده­ها کمک مالی طبق توان و قدرت نمودن و یتیمان و اسیران را در آغوش کشیدن و التیام رنج­هایشان را نمودن.

مؤرخین اسلام:

ابن هشام، ابو داؤود، ابن حنبل، حمید الله، ابن سعد.«حضرت ابوذر غفاری(رض) بخشی از لباسش را به خادمش می­پوشاند و بخشی را به دوش خود می­انداخت.»

مؤسسان اهل تصوف در تاریخ اسلام:

1- منصور حلاج  2- شیخ شهاب الدین سهر وردی 3- کرخی  4- حسن بصری 5  - هاشم کوفی 6- امام جعفر صادق  7- فضل­الله ابوسعید ابوالخیر خراسانی  8- جنید بغدادی   9- شبلی.10 شیخ عبدالقادر گیلانی

11 -بایزید بسطامی – 12 معین الدین چشتی – 13 شیخ جمال الدین 14- شمس تبریزی – 15 مولانا بلخی رومی – 16 شیخ احمد سرهندی

حکیم ابن سینای بلخی و ابوسعید ابوالخیر خراسانی: ابو علی سینا گفت: «آنچه را که من می­دانم شیخ ابو سعید می­بیند.»

شیخ گفت: آنچه را من می­بینم ابوعلی می­داند.»

تذکرة الاولیاء

شیخ فریدالدین محمد عطار نیشاپوری

بررسی، تصحیح متن، توضیحات و فهارس

دکتور محمد استعلامی

دربارۀ عطار چه می­دانیم

نام او فرید الدین محمد نیشاپوری است و کنیه­اش ابو حامد آمده و نام پدرش ابوبکر ابراهیم بوده ولادت­اش در 540 هـ . ق . اتفاق افتاده و در 618 هـ . که مغول­ها به کشتار مردم نیشاپور دست زدند عطار یکی از کشته­گان این فاجعه بود. سخن از پیر عارف نیشاپور فریدالدین محمد عطار چون بزرگان ادب و فرهنگ ما چون فردوسی، خیام، مولانای بلخی رومی، سعدی و حافظ شیرازی فراتر از درک و فهم روایت پردازان بوده­اند. مولانا راجع به عطار گوید:

عقل هر عطار کآگـــه شد از او

طبله­ها را ریخت اندر آب جـــو

عطار بر دوستی محمد و آل محمد و یاران و صحابه محمد چنین روایت دارد: «چون پادشاه هردو عالم دنیا و آخرت محمد را می­دانی وزرای او را نیز به جای خودی باید شناخت و صحابه را به جای خود و فرزندان او را به جای خود تا سنی­ای پاک اعتقاد باشی.من آن دانم که هرکه به محمد(ص) ایمان دارد و به فرزندان و یارانش ایمان ندارد، او به محمد(ص) ایمان ندارد. و این سنی پاک در همۀ آثارش با صداقتی­که حاکی از اعتقاد راسخ اوست از ابوبکر و عمر و عثمان سخن می­گوید. و از آل علی(ع) هم با همان خلوص پاک و با ستایش و حرمت یاد میکند. خاصتاً در مصیبت نامه پس از مولاعلی حسین را می­ستاید. و این هم در نظر او یک سنی­ای پاک اعتقاد است.

راستی باید گفت: که مرغ روح این بزرگان در بلندای آسمان معرفت پرواز می­دارد، فراتر ازین تعصب­ها و بگو مگو های­که مؤمنان هفتاد و دو ملت را به جان یکدیگر می­اندازد.

در نفحات الانس او این روایت شکل می­گیرد:

«روزی در دُکان عطاری مشغول معامله بود، درویشی آن­جا رسید و چند بار شیئٌ­الله گفت: وی به درویش نه پرداخت»، درویش گفت: «ای خواجه تو چگونه خواهی مرد؟» عطار گفت: «چنان­که تو خواهی مرد» درویش گفت «تو چون من توانی مرد؟» عطار گفت: «بلی!» درویش کاسۀ چوبین داشت «کچ­کول» زیر سر نهاد و گفت «الله» و جان بداد.

عطار را حال متغیر شد و دُکان برهم زد و در حال درویش برآمد. عطار دفاع از عقائید سنیان و صحت خلافت ابوبکر، عمر و عثمان(رض) و اردات خاص او به مولا علی(ع) نیز مسلم است.

در باب اول تذکره امام جعفر صادق را به شما پیشوایان طریقت مطرح می­کند و از امام شافعی نیز به نیکوئی یاد نموده است. و تعصب سنی و شیعه را به شگفتی بسیار پیش می­کند.

به خوانندۀ گرامی دعاء و ثنا برسد.

ذکر ابن محمد جعفر الصادق(رض)

آن سلطان ملت مُصطفوی، آن برهان حجت نبوی، آن عالِم صدیق و تحقیق آن میوۀ دل اولیاء، آن جگرگوشۀ انبیاء آن ناقل علی(رض) و آن وارث نبی ابو محمد جعفر صادق(رض):

قومی مذهبی او دارند، مذهب دوازده امام دارند یعنی یکی دوازده است و دوازده یک­ایست، او مقتدای مطلق بود و همۀ الهیان ­را شیخ بود و همۀ محمدیان­را امام بود، اهل ذوق­را پیشرو و اهل عشق را پیشوا و از امام باقر(رض) بسی سخن­های عظیم داشت و نقل کرده است.

از امام جعفر صادق پرسیدند: درویش صابر فاضل­تر و یا توان­گر شاکر؟» گفت: «درویش صابر، که توان­گر را دل به کیسه بود و درویش را با خدا» و گفت: از صحبت پنج کس حذر کنید.

یکی- از دروغگویکه همیشه با وی در غرور باشی.

دوم- از احمق که آن­وقت سودتو خواهد زیان تو باشد و نداند.

سوم- از بخیل، موقعیکه زندگی­ات بهتر گردد، از تو ببرد.

چهارم،ازبد دل، در وقت حاجت و ضروت ترا تنها بگذارد.پنجم- از فاسق، ترا به یک لقمۀ بفروشد.

نقل است شبی منصور خلیفۀ بغداد تصمیم قتل آن شخصیت معصوم و جگرگوشۀ انبیا را گرفت و به وزیرش گفت رفته آن­را بیاورد، وزیر هرچندی­که اصرار نمود «وی یک شیخ متعبد و گوشه­نشین است از آزارش دست بردارد» سود نکرد.

بلاخره وزیر به دنبال آن­شخصیت بزرگوار برفت در این اثنامنصوربه جلادانش امر فرمود: «به مجردداخل شدن امام من کلاه از سر بر می­دارم و شما وی را گردن زنید.

موقع که امام جعفر صادق(رح) مقابل تخت منصور خلیفۀ بغداد قرار گرفت خلیفه از وی به هزاران تولی و تضرع خواهش نمود که بر تخت وی جلوس فرماید و به مقابلش زانو زد و اصرار نمود «که به هر اندازه طلا و الماس و جواهرات خواسته باشد برایش تقدیم می­گردد و به هر مقام و قدرتی که آرزوی شان باشد بر ایشان میسر است.»

شیخ و عابد بزرگوار امام جعفر صادق(رح) چنین ارشاد فرمودند:

این جواهرات که تو از آن­ها نام بردی بهر تو حلال نیست بهر من چگونه حلال خواهد بود و من به هیچ یک از مقام و منصب تو ضرورت ندارم مرا بگذار که مشغول طاعت و عبادتم باشم.»

فوراً دفتر شاه را ترک نموده و به طرف منزل مبارک­شان تشریف فرما شدند.

ارکان و اعیان با تعجب از منصور خون آشام علت را پرسیدند؟

منصور خلیفه بغداد گفت: «من پلان قتل وی را داشتم ولی به مجرد آمدن امام جعفر صادق اژدهای بزرگی در مقابلم با دهن بزرگ و آتش افشان قرار گرفت و من همۀ آن تضرع را از ترس جان نمودم.

ذکر حبیب عجمی(رح):

آن صاحب صدق و همت، آن خلوت نشین بی­نشان، آن فقیر عدمی حبیب عجمی(رح) گویند: «در ابتداء مالدار و سودخوار بود و در بصره می­زیست» هر روز به تقاضایی معامله­ ای رفتی اگر سیم بدادندی نیک وگرنه پای مزد بستاندی، تا روزی به تقاضای معامله رفتی آن­شخص در خانه نبود زنش گفت: «من هیچ ندارم که به تو بدهم الاگردن گوشت مانده است اگر خواهی آن­را به تو بدهم؟» آن بستد و به خانه بردوزن رافرمودآن­را به پزد، زن طعام را ساخت سائلی آواز داد «شیئ لِلّه!» حبیب بانگ بر وی زد و گفت: «بدین­قدر که به تو دهم توان­گر نه شوی و ما درویش شویم» سائیل نومید بازگشت، موقعی­یکه زن به سر دیگ رفت که طعام آرد، طعام در دیگ خون شده بود زن بترسید و حبیب را آواز داد، «بیا و بنگر شومی آن­که بانگ بر سائل زدی چه شد.»حبیب آن­حال بدید جگرخون و پشیمان گردید، از خانه بیرون شد که به طلب پول­های سود خود برود، در راه پشیمانی­اش افزون گردید و به مجلس حسن بصری شد. در راه کودکان بازی می­کردند، چون حبیب به نزدیکی شان برسید با یک­دیگر گفتند: «دور شوید تا گرد پای حبیب سودخور به ما ننشیند که همچون وی بدبخت شویم.» حبیب را این سخن سخت به دلش تأثیر کرد و به مجلس حسن بصری شد وعظ او به دلش تأثیر عظیم کرد. چون باز گردید کودکان در راه بودند، و با یک­دیگر گفتند:

«دور شوید که گرد پای ما بر حبیب تائیب (توبه گار) ننشنید که در حق عاصی شویم»


 

نوشته شده توسط حبیب الله "امانی عسقلانی" در Mon 30 Apr 2012 ساعت 1:47 PM موضوع | لینک ثابت


از صفحه 82 - 88 کتاب انوارالهدایات

ذکر حسن بصری:

آن پروردۀ نبوت، آن کعبۀ علم و عمل و قبیلۀ ورع و حلم، نقل است که روزی پیامبر خدا به خانۀ ­ام­سلمه شد و حسن را مادرش در کنار او نهاد پیامبر او را دعاء کرد، هرچه یافت از برکت آن دعاء بود.

نقل است چون در وجود آمد پیش عمر خطاب بردند، فرمود او را حسن نام کنید که نیکو روی است، مادرش همیشه او را دعاء می­کرد که «خداوندا! او را مقتداگردان خلق را» تا چنان شد که صحبت یک­صدو سی تن از صحابه را دریافت وارادات او بر علی ابن ابو طالب بود.

گفتند: «کسیکه می­گوید: که خلق را دعوت می­کند تا اول خود را پاک نکند.» گفت: «شیطان در آرزوی هیچ نیست الادرآرزوی این کلمه که بخواهد که این کلمه را در دل ما آراسته کند تا در امر معروف و نهی از منکر بر خود ببندیم» گفتند: «مؤمن حسد کند» گفت: «برادران یوسف را فراموش کردید؟» ولیکن رنجی و یا کینۀ را از سینه بیرون کنید، زیان ندارد.» و یک­بار در بصره خشک سالی بود، دو صد هزار خلق بیرون به صحرا آمدند و به استسقاء منبر نهادند و حسن را به منبر فرستادند تا دعاء کند، خداوند به برکت دعاء او باران نازل فرماید حسن گفت: «اگر خواهید که باران آید مرا از بصره بیرون کنید» چندان خوف بر وی غالب بود که چون نشسته بودی گفتی در پیش جلاد نشسته و هرگز لب او خندان نه دیدی، مالک دینار گفت: از حسن پرسیدم که: «عقوبت عالِم چه باشد؟» گفت: «مردن دل» گفتم: مرگ­دل چیست؟ گفت: «حُب دنیا» یک­روز حسن در مجلس گفت: «شما سخن من شنوید که علم من شما را سود دارد.» گفتند:

 ای شیخ دل­های ما خفته است که سخن تو در وی اثر نمی­کند. شیخ گفت: «کاشکی خفته بودی، گر خفته بودی خفته را بجنبانی بیدار می­شود، دل­های شما مرده است که هرچند بجنبانی بیدار نمی­شود.»

 

 

حسن و شمعون یهودی همسایۀ وی:

روزی حسن وی را گفت: «اسلام آرتا باشد خدای تعالی بر تو رحم کند.» شمعون گفت: «مرا سه­چیز از اسلام باز می­دارد، یکی آن­که شما دنیا را نکوهش می­کنید و شب و روز دنیا می­طلبید.

دوم- آن­که می­گوئید مرگ حق است و هیچ در پی آن نیستید که روزی مرگ فرا می­رسد.

سوم- آنکه می­گوئید که دیدار حق دیدنی است  و امروز همه آن می­کنید که خلاف رضای اوست.»

حس هیچ­گاه خود را از هیچ­کس بهتر نه دانستی تا وقتی سگی را دید و گفت: «الهی مرا به دین سگ بر گیر» یکی از او سئوال کرد که: تو بهتری و یا سگ؟ گفت: «اگر از عذاب خدای به جهم از او بهتر باشم و اگر نه به عزت خدای که او از صد چون من به.» حسن گفت: «گوسفند از آدمی آگاه­تر است، از آن­که یک نعرۀ چوپان او را از چرا کردن باز دارد، و آدمی را سخن خدای عزَوجَل از مراد باز نمی­دارد.

ذکرامام جهان ابوحنیفه(رح)

آن چراغ شرع و ملت، آن شمع دین و دولت آن نعمان حقایق و آن عمان جواهر آن عالم، عارف، عابد شیخ ابو حنیفه(رح)از انس روایت است، «رسول(ص) فرمود:» «مردی باشد در اُمت من یقالهُ نعمان بن ثابت کنیه ابو حنیفه(رح) «هُو سراج اُمت» ابو یوسف گفت: «نوزده سال به خدمت وی بودم در طول 19 سال نماز بامداد به طهارت نماز خفتن گذارد.»آن­گاه که بر سر روضه مطهر سید المرسلین(ص) صلواة وسلام رفت و گفت: «السلام وعلیک یا سید المرسلین!» جواب آمد «وعلیک السلام یا امام المسلمین!» صفحۀ 209 تذکرة الاولیاء عطار(رح).

رسول(ص) فرمود که: «هر که را اقاضی گردانیدند. بی­کاردش کشتند.» از همین سبب بود که امام المسلمین! ابو حنیفه(رح) مسلک قضاء را نه پذیرفت. یحی بن معاذ رازی گفت: پیامبر علیه صلواة وسلام را به خواب دیدم و گفتم «این اطلبک؟» قال «عند علم ابو حنیفه(رح).»امام ابو حنیفه(رح) روزی می­گذشت کود­کی را دید درگل بمانده گفت: «هوشدار تا نیفتی» کودک گفت: «افتادن من سهل است اگر بیافتم تنها باشم که افتاده­ام، اما تو هوشدار اگر پای تو بلغزد همه مسلمانان که از پی تو آیند همه بلغزند و برخاستن همه دشوار بود.» امام از شنیدن آن بسیار گریست و گفت: «زینهار اگر شما را در مسئله­ی چیزی ظاهر شود و دلیل روشن­تر نماید، در آن متابعت من نکنید.»

گویند داؤود طائی(رح) در ورع به حد کمال بود، و در انواع علوم بهرۀ تمام داشت و در فقه سرآمد بود و بیست سال ابو حنیفه را شاگردی کردی. صفحۀ 227 تذکرة لاولیا....

نقل است کسی با امیر المؤمنین عثمان(رض) دشمن بود، حتی او را جهود خواندی و این سخن به امام رسید، او را بخواند و گفت: «دختر تو را به فلان جهود خواهم داد.» مرد گفت: «سبحان­الله تو امام مسلمانان باشی روا داری که دختر مسلمان را بر پسر جهودی دهی؟» امام گفت:«چون روا داری که محمد(ص) دو دختر خود را به مرد جهودی دهد؟» آن مرد در حال بدانست که این سخن از کجاست از آن اعتقاد برگشت و توبه کرد.

نقل است که جمعی کودکان گوی می­زدند و گوی (توپ) شان به میان جمعی ابو حنیفه(رح) افتاد، هیچ کودک نمی­رفت تا بیرون آرد کودکی گفت: «من بروم» پس گستاخ­وار در رفت و گوی بیرون آورد ابو حنیفه گفت: «مگر این کودک حلال زاده نیست» تفحص کردند هم­چنان بود گفتند «ای امام مسلمانان! چه دانستی؟» گفت: «اگر حلال زاده بودی حیا او را مانع آمدی.»

تعطیلی فقه حنفی :

هنگامیکه مامون الرشید بنابر پیشنهاد وزیر محبوب خود فضل ذوالریاستین ، اهل علم ودانش و مقربان خودرا جهت مشورت در جلسه فوق العاده به این منظور طلبید تافقه حنفی را درقوه قضائیه بردارد و از دائره دادگاه هها بدور سازد ، همه اعضای مجلس مشورتی با صراحت لهجه واتفاق نظر اعلام کردند که :

" این دستور به هیچ وجه قابل اجرا نیست ، زیرا اگر چنین کاری صورت گیرد ، مردم در سرتاسری مملکت به سوی شما یورش و هجوم آورده وعلیه دولت مردان عباسی قیام خواهند کرد و بطوری قطع و یقین به هرج و مرج خواهد کشید "

تسلیم شدن حکومت مقتدر عباسیان در برابر فقه حنفی و قضات حنفی :

بیست سال بعد از رحلت امام ابوحنیفه رحمة الله علیه تازمان خلیفه شدن هارون الرشید ، در بغداد ، بصره کوفه ، واسط ، مداین ، مدینه منوره ، مصر ، خوارزم ، کرمان، نیشابور ، سیستان ، دمشق ، ترمذ، جرجان ( گرگان ) بلخ ، همدان ، سمرقند ، هرات ، روم ودرتمام دادگاههای اکثری مناطق مرکزی زیر سلطه امپراطوری عباسی قاضی های حنفی المسلک متصرف ودخیل شدند ، بنابر تقاضای مردم مناطق فوق الذکر حکومت جابر عباسی مجبورشد در برابر فقه حنفی و قضات حنفی سر تسلیم فرود آورد .

اقتباس شده است از صفحه 99 ویکصد کتاب " مواضع انقلابی وسیاسی " امام اعظم ( رح )

مألف : مولانا عبدالقیوم " حقانی "

بس تجربه کردیم درین دیر مکافات

بـــادرد کشان هرکه درافتاد برافتاد

ذکر امام اعظم شافعی(رح)

آن سلطان شریعت، آن برهان حقیقت، آن مفتی اسرار الهی، آن مهدی اطوار نامتنهایی، آن وارث علم نبی شافعی المطلبی(رض) میوۀ شجرۀ مصطفوی

وی و در فراست و کیاست یگانه بود. وی در 13 سالگی در حرم می­گفت؟ «سلونی ماشئتم!» «سوال کن از من هر پرسشی که داری!» و در پانزده ساله­گی فتوا می­داد. امام احمد بن حنبل که امام جهان بود و سه صد هزار حدیث حفظ داشت به شاگردی وی آمد، قومی بر وی اعتراض کردند که «مردی به دین درجه دانش در پیش جوان بیست و پنج ساله می­نشیند و صحبت مشایخ و استادان عالی را ترک می­کند.» احمد گفت: «هرچه ما یاد داریم معانی آن را او می­داند، او چون آفتابی است جهان را چون عافیتی است خلق را.» شافعی شش ساله بود، به دبیرستان (لیسه عالی) می­رفت و مادرش زاهدۀای بود از بنی هاشم و مردم امانت بدو می­سپردندی، روزی دو کس بیامدند و جامه دانی (بکس لباس) بدو سپردند، بعد از آن یکی از آن دو کس بیامد و جامه­دان خواست و جامه­دان به وی داده شد. بعد از یک چندی رفیق دیگر بیامد و طلب جامه­دان کرد، گفت: «به یار تو دادم» گفت: «نه قرار داده بودیم که تا هردو حاضر نباشیم ندهی؟» گفت: «بلی» گفت: «اکنون چرا دادی؟مادر شافعی ملول گشت، شافعی آمد و گفت: «مادر ملول چرائی؟» حال باز گفت، شافعی گفت: «هیچ باک نیست» «مدعی کجا است؟» «تا جواب گویم» مدعی گفت: «منم» شافعی گفت: «برو یار خود بیاور و جامه­دان بستان» «جامه­دان تو برجاست» آن مرد متعجب و حیرت زده نزد وکیل قاضی آمد و هردو متحیر شده باز گشتند.

بعد از آن به شاگردی امام احمد حنبل افتاد و امام احمد حنبل را هفتاد و اند سال بود، بر در سرای امام احمد حنبل بنشست و هر فتوای که بیرون آمدی بدیدی و مستفتی را گفتی: «باز گرد و بگو که: «بهر احتیاط کن» چون امام احمد حنبل بدیدی حق به دست شافعی بود امام احمد حنبل به فهم و دانائی شافعی می­نازید. خلیفه هارون­الرشید بود.نقل است که شبی هارون الرشید با خانمش زبیده مناظره کرد. زبیده هارون را گفت: «ای دوزخی» هارون گفت: «اگر من دوزخی­ام تو طلاق هستی» و از یک­دیگر جدا شدند. هارون زبیده را عظیم دوست داشت و منادی را گفتی تا علمای بغداد را حاضر کردند و این مسئله را هیچ­کس نه توانست فتوای داد، گفتند: «خدای داند که هارون دوزخی است و یا بهشتی» کود­کی از میان جمع برخواست وگفت: «من جواب گویم» خلق همه تعجب کردند و گفتند: «مگر این دیوانه است؟» جایکه چندین علماء عاجز باشند او را چه مجال سخن گفتن باشد؟» هارون او را بخواند و گفت: «جواب گوی» گفت: «حاجت توراست به من و یا مرا به تو؟» هارون گفت: «مرا به تو» گفت: «پس از تخت فرود آی که جای علما بلند است» خلیفه او را بر تخت نشاند، پس شافعی گفت: «اول تو مسئله من جواب گوی تا آن­که من مسئله تو را جواب گویم.» هارون گفت: «سوال تو چیست؟». گفت: هرگز بر هیچ معصیتی قادر شدۀ و از بیم خدای عزَوجَل باز ایستادۀ؟» هارون گفت: «بلی به خدایی­که چنین است.» گفت: «من حکم کردم که تو از اهل بهشتی» «علماء همه آواز دادند که به چه دلیل و حجت؟» شافعی گفت: «خداوند در کلامش می­فرماید» سورۀ والنازعات آیه های 40 و 41- وَ اَمّا من,خَافَ مقامَ رَبَّهِ و نهی النفس عَنِ الهوا فَاِنَّ الجنت هِیِ المأ وَای ط  : ترجمۀ آیه مبارکه: «هرکه قصد معصیتی کرد و بیم خدای عزَوجَل او را از آن بازداشت، بهشت جای اوست.»

همه فریاد برآوردند و گفتند: «هرکه در حال طفولیت چنین بود در شباب چون خواهد بود.»

نقل است که وقتی کسی مال (پول و جنس) فرستاد تا به مجاوران مکه صرف کنند و امام شافعی حاضر بود گفت: «خداوند مال چه گفته است؟» گفتند که: «این مال را به درویشان متقی دهید» گفت: «مرا این نشاید گرفتن که من متقی نیستم» درحالی­که امام شافعی مستحق و پرهیزگار بودند، اما شکسته نفسی شان مانع گرفتن از مال گردید.

نقل است که از روم هر سال مال از قبیل نقد و جنس به هارون­الرشید فرستادند یک­سال رهبانی چند فرستادند که با دانشمندان بحث و مناظره کنند اگر ایشان دانند مال بدهیم و گرنه مال که طلبید. چهار صد مرد ترسا بیامدند. خلیفه فرمود تا منادی کردند، جمله علمای بغداد بر لب دجله حاضر شدند، هارون­الرشید امام شافعی را طلب کرده گفت: «جواب ایشان تو را می­باید داد» چون همه حاضر شدند، شافعی سجاده بر دوش انداخت و بر روی آب دجله برفت و سجاده­اش را بر روی آب انداخت و گفت: «هرکه با ما بحث می­کند اینجا آید.» ترسایان چون چنان دیدند همه مسلمان شدند. خبر به قیصر روم رسید که ایشان همه مسلمان شدند. قیصر گفت: «الحمد الله شافعی این­جا نیست که همۀ مردم روم یک زنا کار نماندی»             

نقل است:شیخ سهل تستری گوید: وقتی در بادیه میرفتم پیر مردی را دیدم که می­آید بر سر نمدی کلاه و به دست عصاء گرفته گفتم: مگر از قافله بازماندۀ؟ دست به جیب بردم و چیزی به وی دادم تا توشۀ راه کند، به طرفم دید و تعجب­کنان دست به هوا کرد و مشتی زر بگرفت و گفت: «تو از حبیب می­گیری و من از غیب.» و این بگفت و ناپدید شد و من در حیرت آن می­رفتم تا به عرفات رسیدم. چون به طواف کعبه شدم، کعبه را دیدم که گرد یکی طواف می­کرد آن­جا رفتم آن مرد را دیدم گفت: یا سهل هرکس که قدم بردارد.

 تا جمال کعبه را بیند لابد او را طواف کعبه باید کرد، اما هرکه از خوف قدم برگیرد تا جمال حق را بیند، کعبه را باید برگرد او طواف کرد.

سهل تستری گوید: مرد باید چهار چیز در پیش گیرد تا در عبادت درست آید.

عبارت اند از: گرسنگی، خواری، درویشی و قناعت.

و گفت هیچ معصیت عظیم تر از جهل نیست.

پیر هرات گوید: «باری در بسطام مرا مؤظفین دولتی به نسبت حنبلی بودنم سبب اذیت و آزارم گردیدند. شیخ بایزید بسطامی گفت: او را بهل کن هرکس حنبلی نباشد مسلمان نیست.»

چون هر مسلمان واثق متمسک به قرآن و حدیث است به این حساب گویا هر مسلمان حنبلی است.

خواجه عبدالله انصاری گوید:

روزی­که به شادی گذرد روز آنستوآن روز دِگر روز بـد اندیشان است

بیوگرافی شیخ و عابد شهزاده بلخ ابراهیم ادهم:

فلسفه اصلی مذهب بودائی اینست که شر و درد از عالم وجود جدا شدنی نیست و نجات بشر وقتی میسر شده می­تواند که انسان به وسیلۀ علم الهی و پرهیز گناه و دادن صدقه و ارتکاب اعمال خیر تفکر و مراقبۀ خود را از جهتی که مولد شهوات و هوا و هوس­ها می­باشد فارغ سازد و به درجه کمال برساند تا در پناه رحمت الی قرار گیرد.

شرح حال ابراهیم ادهم ارتباط می­گیرد به تفصیل موضوعات فوق: چون فلسفۀ مذهب «بودا» در فوق تشریح داده شد برای آن­که شباهت کامل آن­را به ترک دنیا و رسیدن به فناء فی­الله در حیات ابراهیم ادهم ملاحظه کنیم اینک به شرح زنده­گانی او که حیات وی جزء گفتار و کردار عارفان و صوفیان اسلام است می­پردازیم:

ابراهیم ادهم از جملۀ اولیأ الله محسوب گردید و در تذکرة الاولیا مفصلاً ذکر شده است. «تذکرة الاولیاء» شیخ فریدالدین عطار صفحۀ 87:

شیخ، صوفی و عارف بزرگ ابراهیم ادهم شهزادۀ بلخ عالِمی را زیر فرمان داشت و چهل گرز زرین در پیش و پس او می­بردند، ابراهیم ادهم یک شب در خواب­گاه خود خفته بود.

در نیمۀ شب سقف خانه خواب وی بجنبید چنان­که کسی بر بام می­رود، آواز داد که «کیست؟»، گفت: «آشنا است شتری گم کرده­ام برین بام طلب می­کنم.» گفت: «ای جاهل اشتری را بر بام سلطان می­جویی؟» جواب آمد: که «ای غافل تو خدای را در جامۀ اطلس خفته بر تخت زرین می­طلبی؟» ازین سخن هیبت به دل او پدید آمد.

و آتش در دلش افتاد تا روز نیارست خفت چون روز شد به صفحۀ باز شد و بر تخت نشت متفکر و متحیر و اندوه­گین، ارکان دولت هر یکی بر جای­گاه خود ایستادند، ناگاه مردی با هیئبت از در درآمد چنانکه هیچ­کس را از حشم وحرم زهرۀ نبود که گوید «توکیستی؟» جمله را زبان­ها به گلو فرو شد. و هم­چنان می­آمد تا پیش تخت، ابراهیم ادهم گفت: «چه می­خواهی؟» گفت: «درین رباط فرو می­آیم» گفت: «این رباط نیست سرای من است.» گفت: این سرای پیش از تو از آن کی بود؟ «گفت از آن پدرم» گفت قبل از آن؟ گفت: «فلان کسی» گفت: «نه رباط این بود یکی می­آید و یکی می­گذرد.» این بگفت و یک­دم ناپدید شد گویند: «او حضرت خضر(ع)» بود، سوز و گداز به جان ابراهیم مستولی گردید و در دلش بیفزود. تا اینکه بداند این چه حال است؟ و آن حال یکی صد شد. اینست که دی، (دیشب) چه شنید و امروز چه دید؟ و گفت: «اسپی رازین کنید که به شکار می­روم که مرا امروز چیزی رسیده است نمی­دانم خداوندا! این به کجا خواهد رسید؟» به صحرا شد در دشت و صحرا که می­رفت از چند جهت برایش آواز آمد، بیدار شو پیش از آن­که بیدارت کنند. چون حق تعالی خواست تا کار تمام کند سه­دگر بار از سوی گریبان آواز آمد ملکوت بی­کشاده گشت به جای فرود آمد و یقین حاصل شد شبانی را دیدکه نمدی پوشیده و کلاه از نمدی بر سر نهاده و گوسفندآن در پیش دارد، بنگریست که غلام او بود لباس زرین خود را از تن بیرون کرد و بدو داد و لباس نمدی او را خودش پوشید و کلاه نمدی بر سر نهاد بی­سر و بی­پا می­گشت پای پیاده به کوه و صحرا برفت و بر گناه­هان خود توجه می­کرد پس از بلخ پیاده به نیشاپور شد، و در آن­جا گوشۀ خالی می­جست که به طاعت مشغول شود، تا بدان­جا غاری بود رسید که مشهورست 9 سال ساکن غار شد روزهای پنج شنبه بالای غار برفتی و پشته هیزم گرد کردی و صبح­گاه روی به شهر نیشاپور کردی و آن­را بفروختی و نماز جمعه بگذاردی و بدان سیم نقره نان خوردی و نیمه به درویشان دادی و نیمه به کار بردی و بدان روزه کشادی تا دیگر هفته باز آن ساختی.

از ابراهیم نقل می­کنند وقتی در بادیه در طلب حج می­­­رفتم مدت سه شبانه روز چیزی نیافتم و گرسنه بودم که ابلیس بیامد و گفت: «پادشاهی و آن چندان نعمت بگذاشتی تا گرسنه به حج می­روی با تجمل هم به حج توان شد که چندیدن رنج به تو نرسد.» وقتی که این سخن از او بشنودم بر سر بالائی برفتم و گفتم: الهی دشمن را به دوست گماری تا مرا بسوزاند به فریاد من رس که این بادیه را به مدد تو قطع توان کرد!

آواز آمد «یا ابراهیم آنچه در جیب داری بیرون انداز تا آنچه در غیب است ما برون آوریم» دست در جیب کردم و چهار سکۀ نقره را که فراموش شده بود بیرون انداختم بلا درنگ قوتی از غیب پدید آمد.

گویند روزی چندی از خواصان ابراهیم ادهم به حج می­رفتند دیدند ابرهیم در کنار دجله کندی فقیری نمدی­اش را می­دوزد و با خود گفتند: «چه عجب تماماً قدرت پادشاهی و شأن و شوکت آن­را رها نموده لباس نمدی­اش را می­دوزد؟» یک­باره سوزن از دست ابراهیم به دجله افتاده صدا زد که «من سوزن خود را میخواهم.» دیدند که صدها ماهی سوزن طلا به دهن دارند و به طرف ابراهیم روان­اند، از دیدن این حالت متعجب و متحیر شدند و به راه خود ادامه دادند، این بود سرگذشت ابراهیم ادهم اقتباش شده است از اسلام و تصوف.

مؤلف: 1- نکلسن، مترجم: محمد حسین مدرس


 

نوشته شده توسط حبیب الله "امانی عسقلانی" در Mon 30 Apr 2012 ساعت 1:46 PM موضوع | لینک ثابت


از صفحه 82 - 88 کتاب انوارالهدایات

ذکر حسن بصری:

آن پروردۀ نبوت، آن کعبۀ علم و عمل و قبیلۀ ورع و حلم، نقل است که روزی پیامبر خدا به خانۀ ­ام­سلمه شد و حسن را مادرش در کنار او نهاد پیامبر او را دعاء کرد، هرچه یافت از برکت آن دعاء بود.

نقل است چون در وجود آمد پیش عمر خطاب بردند، فرمود او را حسن نام کنید که نیکو روی است، مادرش همیشه او را دعاء می­کرد که «خداوندا! او را مقتداگردان خلق را» تا چنان شد که صحبت یک­صدو سی تن از صحابه را دریافت وارادات او بر علی ابن ابو طالب بود.

گفتند: «کسیکه می­گوید: که خلق را دعوت می­کند تا اول خود را پاک نکند.» گفت: «شیطان در آرزوی هیچ نیست الادرآرزوی این کلمه که بخواهد که این کلمه را در دل ما آراسته کند تا در امر معروف و نهی از منکر بر خود ببندیم» گفتند: «مؤمن حسد کند» گفت: «برادران یوسف را فراموش کردید؟» ولیکن رنجی و یا کینۀ را از سینه بیرون کنید، زیان ندارد.» و یک­بار در بصره خشک سالی بود، دو صد هزار خلق بیرون به صحرا آمدند و به استسقاء منبر نهادند و حسن را به منبر فرستادند تا دعاء کند، خداوند به برکت دعاء او باران نازل فرماید حسن گفت: «اگر خواهید که باران آید مرا از بصره بیرون کنید» چندان خوف بر وی غالب بود که چون نشسته بودی گفتی در پیش جلاد نشسته و هرگز لب او خندان نه دیدی، مالک دینار گفت: از حسن پرسیدم که: «عقوبت عالِم چه باشد؟» گفت: «مردن دل» گفتم: مرگ­دل چیست؟ گفت: «حُب دنیا» یک­روز حسن در مجلس گفت: «شما سخن من شنوید که علم من شما را سود دارد.» گفتند:

 ای شیخ دل­های ما خفته است که سخن تو در وی اثر نمی­کند. شیخ گفت: «کاشکی خفته بودی، گر خفته بودی خفته را بجنبانی بیدار می­شود، دل­های شما مرده است که هرچند بجنبانی بیدار نمی­شود.»

 

 

حسن و شمعون یهودی همسایۀ وی:

روزی حسن وی را گفت: «اسلام آرتا باشد خدای تعالی بر تو رحم کند.» شمعون گفت: «مرا سه­چیز از اسلام باز می­دارد، یکی آن­که شما دنیا را نکوهش می­کنید و شب و روز دنیا می­طلبید.

دوم- آن­که می­گوئید مرگ حق است و هیچ در پی آن نیستید که روزی مرگ فرا می­رسد.

سوم- آنکه می­گوئید که دیدار حق دیدنی است  و امروز همه آن می­کنید که خلاف رضای اوست.»

حس هیچ­گاه خود را از هیچ­کس بهتر نه دانستی تا وقتی سگی را دید و گفت: «الهی مرا به دین سگ بر گیر» یکی از او سئوال کرد که: تو بهتری و یا سگ؟ گفت: «اگر از عذاب خدای به جهم از او بهتر باشم و اگر نه به عزت خدای که او از صد چون من به.» حسن گفت: «گوسفند از آدمی آگاه­تر است، از آن­که یک نعرۀ چوپان او را از چرا کردن باز دارد، و آدمی را سخن خدای عزَوجَل از مراد باز نمی­دارد.

ذکرامام جهان ابوحنیفه(رح)

آن چراغ شرع و ملت، آن شمع دین و دولت آن نعمان حقایق و آن عمان جواهر آن عالم، عارف، عابد شیخ ابو حنیفه(رح)از انس روایت است، «رسول(ص) فرمود:» «مردی باشد در اُمت من یقالهُ نعمان بن ثابت کنیه ابو حنیفه(رح) «هُو سراج اُمت» ابو یوسف گفت: «نوزده سال به خدمت وی بودم در طول 19 سال نماز بامداد به طهارت نماز خفتن گذارد.»آن­گاه که بر سر روضه مطهر سید المرسلین(ص) صلواة وسلام رفت و گفت: «السلام وعلیک یا سید المرسلین!» جواب آمد «وعلیک السلام یا امام المسلمین!» صفحۀ 209 تذکرة الاولیاء عطار(رح).

رسول(ص) فرمود که: «هر که را اقاضی گردانیدند. بی­کاردش کشتند.» از همین سبب بود که امام المسلمین! ابو حنیفه(رح) مسلک قضاء را نه پذیرفت. یحی بن معاذ رازی گفت: پیامبر علیه صلواة وسلام را به خواب دیدم و گفتم «این اطلبک؟» قال «عند علم ابو حنیفه(رح).»امام ابو حنیفه(رح) روزی می­گذشت کود­کی را دید درگل بمانده گفت: «هوشدار تا نیفتی» کودک گفت: «افتادن من سهل است اگر بیافتم تنها باشم که افتاده­ام، اما تو هوشدار اگر پای تو بلغزد همه مسلمانان که از پی تو آیند همه بلغزند و برخاستن همه دشوار بود.» امام از شنیدن آن بسیار گریست و گفت: «زینهار اگر شما را در مسئله­ی چیزی ظاهر شود و دلیل روشن­تر نماید، در آن متابعت من نکنید.»

گویند داؤود طائی(رح) در ورع به حد کمال بود، و در انواع علوم بهرۀ تمام داشت و در فقه سرآمد بود و بیست سال ابو حنیفه را شاگردی کردی. صفحۀ 227 تذکرة لاولیا....

نقل است کسی با امیر المؤمنین عثمان(رض) دشمن بود، حتی او را جهود خواندی و این سخن به امام رسید، او را بخواند و گفت: «دختر تو را به فلان جهود خواهم داد.» مرد گفت: «سبحان­الله تو امام مسلمانان باشی روا داری که دختر مسلمان را بر پسر جهودی دهی؟» امام گفت:«چون روا داری که محمد(ص) دو دختر خود را به مرد جهودی دهد؟» آن مرد در حال بدانست که این سخن از کجاست از آن اعتقاد برگشت و توبه کرد.

نقل است که جمعی کودکان گوی می­زدند و گوی (توپ) شان به میان جمعی ابو حنیفه(رح) افتاد، هیچ کودک نمی­رفت تا بیرون آرد کودکی گفت: «من بروم» پس گستاخ­وار در رفت و گوی بیرون آورد ابو حنیفه گفت: «مگر این کودک حلال زاده نیست» تفحص کردند هم­چنان بود گفتند «ای امام مسلمانان! چه دانستی؟» گفت: «اگر حلال زاده بودی حیا او را مانع آمدی.»

تعطیلی فقه حنفی :

هنگامیکه مامون الرشید بنابر پیشنهاد وزیر محبوب خود فضل ذوالریاستین ، اهل علم ودانش و مقربان خودرا جهت مشورت در جلسه فوق العاده به این منظور طلبید تافقه حنفی را درقوه قضائیه بردارد و از دائره دادگاه هها بدور سازد ، همه اعضای مجلس مشورتی با صراحت لهجه واتفاق نظر اعلام کردند که :

" این دستور به هیچ وجه قابل اجرا نیست ، زیرا اگر چنین کاری صورت گیرد ، مردم در سرتاسری مملکت به سوی شما یورش و هجوم آورده وعلیه دولت مردان عباسی قیام خواهند کرد و بطوری قطع و یقین به هرج و مرج خواهد کشید "

تسلیم شدن حکومت مقتدر عباسیان در برابر فقه حنفی و قضات حنفی :

بیست سال بعد از رحلت امام ابوحنیفه رحمة الله علیه تازمان خلیفه شدن هارون الرشید ، در بغداد ، بصره کوفه ، واسط ، مداین ، مدینه منوره ، مصر ، خوارزم ، کرمان، نیشابور ، سیستان ، دمشق ، ترمذ، جرجان ( گرگان ) بلخ ، همدان ، سمرقند ، هرات ، روم ودرتمام دادگاههای اکثری مناطق مرکزی زیر سلطه امپراطوری عباسی قاضی های حنفی المسلک متصرف ودخیل شدند ، بنابر تقاضای مردم مناطق فوق الذکر حکومت جابر عباسی مجبورشد در برابر فقه حنفی و قضات حنفی سر تسلیم فرود آورد .

اقتباس شده است از صفحه 99 ویکصد کتاب " مواضع انقلابی وسیاسی " امام اعظم ( رح )

مألف : مولانا عبدالقیوم " حقانی "

بس تجربه کردیم درین دیر مکافات

بـــادرد کشان هرکه درافتاد برافتاد

ذکر امام اعظم شافعی(رح)

آن سلطان شریعت، آن برهان حقیقت، آن مفتی اسرار الهی، آن مهدی اطوار نامتنهایی، آن وارث علم نبی شافعی المطلبی(رض) میوۀ شجرۀ مصطفوی

وی و در فراست و کیاست یگانه بود. وی در 13 سالگی در حرم می­گفت؟ «سلونی ماشئتم!» «سوال کن از من هر پرسشی که داری!» و در پانزده ساله­گی فتوا می­داد. امام احمد بن حنبل که امام جهان بود و سه صد هزار حدیث حفظ داشت به شاگردی وی آمد، قومی بر وی اعتراض کردند که «مردی به دین درجه دانش در پیش جوان بیست و پنج ساله می­نشیند و صحبت مشایخ و استادان عالی را ترک می­کند.» احمد گفت: «هرچه ما یاد داریم معانی آن را او می­داند، او چون آفتابی است جهان را چون عافیتی است خلق را.» شافعی شش ساله بود، به دبیرستان (لیسه عالی) می­رفت و مادرش زاهدۀای بود از بنی هاشم و مردم امانت بدو می­سپردندی، روزی دو کس بیامدند و جامه دانی (بکس لباس) بدو سپردند، بعد از آن یکی از آن دو کس بیامد و جامه­دان خواست و جامه­دان به وی داده شد. بعد از یک چندی رفیق دیگر بیامد و طلب جامه­دان کرد، گفت: «به یار تو دادم» گفت: «نه قرار داده بودیم که تا هردو حاضر نباشیم ندهی؟» گفت: «بلی» گفت: «اکنون چرا دادی؟مادر شافعی ملول گشت، شافعی آمد و گفت: «مادر ملول چرائی؟» حال باز گفت، شافعی گفت: «هیچ باک نیست» «مدعی کجا است؟» «تا جواب گویم» مدعی گفت: «منم» شافعی گفت: «برو یار خود بیاور و جامه­دان بستان» «جامه­دان تو برجاست» آن مرد متعجب و حیرت زده نزد وکیل قاضی آمد و هردو متحیر شده باز گشتند.

بعد از آن به شاگردی امام احمد حنبل افتاد و امام احمد حنبل را هفتاد و اند سال بود، بر در سرای امام احمد حنبل بنشست و هر فتوای که بیرون آمدی بدیدی و مستفتی را گفتی: «باز گرد و بگو که: «بهر احتیاط کن» چون امام احمد حنبل بدیدی حق به دست شافعی بود امام احمد حنبل به فهم و دانائی شافعی می­نازید. خلیفه هارون­الرشید بود.نقل است که شبی هارون الرشید با خانمش زبیده مناظره کرد. زبیده هارون را گفت: «ای دوزخی» هارون گفت: «اگر من دوزخی­ام تو طلاق هستی» و از یک­دیگر جدا شدند. هارون زبیده را عظیم دوست داشت و منادی را گفتی تا علمای بغداد را حاضر کردند و این مسئله را هیچ­کس نه توانست فتوای داد، گفتند: «خدای داند که هارون دوزخی است و یا بهشتی» کود­کی از میان جمع برخواست وگفت: «من جواب گویم» خلق همه تعجب کردند و گفتند: «مگر این دیوانه است؟» جایکه چندین علماء عاجز باشند او را چه مجال سخن گفتن باشد؟» هارون او را بخواند و گفت: «جواب گوی» گفت: «حاجت توراست به من و یا مرا به تو؟» هارون گفت: «مرا به تو» گفت: «پس از تخت فرود آی که جای علما بلند است» خلیفه او را بر تخت نشاند، پس شافعی گفت: «اول تو مسئله من جواب گوی تا آن­که من مسئله تو را جواب گویم.» هارون گفت: «سوال تو چیست؟». گفت: هرگز بر هیچ معصیتی قادر شدۀ و از بیم خدای عزَوجَل باز ایستادۀ؟» هارون گفت: «بلی به خدایی­که چنین است.» گفت: «من حکم کردم که تو از اهل بهشتی» «علماء همه آواز دادند که به چه دلیل و حجت؟» شافعی گفت: «خداوند در کلامش می­فرماید» سورۀ والنازعات آیه های 40 و 41- وَ اَمّا من,خَافَ مقامَ رَبَّهِ و نهی النفس عَنِ الهوا فَاِنَّ الجنت هِیِ المأ وَای ط  : ترجمۀ آیه مبارکه: «هرکه قصد معصیتی کرد و بیم خدای عزَوجَل او را از آن بازداشت، بهشت جای اوست.»

همه فریاد برآوردند و گفتند: «هرکه در حال طفولیت چنین بود در شباب چون خواهد بود.»

نقل است که وقتی کسی مال (پول و جنس) فرستاد تا به مجاوران مکه صرف کنند و امام شافعی حاضر بود گفت: «خداوند مال چه گفته است؟» گفتند که: «این مال را به درویشان متقی دهید» گفت: «مرا این نشاید گرفتن که من متقی نیستم» درحالی­که امام شافعی مستحق و پرهیزگار بودند، اما شکسته نفسی شان مانع گرفتن از مال گردید.

نقل است که از روم هر سال مال از قبیل نقد و جنس به هارون­الرشید فرستادند یک­سال رهبانی چند فرستادند که با دانشمندان بحث و مناظره کنند اگر ایشان دانند مال بدهیم و گرنه مال که طلبید. چهار صد مرد ترسا بیامدند. خلیفه فرمود تا منادی کردند، جمله علمای بغداد بر لب دجله حاضر شدند، هارون­الرشید امام شافعی را طلب کرده گفت: «جواب ایشان تو را می­باید داد» چون همه حاضر شدند، شافعی سجاده بر دوش انداخت و بر روی آب دجله برفت و سجاده­اش را بر روی آب انداخت و گفت: «هرکه با ما بحث می­کند اینجا آید.» ترسایان چون چنان دیدند همه مسلمان شدند. خبر به قیصر روم رسید که ایشان همه مسلمان شدند. قیصر گفت: «الحمد الله شافعی این­جا نیست که همۀ مردم روم یک زنا کار نماندی»             

نقل است:شیخ سهل تستری گوید: وقتی در بادیه میرفتم پیر مردی را دیدم که می­آید بر سر نمدی کلاه و به دست عصاء گرفته گفتم: مگر از قافله بازماندۀ؟ دست به جیب بردم و چیزی به وی دادم تا توشۀ راه کند، به طرفم دید و تعجب­کنان دست به هوا کرد و مشتی زر بگرفت و گفت: «تو از حبیب می­گیری و من از غیب.» و این بگفت و ناپدید شد و من در حیرت آن می­رفتم تا به عرفات رسیدم. چون به طواف کعبه شدم، کعبه را دیدم که گرد یکی طواف می­کرد آن­جا رفتم آن مرد را دیدم گفت: یا سهل هرکس که قدم بردارد.

 تا جمال کعبه را بیند لابد او را طواف کعبه باید کرد، اما هرکه از خوف قدم برگیرد تا جمال حق را بیند، کعبه را باید برگرد او طواف کرد.

سهل تستری گوید: مرد باید چهار چیز در پیش گیرد تا در عبادت درست آید.

عبارت اند از: گرسنگی، خواری، درویشی و قناعت.

و گفت هیچ معصیت عظیم تر از جهل نیست.

پیر هرات گوید: «باری در بسطام مرا مؤظفین دولتی به نسبت حنبلی بودنم سبب اذیت و آزارم گردیدند. شیخ بایزید بسطامی گفت: او را بهل کن هرکس حنبلی نباشد مسلمان نیست.»

چون هر مسلمان واثق متمسک به قرآن و حدیث است به این حساب گویا هر مسلمان حنبلی است.

خواجه عبدالله انصاری گوید:

روزی­که به شادی گذرد روز آنستوآن روز دِگر روز بـد اندیشان است

بیوگرافی شیخ و عابد شهزاده بلخ ابراهیم ادهم:

فلسفه اصلی مذهب بودائی اینست که شر و درد از عالم وجود جدا شدنی نیست و نجات بشر وقتی میسر شده می­تواند که انسان به وسیلۀ علم الهی و پرهیز گناه و دادن صدقه و ارتکاب اعمال خیر تفکر و مراقبۀ خود را از جهتی که مولد شهوات و هوا و هوس­ها می­باشد فارغ سازد و به درجه کمال برساند تا در پناه رحمت الی قرار گیرد.

شرح حال ابراهیم ادهم ارتباط می­گیرد به تفصیل موضوعات فوق: چون فلسفۀ مذهب «بودا» در فوق تشریح داده شد برای آن­که شباهت کامل آن­را به ترک دنیا و رسیدن به فناء فی­الله در حیات ابراهیم ادهم ملاحظه کنیم اینک به شرح زنده­گانی او که حیات وی جزء گفتار و کردار عارفان و صوفیان اسلام است می­پردازیم:

ابراهیم ادهم از جملۀ اولیأ الله محسوب گردید و در تذکرة الاولیا مفصلاً ذکر شده است. «تذکرة الاولیاء» شیخ فریدالدین عطار صفحۀ 87:

شیخ، صوفی و عارف بزرگ ابراهیم ادهم شهزادۀ بلخ عالِمی را زیر فرمان داشت و چهل گرز زرین در پیش و پس او می­بردند، ابراهیم ادهم یک شب در خواب­گاه خود خفته بود.

در نیمۀ شب سقف خانه خواب وی بجنبید چنان­که کسی بر بام می­رود، آواز داد که «کیست؟»، گفت: «آشنا است شتری گم کرده­ام برین بام طلب می­کنم.» گفت: «ای جاهل اشتری را بر بام سلطان می­جویی؟» جواب آمد: که «ای غافل تو خدای را در جامۀ اطلس خفته بر تخت زرین می­طلبی؟» ازین سخن هیبت به دل او پدید آمد.

و آتش در دلش افتاد تا روز نیارست خفت چون روز شد به صفحۀ باز شد و بر تخت نشت متفکر و متحیر و اندوه­گین، ارکان دولت هر یکی بر جای­گاه خود ایستادند، ناگاه مردی با هیئبت از در درآمد چنانکه هیچ­کس را از حشم وحرم زهرۀ نبود که گوید «توکیستی؟» جمله را زبان­ها به گلو فرو شد. و هم­چنان می­آمد تا پیش تخت، ابراهیم ادهم گفت: «چه می­خواهی؟» گفت: «درین رباط فرو می­آیم» گفت: «این رباط نیست سرای من است.» گفت: این سرای پیش از تو از آن کی بود؟ «گفت از آن پدرم» گفت قبل از آن؟ گفت: «فلان کسی» گفت: «نه رباط این بود یکی می­آید و یکی می­گذرد.» این بگفت و یک­دم ناپدید شد گویند: «او حضرت خضر(ع)» بود، سوز و گداز به جان ابراهیم مستولی گردید و در دلش بیفزود. تا اینکه بداند این چه حال است؟ و آن حال یکی صد شد. اینست که دی، (دیشب) چه شنید و امروز چه دید؟ و گفت: «اسپی رازین کنید که به شکار می­روم که مرا امروز چیزی رسیده است نمی­دانم خداوندا! این به کجا خواهد رسید؟» به صحرا شد در دشت و صحرا که می­رفت از چند جهت برایش آواز آمد، بیدار شو پیش از آن­که بیدارت کنند. چون حق تعالی خواست تا کار تمام کند سه­دگر بار از سوی گریبان آواز آمد ملکوت بی­کشاده گشت به جای فرود آمد و یقین حاصل شد شبانی را دیدکه نمدی پوشیده و کلاه از نمدی بر سر نهاده و گوسفندآن در پیش دارد، بنگریست که غلام او بود لباس زرین خود را از تن بیرون کرد و بدو داد و لباس نمدی او را خودش پوشید و کلاه نمدی بر سر نهاد بی­سر و بی­پا می­گشت پای پیاده به کوه و صحرا برفت و بر گناه­هان خود توجه می­کرد پس از بلخ پیاده به نیشاپور شد، و در آن­جا گوشۀ خالی می­جست که به طاعت مشغول شود، تا بدان­جا غاری بود رسید که مشهورست 9 سال ساکن غار شد روزهای پنج شنبه بالای غار برفتی و پشته هیزم گرد کردی و صبح­گاه روی به شهر نیشاپور کردی و آن­را بفروختی و نماز جمعه بگذاردی و بدان سیم نقره نان خوردی و نیمه به درویشان دادی و نیمه به کار بردی و بدان روزه کشادی تا دیگر هفته باز آن ساختی.

از ابراهیم نقل می­کنند وقتی در بادیه در طلب حج می­­­رفتم مدت سه شبانه روز چیزی نیافتم و گرسنه بودم که ابلیس بیامد و گفت: «پادشاهی و آن چندان نعمت بگذاشتی تا گرسنه به حج می­روی با تجمل هم به حج توان شد که چندیدن رنج به تو نرسد.» وقتی که این سخن از او بشنودم بر سر بالائی برفتم و گفتم: الهی دشمن را به دوست گماری تا مرا بسوزاند به فریاد من رس که این بادیه را به مدد تو قطع توان کرد!

آواز آمد «یا ابراهیم آنچه در جیب داری بیرون انداز تا آنچه در غیب است ما برون آوریم» دست در جیب کردم و چهار سکۀ نقره را که فراموش شده بود بیرون انداختم بلا درنگ قوتی از غیب پدید آمد.

گویند روزی چندی از خواصان ابراهیم ادهم به حج می­رفتند دیدند ابرهیم در کنار دجله کندی فقیری نمدی­اش را می­دوزد و با خود گفتند: «چه عجب تماماً قدرت پادشاهی و شأن و شوکت آن­را رها نموده لباس نمدی­اش را می­دوزد؟» یک­باره سوزن از دست ابراهیم به دجله افتاده صدا زد که «من سوزن خود را میخواهم.» دیدند که صدها ماهی سوزن طلا به دهن دارند و به طرف ابراهیم روان­اند، از دیدن این حالت متعجب و متحیر شدند و به راه خود ادامه دادند، این بود سرگذشت ابراهیم ادهم اقتباش شده است از اسلام و تصوف.

مؤلف: 1- نکلسن، مترجم: محمد حسین مدرس


 

نوشته شده توسط حبیب الله "امانی عسقلانی" در Mon 30 Apr 2012 ساعت 1:45 PM موضوع | لینک ثابت


از صفحه 89 - 94 کتاب انوارالهدایات

بیوگرافی امام بخاری صاحب:

اقتباس شده است از کتاب «حدیث و محمدیان» مؤلف: ابو زهره استاد در دانشگاه الازهر عالم و نویسنده شهیر مصری.

امام بخاری صاحب چگونه یک شخصیت بوده­اند:امام محمد ثین، شیخ و حافظ قرآن ابو عبدالله محمد بن اسماعیل در بخارا در سال 194 هـ تولد شده است از قول محمد بن حاتم نقل می­کند از بخاری شنیدم که می­گفت: بر من حفظ حدیث اِلهام شد و آن زمان من نوشتن و خواندن را می­آموختم، گفتم چند ساله بودی؟ گفت: ده ساله و یا کمتر از آن در شانزده ساله­گی با مادرم و برادرم به عزم حج برآمدم. هنگامیکه به سن 18 ساله­گی رسیدم کتاب «القضایا الصحابه والتابعین» را تصنیف کردم و کتاب مذکور را در مدینه نزدیک آرام­گاه پیامبر خدا نوشتم و آنرا در شب­های مهتاب در پرتو نور مهتاب نوشتم. گویند او در یک نظر در هر کتاب که می­افگند تمام مطالب آن­را حفظ می­کرد.امام احمد حنبل می­گوید: خراسان مانند او را به دنیا نه آورده است. ابن مدینی گوید: بخاری مانند خود را ندیده بود و او نابغه بود. محمود بن نظر بن سهل شافعی می­گوید: در بصره، شام، حجاز، و کوفه هرجا که رفتم علمای آن­جا را دیدم که ذکر محمد بن اسماعیل در میان شان جریان دارد و همه او را از خود برتر می­دانند: احمد بن حمدون قصار حکایت میکند که مسلم بن حجاز را دیدم که نزد بخاری آمد و میان هردو چشمانش را بوسید و گفت: «مرا بگذار که هردو پایت را نیز ببوسم ای استاد استادان و ای پیشوای محمدیان، و ای طبیب مرض حدیث.»بخاری از ائمۀ مجتهدین در فقه و استنباط احکام از سنن و آثار بُود و خودش می­گوید: «هیچ چیزی­را که به آن نیاز باشد نمی­یابم مگر آن چیز در کتاب (قرآن) و سنت محمدی موجود است.»

ابو محمد عبدالله بن عبدالرحمن می­گوید: «محمد بن اسماعیل بخاری فقیه­ترین، دانا­ترین، عمیق­ترین، ما می­باشد و از همۀ ما جستجوگر است». و همه علمای آن عصر او را در فقه و حدیث بر امام احمد بن حنبل و اسحاق بن راهویه برتر می­دانند. بخاری از پادشاهان و سلاطین دوری می­جست حتی امیر بخارا خالد بن احمد ذهلی از او خواست تا نزدش بیاید و فرزندان او را تعلیم بدهد، بخاری از رفتن به دربار شاه امتناع ورزید و گفت: «شاگرد به خانۀ علم می­آید.» امیر خواست مردم را از سماع بخاری منصرف سازد، ولی مردم این خواست امیر را نپذیرفتند.

(زهی بخاری و زهی مردم)

امیر امر کرد تا بخاری را تبعید نمایند. بخاری دیارش را ترک نمود و به محلۀ (خرتنگ) که در دور و اطراف سمر قند واقع است رفت و در آن­جا اقامت گزید. و به خاطر ظهور فتنه­ها در دین همیشه از خداوند می­خواست تا زنده­گی­اش را پایان دهد. بخاری در غایت حیاء شجاعت زهد و مناعت نفس تقوای و پرهیزگاری در شب عید فطر به سن 62 ساله­گی از این جهان فانی بدرود حیات گفت.انالله واناالیه راجعون

ذکر رابعه عدویه:

آن مخدرۀ خدر خاص، آن مستوره ستر اخلاص آن نایب مریم صفیه رح: رابعه دختر چهارم بود بدان سبب رابعه نام گذاشتند و موقعی­که وی بزرگ شد پدر و مادرش بمردند و در بصره قحطی عظیم پیدا شد، خواهران متفرق شدند و رابعه به دست ظالمی بیافتاد او را به چند درهمی بفروخت مالِک وی او را به رنج و مشقت کار می­فرمود، روزی از نامحرمی بگریخت بیافتاد دستش بشکست روی به خاک نهاد و گفت: «الهی! غریبم بی­پدر و بی­مادر و اسیرم (کنیز) و دست شکسته مرا ازین همه هیچ غم نیست الا رضای تو می­باید تا بدانم که از من راضی هستی یا نه؟ آوازی شنید که غم مخور فردا جاهت چنان خواهد بود که مقربان آسمان به تو نازند.» رابعه به سجده رفت و می­گفت: «الهی تو می­دانی که هوای دل من به موافقت فرمان توست و روشنائی چشم من در خدمت درگاه تو، اگر اختیار به دست من استی یک­دم از خدمت­ات نیاسودمی اما تو مرا زیر دست مخلوق کردۀ به خدمت تو از آن رو دیر می­آیم» خواجه نگاه کرد که قندیلی بالای سر رابعه آویخته معلق و همۀ خانه را نور فرا گرفته برخاست و بر خود گفت: «او را به بنده­گی نتوان داشت» پس رابعه را گفت: «تو را آزاد کردم میخواهی این­جا باشی ما همه به خدمت تو و اگر خواهی رفت آزاد هستی اختیار به دست خودت.»رابعه دستور خواست و برفت و به عبادت حق تعالی مشغول گردید.

مناجات رابعه عدویه:

«بار خدایا! اگر مرا فردای قیامت به دوزخ فرستی سری را آشکار کنم که دوزخ از من به هزار ساله راه بگریزد.» گفت: الهی مرا از دنیا هرچه قسمت کردۀ به دوستان خود ده که ما را تو بسی»

گفت: «خداوندا! اگر تو را از خوف دوزخ پرستش کنم در دوزخ­ام بسوز و اگر به امید بهشت می­پرستم بر من حرام گردان» و اگر از برای تو تو را می پرستم جمالت را از من دریغ مدار. گفت: خدایا! اگر فردا مرا به دوزخ کنی فریاد بردارم که ترا دوست داشته­ام با دوستان چنین کنند؟

هاتفی آواز داد که «ای رابعه به ما گمان بد مبر نیکو بر تو را در جوار دوستان فرود آریم تا با ما سخن گوئی «رابعه گفت: الهی آرزوی من در دنیا یاد توست و در آخرت لقای تو، یارب دل من حاضر کن و یا نماز بی­دل قبول کن»

مشایخ گفتند: رابعه به دنیا آمد و به آخرت شد که هرگز با حق تعالی گستاخی نکرد و هیچ نخواست و نگفت که مرا چنین دار و چنین کن او را در خواب دیدند و گفتند: حال گوی از منکر و نکیر! گفت: چون آن جوان مردان درآمدند و گفتند: «من رَبکَ؟» گفتم باز گردید و حق را بگوئید با چندین هزار خلق پیره زنی را فراموش نکردی من که از همه جهان تو را دارم هرگز فراموشت نکنم. تا کسی را فرستی که خدایِ توکیست؟

ذکر امام احمد حنبل(رح):

آن امام دین و سنت، آن مقتدای مذهب و ملت آن خداوند ورع یگانه آن سنی آخر و اول امام به حق احمد بن حنبل(رح) سنت و جماعه بود گفتند: «زهد چیست؟»  گفت: «زهد سه­است»

«ترک حرام و این زهد، زهد عوام است  و ترک افزونی از حلال و این زهد خواص است، و ترک آن­چه تو را از حق مشغول کند و این زهد – عارفان است.

چون وفاتش نزدیک آمد در آن حالت به دست اشاره می­کرد و به زبان می­گفت: «نه هنوز» پسرش گفت: «ای پدر این چه حال است؟» پدرگفت: «وقت خطر است نه جای جواب است به دعاء مدد می کن آن حاضران که در پایین­اند یکی ابلیس است در مقابل­ام استاده که خاک بر سر می­ریزد و می­گوید: «ای احمد افسوس جان بردی از دست من» و من می­گویم «نه هنوز» تا یک نفس مانده جای خطر است نه جای امن» صفحه 239 تذکرة لاولیاء عطار. از شیخ داؤود طائی پرسیدند: «چرا با خلق نه نشینی؟»  گفت: «با کی نشینم؟» اگر با خورد از خود نشینم مرا به کار دین نمی­فرماید، اگر با بزرگ­تر نشینم عیب من بر من نمی­شمرند و مرا در چشم من می­آرایند. سپس خلق را چکنم.

شیخ فنافی­الله حاتم اصم(رح)

نقل شده صفحۀ 257- تذکرة شیخ عطار(رح):

نقل است شخصی پیش حاتم اصم رفت و گفت: «مال بسیار دارم و می­خواهم که تو را و یاران تو را از آن نصیب کنم» حاتم گفت: می­ترسم که چون بمیری مرا باید گفت: « دعاء کن که ای روزی دهندۀ آسمان روزی دهندۀ زمین بمرد».

حاتم گفت: که هر روز به وقت بامداد، ابلیس مرا وسوسه کند که: «امروز چه خوری؟» گویم زهر، گوید: «چه پوشی؟» گویم کفن، گوید: «کجا باشی؟» گویم در گور، گوید: «نا خوش مردی­که توئی!» مرا بگذارد و برود.

ذکر فضیل بن عیاض(رح)

آن مقدم تائبان،آن معظم نایبان. آن آفتاب کرم و احسان آن دریای ورع و عرفان فضیل بن عیاض(رح) از کبار مشایخ و در کرامات شأن رفیع داشت.

و اول حال او چنان بود که: «در میان بیابان مرو و باورد خیمه زده بود و یاران بسیار داشت همه دزد و راه­زن یعنی قطاع الطریق بودند.»

هر مالی که از راه­زنی به دست آوردی پیش او بردی، او قسمت کردی که مهتر ایشان بود، آن­چه خواستی نصیب خود برداشتی و باقی به دیگران گذاشتی تا روزی کاروان عظیم بیامد و آواز دزد شنیدند، خواجۀ در میان کاروان نقد زیاد داشت و همه برداشت و گفت: در جای پنهان کنم، در بیابان خیمۀ دید و مردی پلاس پوشی نشسته همه زر به وی سپرد تا از شر دزدان در امان ماند. گفت: «در خیمه رو و در گوشۀ بنه» بعد از عودت دزدان مرد خواست تا رفته پول­هایش را از خیمه بردارد چون آن­جا رسید دید که دزدان مال تقسیم می­کنند. با خود گفت: «آه من مال به دزدان سپرده­ام» خواست باز گردد. فضیل او را بدید گفت: «بیا» آن­جا رفت، گفت: « چه کار داری؟» گفت: «جهت امانت آمده­ام» گفت: «همان جا که نهاده­ای برو بردار» برفت و برداشت یاران فضیل را گفتند:

ما درین کاروان هیچ نقد نیافتیم و تو چندین نقد را باز می­دهی؟» فضیل گفت: او به من گمان نیکو بُرد و من نیز به خدای تعالی گمان نیکو می­برم گمان او راست کردم تا باشد که خدای تعالی گمان من نیز راست کند.

نقل است: در ابتداء بر زنی عاشق شده بود و هرچه از راه­زنی به دست آوردی بوی فرستادی و گاه­گاه پیش وی رفتی و در هوس او گرستی، تا شبی کاروانی می­گذشت و در میان کاروان یکی این آیت می خواند:

 الحدید: 16«اَلَم,یأنِ لِلِّذینَ آمنوا، اَن,تخشع قُلو بُهم لذکرالله؟»ترجمه: «آیا وقت آن نیامد که دل خفتۀ شما در برابر اندرز­های خداوند بیدار گردد؟ این جاست که معجزۀ کلام خداوندی به وضاحت مشاهده می­شود.چون تیری بود که بر دل فضیل آمد و روی به بیابان نهاد. بلاخره عازم کعبه شد و تا اخیری حیات پابند به مقررات اسلامی گردید و خدمت حرمین شریفین را نمود و از جملۀ اولیاءالله محسوب گردید. نقل شده است از صفحه 77 تذکر شیخ عطار(رح)

راجع به توبۀ نصوح:

و هم­چنان آقایی نصوح که خودش مرد بود و به کلی قواره و اندام و موهای زنانه داشت و همیشه لباس زنانه را می­پوشید و در حمام زنانه کیسه مالی زن­ها را می­نمود. تا اینکه انگشتر الماس دختر پادشاه در حمام دزدی شد. فرمود پالیدن اعضا و اندام زنها شروع گردد.نصوح به خداوند التجا نمود و اگر ازین رسوائی نجات یابد تا به ابد توبه می­کند همان بود که پیشتر از پالیدن نصوح انگشتر پیدا گردید.نصوح برای ابد توبه نمود دگر هیچ­گاه به حمام زنانه نشد. و توبه­اش یادگاری ماند.

ذکر ابوعلی شقیق(رح)

آن متوکل ابرار، آن متصرف اسرار، آن قبلۀ محتشم عالِم، شیخ و ذاهد ابو علی شقیق(رح) در انواع علوم کامل بود و تصانیف بسیار داشت و طریقت از ابراهیم ادهم گرفت، او گوید: راه خدای در چهار چیز است: یکی امن در روزی، دوم اخلاص در کار، سوم عداوت با شیطان، چهارم ساختن با مرگ، و سبب توبۀ او آن شد که به ترکستان به تجارت رفت، موقعیکه به نظارۀ بت­خانه رفت، بت­پرستی را دید که به پرستش بت مشغول است شقیق گفت: «تو را آفریده­گار است زنده و عالِم و قادر او را پرست و شرم­دار و بت نه پرست که از او هیچ نه­آید.» بت پرست گفت: «اگر چنین است که تو می­گوئی، قادر نیست که تو را در شهر تو روزی دهد؟» که تو را این­جا نباید آمد. شقیق ازین سخن بیدار شد و روی به بلخ نهاد.

نقل است که شقیق در سمرقند مجلسی دایر کرد و می­گفت: روی به قوم کرد و گفت: «ای قوم! اگر مردۀای گورستان، و اگر کود­ک ای دبیرستان، و اگر دیوانۀای بیمارستان و اگر کافری کافرستان و اگر بندۀای داد مسلمان از خود باید ستودن ای مخلوق پرستان!»

نقل است که شقیق قصد رفتن به کعبه نمود موقعیکه به بغداد رسید در آن وقت خلیفه هارون­الرشید بود و او را نزد خود خواند، چون شقیق نزد هارون آمد، هارون گفت: «تو شقیق زاهدی؟» گفت: «شقیق منم اما زاهد نیم» هارون گفت: «مرا پندیده» گفت: هوشدار، که حق تعالی تو را به جای صدیق نشانده است از تو صدق طلبد، چنان­که از وی و به جای فاروق نشانده است. از تو فرق خواهد میان حق و باطل چنان­که از وی. و به جای ذوالنورین نشانده است، از تو حیا و کرم خواهد، چنان­که از وی، و به جای مرتضی علی نشانده است، از تو علم و عدل خواهد، چنانکه از وی»

هارون گفت: «زیادت کن» گفت: «خدای را سرای است که آن­را دوزخ گویند، تو را دربان آن ساخته و سه­چیز به تو داده، مال و دولت، شمشیر و تازیانه، و گفته است که خلق را بدین سه­چیز از دوزخ باز دار.

هر حاجت­مند که پیش تو آید مال از وی دریغ مدار، و هرکه فرمان حق خلاف کند بدین تازیانه او را ادب کن، و هرکه کسی را بکشد بدین شمشیر قصاص کن به دستور خویشان او اگر این نکنی پیشرو دوزخیان تو باشی. گفت: «زیادت کن» گفت: «اگر در بیابان تشنه شوی چنان­که به هلاکت نزدیک باشی و آن ساعت شربتی آب یابی به چند بخری؟» گفت: «به هرچند که خواهد» گفت: «اگر نفروشد الا به نیمۀ ملک؟» گفت: «بدهم» گفت: «اگر تو آن آب بخوری و از تو بیرون نه­آید چنانکه بیم هلاکت تو باشد یکی گوید، من تو را علاج کنم اما نیمۀ ملک بستانم چه کنی؟» گفت: «بدهم» گفت: «پس به چه نازی به ملکی که قیمت­اش یک شربت آب است که بخوری و از تو بیرون آید؟» هارون­الرشید بگریست او را اغراز کرد.

بایزید بسطامی گوید: هیچ­کس بر من غلبه نه کرد مانند جوانی از بلخ که به قصد حج روان بود و بر ما وارد شد و گفت: ای بایزید حد زهد در نزد شما چیست؟ گفتم: «چون بیابیم بخوریم و چون نیابیم سپاسگذاریم.» جوان بلخی جواب داد «سگان بلخ نیز چنین باشند.» بایزید گفت: از او پرسیدم که پیش شما مردم بلخ حد زهد چیست؟! جوان جواب داد: «چون نیابیم شکر کنیم و چون بیابیم ایثار کنم و به دیگران ببخشیم.» وقتی سید جمال­الدین افغانی به مهد نور و عرفان مانند امام احمد غزالی آغشته شده و به حقیقت پیوست بناءً همه درها به رویش بازشد. و همین دل است که کائنات با تمام بزرگی آن فشرده شد و برای عارفان دل می­شود. و همین دل اوست که با کوچکی­اش می­تواند منزل­گاه خدای یگانه شود، درحالی­که تمام کائینات در برابر خداوند و مقام والای او کوچکی میکند.

مقام صوفی:صوفی این است که آن­چه در سرداری بنهی، و آن­چه در کف داری بدهی و آن­چه بر تو آید به وجهی توان هضم هر نوع مشکل را داشته باشی...

صوفی آن است که دل او چون دل ابراهیم سلامت یافته بود از دوستی دنیا و به­جای آرندۀ فرمان خدای بود و تسلیم او تسلیم اسماعیل و اندوه او اندوه داودو فقر او فقر عیسی و صبر او صبر ایوب و شوق او شوق موسی و در وقت مناجات اخلاص او مانند اخلاص محمد(ص) باشد.

شیخ کبیر ابو عبدالله گوید: صوفی آنست که صوف پوشد بر صفا و هوای نفس را بچشاند طعم جفا و دنیا را به اندازد در قفا.»

انتخاب از سخنان بزرگان:

شیخ و عابد شقیق بلخی گفت: «حق تعالی اهل طاعت را در حال مرگ زنده گرداند، و اهل معصیت را در حال زنده­گانی مرده گرداند.»

شیخ گفت: «که از هفت صد نفر پرسیدم که خردمند کیست، زیرک کیست، توانگر کیست، در ویش کیست و بخیل کیست؟»«همه یک جواب دادند»

همه گفتند: خردمند آنست که دنیا را دوست ندارد، زیرک آنست که دنیا او را نه فریبد، توانگر آنست که به قسمت خدای عزَوجَل راضی باشد یعنی قناعت داشته باشد، درویش آنست که در دلش طلب زیاتی نبود «یعنی حریص نباشد» و بخیل آنست که حق خدای را از بنده­گان حاجت­مند باز دارد.»

خواجه عبدالله انصاری گوید:

«پیاز خوردن را چشم تیز باید، و چوب شکستن را بازوی قوی مگر در صدر مجلس نشستن را جز دانش چیزی نباید!»

گفتار بزرگان:

نقل است که شیخ ابو سلیمان دارائی در وقت احرام لبیک نگفتی و گفت: «حق تعالی به موسی وحی کرد که هر ظالم مرا یاد کند من او را به لعنت یاد کنم.» سپس گفت: «هرکه نفقه حج را ازمال شبه کند، آن­گاه گوید: «لَبِّ یکَ» آن­را گوید: «لا لَبِّ یکَ»

پدر عبدالله ابو منصور گوید: «نامسلمانی نشسته باشد مگس از خود باز مکن که برخیزد و بر وی نشیند،حدیث است به روایت امام مسلم:-«ای آدمی زاد! مریض شدم به عیادتم نیامدی؟» بنده گوید: «پروردگارا! تو رب­العالمین هستی چگونه ترا عیادت کنم؟»پروردگار می­فرماید:«مگر فلان بنده­ام مریض شد به دیدن او نرفتی، اگر از او دیدار می­کردی مرا نزد او می­یافتی.»

«بنده­ام با نوافل به من نزدیک می­شود. در مقابل من نیز او را دوست می­دارم و زمانی­که دوستش بدارم گوش شنوا، چشم بینا، دست گیرنده و پای روندۀ او می­شوم.»

شهید بلخی و جاهل:

آورده­اند که شهید شاعر بلخ روزی نشسته بود و کتاب می­خواند، جاهلی درآمد و سلام کرد و گفت: «خواجه تنها نشسته­ای!» گفت: «تنها اکنون شدم که تو آمدی، از آن­که به سبب تو از مطالعه کتب باز ماندم.»

هارون الرشید گوید:

«هیبتی­که به­واسطه تواضع زایل شود، آن هیبت سزاوار زوال باشد.»حلم تعویضی است که دشمن را دوست می­گرداند و تریاقی است که زهر جانگدازی رادفع کند.

راجع به حقوق مادر:

بزرگی گفت: عزم حج کردم، چون به بغداد رسیدم نزدیک ابو حازم(رح) رفتم و خواب بود صبر کردم تا بیدار شد گفت: این ساعت پیامبر(ع) را به خواب دیدم و مرا به تو پیام داد و گفت: «حق مادر نگهدار که تو را بهتر از حج کردن باشد، باز گرد و رضای او طلب کن و خدمت او بنما.»من از بغداد برگشتم و به مکه نرفتم.

سفیهی (نادانی بیخرد) مر استاد حکما افلاطون را روزی در مقام مخاصمت گفت «زشت مردی» افلاطون گفت: «عیبی­که در من بود گفتی و همه پدید کردی، اکنون بعد از این همه هنر است، و آن­چه در تو هنر بود ظاهر کردی و باقی همه عیب است.»

بزرگی به قناعت است:

گویند: وقتیکه یعقوب لیث بیمار بود طبیبان او را معالجت نتوانستی کرد گفتند: «آن­چه ما دانستیم کردیم و صحت نیافت اکنون بزرگی می­باید دم و دعاء نماید.» شیخ سهل عبدالله تُستری بخواندند و از وی درخواست نمودند تا دعاء کند خواجه دست برداشت و گفت: «بار خدایا! ظل معصیت او بدو نمودی.

 عز طاعتی که کرده­ام به وی نمای.»در حال یعقوب شفا یافت بفرمود تا هزار دینار بیاوردند و در پیش شیخ نهادند شیخ در آن نگرست و گفت: «ما این عزت به قناعت و ناستودنی یافته­ایم نه به حرص و گرفتن متاع بی­مقدار دنیوی.» از بارگاه شاه وسیلۀ بیاوردند و شیخ را به خانه فرستادند در راه خادم او را می­گوید: «اگر آن مال بستودی و به درویشان دادی نیک بودی» شیخ گفت: «بنده­گان خدای شان روزی بدهد، سهل را با فضولی چه کار.»

داستان ادهم وچگونگی ازدواجاو:

گویند پدر ابراهیم روزی از میان باغ­های بخارا می­گذشت، خواست در یکی از جوی­ها وضوء سازد، سیبی بر آب نمایان گردید با خود گفت: این­که اهمیتی ندارد و سیب را گرفت و خورد. بعد در دلش وسواس پدید آمد و عزم کرد صاحب سیب را پیدا کرده از او حلال بطلبد. در باغ را زد کنیز­کی برآمد، گفت صاحب منزل را بگو بیاید دم در، کنیزک گفت صاحب منزل زن است و نمی­تواند این­جا بیاید، پس اجازه بگیر من پیش او بروم چون ادهم پیش او رفت باز گفت: و حلالی طلبید. زن پاسخ­داد که این باغ نصفش از آن من است و نصف دیگر از آن پادشاه می­باشد، من سهم خود را بحل کردم. در آن هنگام پادشاه در بلخ بود و از بخارا تا بلخ ده روز راه است. ادهم این فاصله را طی کرد و پادشاه را در موکب وی دید و راز خود با او بگفت: پادشاه بفرمود تا فردا پیش او باز آید. این پادشاه را دختری بود به غایت زیبا و صاحب جمال که شاه­زاده­گان بسیار خواستگارش بودند ولی دختر نمی­پذیرفت و می­خواست با مرد زاهد و صالح ازدواج کند. پادشاه حکایت ادهم با دختر باز گفت: و افزود که من متقی تر و خداترس از این مرد نه دیدم که از بخارا تا بلخ برای یک نیمه سیب راه آمده است، دختر مایل شد که به ادهم ازدواج کند و فردا که ادهم نزد پادشاه آمد، پادشاه گفت: ترا بحل نمی­کنم مگر این که با دختر من ازدواج کنی. ادهم نخست به سختی امتناع نمود ولی عاقبت تن درداد. شب زفاف که در وثاق دختر آمد عروسی را دید زیور کرده و خانه با بساط­های گوناگون آراسته، خود را به کناری کشید و تا بامداد به نماز پرداخت هفت شب بدین سان بسر آورد و آن­گاه کس نزد پادشاه فرستاد که او را بحل کند. پادشاه گفت تا مواقعه رخ ندهد حلالت نمی­کنم. ادهم به ناچار با دختر نزدیکی کرد. پس برخاست و غسل کرد و به نماز پرداخت و درآن میان بانگی زد و بر مصلای خود فرو افتاد و چون بر سرش رفتند جان تسلیم کرده بود. ابراهیم از این دختر بزاد چون جدش فرزند ذکور نه داشت پس از مرگ وی به سلطنت رسید. این بود داستان ابراهیم ادهم؛ و ماجرای دست کشیدن او از پادشاهی مشهور است.

بر سر خاک ابراهیم ادهم زاویه­ای نیکو ساخته­اند که برکۀ آبی دارد. در این زاویه برای صادر و وارد طعام می­دهد. خادم آن ابراهیم جُمحی از بزرگان اولیا است. شب­های نیمه شعبان از کلیۀ اقطار شام مردم به زیارت قبر ابراهیم می­آیند و سه روز در آن­جا می­مانند. در این روزها بازار بزرگی در بیرون شهر تشکیل می­شود که همه چیز درآن می­فروشند. درویشان اهل تجرّد از همه آفاق برای این روزها به آن­جا می­شتابند. هر یک از زایران شمعی به خادم زاویه می­دهد و بدین ترتیب خروارها شمع گرد می­آید.بیشتر مردم این سواحل از فرقۀ نُصِیریه هستند که معتقد به الوهیت علی بن ابی­طالب می­باشند. آنان نماز نمگیذارندوشرط طهارت به جای نمی­آورند و روزه نمی­گیرند. الملک الظاهر آنان را مجبور کرد که در دهات خود مساجدی بسازند لیکن این مسجدها دور از آبادی ساخته شده است و کسی رادر آنجاراهنمیدهند و چه بسا که شخص غریبی در آن بلاد می­رود و در مسجد بانگ نماز بر می­دارد مردم آن­جا برآشفته می­گویند «عرعر نکن علف تو هم می­رسد.» عدۀ این جماعت زیاد است.

سخنانی از سید اولیا محاسبی:

اول - بهترین خصلت آن است که به خدای سوگند یاد نه کنی نه به راست و نه به دروغ و نه به سهو و نه به عمد.

دوم - از دروغ­گفتن بپرهیز.

سوم - خلاف وعده نه کنی بهتر آنست کسی­را وعده مده.

چهارم - بدون از شیطان دیگر هیچ کس را لعنت مکن گرچه ظلم کرده باشد به تو.

پنجم - دعای بد نکن هیچ­کس را نه به گفتار و نه به کردار.

ششم - بر هیچ­کس گواهی ندهی نه به کفر، نه به شرک و نه به نفاق.

هفتم – آن­که قصد هیچ معصیت نه کنی نه به ظاهر و نه به باطن.

هشتم - رنج خود بر هیچ­کس میفگن و با خود نه چه اندک باشد و چه بسیار.

نهم - طمع به کلی از خلایق مقطع گردان.دهم - خود را از هیچ­کس بهتر نه دانی.


 

نوشته شده توسط حبیب الله "امانی عسقلانی" در Mon 30 Apr 2012 ساعت 1:43 PM موضوع | لینک ثابت


از صفحه 98 - 104 کتاب انوارالهدایات

سفرنامۀ ابن بطوطه :

در صفحۀ 30 سفرنامۀ ابن بطوطه مقدمۀ «مترجم» چنین می­نگارد «خلاصۀ سخن اینکه نام او محمد بن عبدالله بوده و ابن بطوطه نام خانواده­گی او است که اکنون نیز در مراکش وجود دارد.گویند ولادتش در 703 در شهر طنجه بوده و در عمر 67 سالگی در سال 770 در گذشت.

 جُلداول صفحۀ 461شهر بلخ وخرابی های مغولوقتیکه گذرم به شهر بلخ شد، این شهر از طرف چنگیز ملعون به کلی ویران شده بود باز هم آبادانی آن و مساجد نواحی شهر چنان با شکوه جلوه می­کرد که از عظمت گذشته­ها به زبان حال حکایه می­کرد، مساجد جامع با رنگ­های لاجوردین مرصع بود، می­گویند: لاجورد مال خراسان است که از کوهستان بدخشان بدست می­آید و یاقوت کانی هم از همان­جا است درین شهر خانه ابراهیم ادهم را دیدم که خانۀ بسیار بزرگ و با سنگ­های سفید مزین شده بود و این سنگ­ها نیز مال بدخشان و خراسان می­باشد، و این خانه در جوار مسجد جامع واقع شده است.

شهر هرات:

شهرهرات از بزرگترین شهرهای خراسان است مردم این شهر متقی و متدین و پاک­دامن و حنفی مذهب می­باشند و شهر هرات از هرگونه فسق و فساد مبرا است.

سلطان هرات:

پادشاه هرات سلطان حسین پسر سلطان غیاث الدین غوری مرد شجاع و نیک­بخت و کام­رواست وی دوبار مورد تأیید خداوندی قرار گرفته که مایۀ تعجب همه بود.

نخست - در مقابله با سپاهیان سلطان خلیل که یاغی شده بود و سرانجام به اسارت سلطان حسین افتاد.

دُوم – در جنگی­که به فرماندهی خودش با مسعود پادشاه را فضیان کرد و منجر به شکست و فرار وزوال حکومت مسعود شد.

مسعودسردمدار یک گروه مُفسد و راه­زنان بود هر غلام که از پیش خواجه­گان خود می­گریخت و پیش آنان می­آمد صاحب اسب و خواسته می­شد.

سربداران در جنگی­که با سلطان حسین و سپاهش رو برو گردید به شکست افتضاح آمیز و مرگ­بار مواجه شد و سبب تباهی این گروه گم­راه رافضیان که دشمن اهل سنت وَالجماعه می­باشند گردید.

تفصیل مراجعه شود به پروگراف سوم صفحۀ 465 جلد اول سفرنامۀ ابن بطوطه، متزجم: داکتر محمد علی موحد.ملک حسین پس ازین فتح نمایان به مقر خود بازگشت و خداوند اهل سنت را به دست او یاری فرمود آتش فتنه را فرو نشاند و این جنگ به سال 748 پس از آن­که من هندوستان را ترک کرده بودم، اتفاق افتاد. قوای مسعود رو به فزونی نهاد و کارش بالا گرفت این قوم جملگی مذهب رافض (تشیع) داشتند و سودای برانداختن ریشۀ اهل تسنن از خراسان در سر می­پختند و می­خواستند آن دیار را یک­پارچه تابع کیش رافضی (شیعی) گردانند.در مشهد طوس شیخی رافضی بود حسن نام که از صلحای شیعیان به شمار می­رفت او اعمال این دسته را تأیید کرد و آنان او را به خلافت برداشتند. شهرهای سرخس و راوه و طوس که از بزرگترین شهرهای خراسان است به دست سربداران افتاد و خلیفۀ آنان در مشهد علی بن موسی­الرضا استقرار یافت، سربداران شهر جام را نیز به تصرف خود آوردند و در بیرون آن شهر به عزم حمله بر شهر هرات اردو زدند.

سفرنامۀ ابن بطوطه:شهر بصره

درین شهر در کاروان سرای سید اولیا مالک دینار منزل­کردیم تقریباً در دو میلی بصره عمارت بسیار بلند قلعه مانند به نظر می­رسید پرسیدم کجاست؟ گفتندمسجد علی بن ابی طالب(ع) است.

مسجد علی بن ابی طالب(ع) یکی از بهترین مساجد در منطقه و دارای صحن بسیار وسیع است که با سنگ­های سرخ­رنگ مفروش­ گردیده است مصحف عثمان درین مسجد موجود است و این همان قرآنی است که حضرت عثمان(رض) در هنگام کشته شدن مشغول تلاوت آن بود و اثر خون وی در صفحۀ که آیۀ «فَسَیَکفِکَهُمُ اللهُ وَ هُوَ السَّمیعُ العلِیم» در آن است نمودار می­باشد.

البقره : 137ترجمه: «پس کفایت کند ترا از شر ایشان خدا و او نیک شنوا و داناست. منار جنبان.مسجد علی هفت مناره دارد که یکی از آن­ها متحرک است، مردم معتقدند که منارۀ مذکور فقط هنگام ذکر نام علی(ع) به حرکت در می­آید من از بام مسجد با جمعی ازاهالی به آن مناره بالا رفتم، در یکی از رکن­های آن دستگره­ای چوبی بود که آن­را به وسیلۀ میخی فرو کوفته بودند و چنان می­نمود که گوئی از جای خود کنده شده است. مردی­که هم­راه من بود دستگیره را گرفت و گفت: «ترا به سر امیرالمؤمنین علی حرکت کن. و آن­را تکان­داد مناره تکان خورد.

من دستگیره را گرفتم و گفتم: «ترا به سر ابوبکر خلیفۀ اول رسول الله(ص)» حرکت کن و چون آن­را حرکت دادم همۀ مناره به جنبش درآمد و اسباب تعجب حاضرین گردید.

و چون مردم بصره مذهب سنت و جماعت دارند این عمل من در آن شهر خطری نمی­توانست داشت لیکن اگر کسی چنین کاری را در مشهد علی(نجف) یا مشهد حسین(کربلا) یا در حله و بحرین و قم و کاشان و ساوه و آوه و طوس انجام دهد جان خود را در معرض هلاک انداخته است. زیرا اهالی شهرهای مذکور شیعه مذهب و از غلاة می­باشند.

عقیدۀ فقیه دربارۀ اولاد امام حسین(رض)

می­گویند ابوالعباس فارسی روزی در اثنای سخن، غلط بزرگی بر زبان آورد و گفت که «حسین بن علی(ع) بلا عقب بود.» ابوالعباس علم نسب نمی­دانست و اختیار زبان خود را هم نداشت (خداوند از سر تقصیرش در گذرد.) این سخن به گوش امیر مدینه طُفیل بن منصور بن حجاز حسینی رسید و او سخت بر آشفت و حق هم­داشت. امیر قصد خون فقیه را کرد لیکن به وساطت جمعی ماجرا با تبعید او خاتمه پذیرفت.» پناه می­بریم به خدا از لغزش زبان!

جلد اول صفحۀ 99 سفرنامه ابن بطوطه :

شهر صور در استحکام و موقعیت جنگی ضرب­المثل بوده است چه این شهر از سه­جهت محاط به دریا است و شهر مذکور به کلی ویرانه است در بیرون آن قریۀ آبادی وجود دارد که بیشتر مردم آن رافضی (شیعه) هستند. روزی بر سر آبی رفتم تا وضو سازم. یکی از اهالی آن قریه هم برای وضوء آمد نخست پاها را شست و سپس صورت را مضمضه و استنشاق هم­نکرد آن­گاه قسمتی از سرش را مسح کشید من به این ترتیب وضوء اعتراض کردم و جواب او این بود (هر بنائی را از پایه­اش باید آغاز کرد) از آن­جا به طبریه رفتم درین شهر مسجد بزرگی وجود دارد معروف به مسجد الانبیا که قبر شعیب(ع) و دخترش (زن موسی کلیم الله) و قبر سلیمان(ع) و یهودا و روبیل در آن واقع است ازین شهر برای زیارت چاهی که حضرت یوسف(ع) را برادرانش انداخته بودند رفتیم. این چاه در صحن مسجد کوچه­کی واقع است ما ازین چاه آب نوشیدیم که خیلی گوارا و خوش مزۀ بود و نگاهبان آن می­گفت که علاوه از آب باران از خود چاه نیز آب می­جوشد مانند چشمه.

باغبانی شیخ ابو یعقوب و کرامات او:

کرامات ابو یعقوب: شیخ تماماً ظروف مسی همسایه­های شان­را توسط اکسیر با خود داشت همه را مطلا نمود و نامۀ به امیر دمشق نورالدین نوشت و توصیه­های لازم را که از ظروف مطلا صورت گیردوباصاحبان ظروف باید رضا ساخته شوند، با تفصیل بیان نمود و نامه را با میزبان تسلیم داد و خودش در بیابان سرنهاد هرچه که جستجوکردند از وی سر نیافتند.

بعضی ازمشاهدات ومزارات دمشق:

در همین گورستان بین دو دروازه، قبرام حبیبه دختر ابوسفیان که زوجۀ حضرت رسول بود و قبر برادری وی امیرالمؤمنین معاویه و قبور بلال مؤذن پیغمبر و اویس قرنی و کعب الاَحبار واقع شده است.

در کتاب المُعلِم فی شرح صحیح مسلم تألیف قُرطُبی چنین خواندم که جمعی از صحابه در مصاحبت اویس قرنی از مدینه به شام رفتند و او در اثنای راه در صحرای بی آب و آبادانی وفات یافت. همراهان دچار حیرت شدند ولی چون فرود آمدند حنوط و کفن و آبی در آن­جا بود، تعجب کردند و او را بعد از غسل و کفن به خاک سپرده حرکت کردند. در بین راه یکی از ایشان گفت سزاوارنیست قبر اویس را همین­طور ناشناس بگذاریم؟ برگردیم و علامتی بر سرخاک وی نصب کنیم. همگی برگشتند ولی اثری از قبر نیافتند (ابن جزی می­گوید روایت صحیح ­تراین است که اویس در جنگ صفین جزو لشکریان اما م علی(ع)  به قتل رسیده است.)بعد از باب اجابیه دروازۀ  شرقی واقع شده که گورستانی هم نزدیک آن وجود دارد و قبر اُبَیَ کَعب از صحابۀ پیغمبر و قبر عابد صالح ارسلان مشهور به «باز سپید» در آن­جا است.ابن اوه مقدس معراج­گاه انبیا بوده و از مشاهد متبرکۀ آن غاری است دراز و باریک که زادگاه ابراهیم خلیل(ع) است و مسجد بزرگی روی آن ساخته­اند که منارۀ مرتفعی دارد. از همین غار بود که ابراهیم به اختر و آفتاب نظر افکند و داستان آن در قرآن آمده است. مقام ابراهیم نیز پشت این غار است. من در کشور عراق بین حله و بغداد قریه­ای دیدم به نام بُرص که می­گویند زادگاه ابراهیم بوده است. این محل نزدیک شهر ذی الکِفل (ع) قرار دارد. که قبر او نیز در آن­جا است.دیگر از مشاهد متبرکه­ای که نزدیک این کوه واقع شده مغاري­الدم است که در قسمت بالای آن اثر خون هابیل پسر آدم به قدرت خداوندبه رنگ سرخ بر سنگ باقی مانده است و آن مغاره­ای است که چون قابیل هابیل را کشت حسد وی را بدان­جا کشانید. می­گویند ابراهیم، موسی، عیسی، ایوب و لوط در این غار نماز خوانده­اند. بر روی غار مسجدی است مستحکم که به وسیلۀ پلکانی داخل آن می­روند و اطاق­ها و حجراتی برای سکونت دارد. روزهای دوشنبه و پنجشنبه در این مغاره را گشوده شمع و چراغ در آن روشن می­کنند.دیگر از اماکنۀ متبرکه مغارۀ است در بالای کوه منسوب به حضرت آدم که بنائی نیز روی آن قرار دارد. در پائین کوه مغازۀ دیگری است به نام مغارۀ الجوع که روایت می­کنند هفتاد تن از پیامبران به این محل پناه آوردند و یک قرص نان بیشتر نداشتندوچون گرسنه­گی بر آنان زور آورد هر یک از آنان قرص نان را بر می­گرفت ولی به ملاحظه دیگران از خوردن آن خودداری می­کردند و آن نان هم­چنان در میان آنان دست به دست می­گشت تا همه از گرسنه­گی جان سپردند.بر روی این مغاره مسجدی ساخته­اند که شب و روز در آن چراغ می­افروزند. هر یک ازاین مساجد موقوفات متعددی دارد.شهر مدینه در آمد و نخست بر قبیلۀ بنی عبرو بن قوف وارد شد و به اختلاف روایت مدت 4 شب درخانۀ آن­جا ماند. سپس در داخل شهر، دو خانۀ ابو ایوب انصاری که از قبیلۀ بنی النجار بود منزل گزید و هفت ماه آن­جا بود تا بنای مسجد و خانه­ها پایان یافت. محل مسجد مِربَد و سُهیل  پسران رافع بن ابی عمر بن عاند بن ثَعلَبة بن غانم بن مالک بن النجاربود که یتیم بودند و در کفالت اسعد بن زراره به سر می­بردند. بعضی از مورخین هم گفته اند که این دو پسر تحت کفالت ابو ایوب بوده اند. دربارۀ نحوۀ تخصیص محل مزبور هم اختلاف شده است.

بعضی گفته اند که پیغمبرآن محل را خریداری کرد و برخی دیگر گفته اند که آن دو پسر خودشان محل را به پیامبر بخشیدند و نیز گفته اند که ابو ایوب رضایت آنان را در این امر حاصل کرد. به هر حال بنای مسجد آغاز شد. پیغمبر(ص) همراه با صحابه در ساختن آن کار می­کردند. دیوار مسجد به پایان رسید ولی آغاز کار، سقف و ستون نداشت. محوطۀ مسجد چهارگوش و طول و عرض آن هرکدام صد ذراع بود و بعضی گفته اند که عرض آن قدری کمتر بود. ارتفاع دیوار به اندازۀ قامت آدمی بود. بعدها که حرارت هوا شدت کرد اصحاب موضوع مسقف ساختن مسجد را با آن حضرت در میان نهادند. پس تیرک­هائی از تنۀ درخت خرما نصب کردند و سقف را با شاخه­های نخل پوشاندند، ولی این سقف هم در مواقع باران چکک می­کرد لذا پیشنهاد بنای سقفی گِلین مطرح شد. حضرت نپذیرفتند و چنین گفتند: «چارطاق موسی یا سایبانی او باید. بلکه کار از آن هم سهل­تر است.» گفتند سایبان موسی چگونه بود؟ فرمود «چنان بود که هرگاه می­خواست از جای برخیزد سرش به سقف میخورد.»

برای این مسجد سه در معین کرده بودند و آنگاه که حکم تغیر قبله نازل شد در جنوبی را مسدود ساختند. بنای مسجد در طول زندگی پیغمبر و ابوبکر به همین حال باقی بود و چون روزگار عمر فرا رسید بر مساحت آن بیفزودوگفت اگر از رسول خدا نشنیده بودم که می­فرمود مسجد را باید توسعه داد این کار را نمی­کردم. عمر تیرک­های مسجد را فرود آورد و به جای آن ستون­هائی از خشت کار گذاشت و پایه­ها را تا بلندی یک قامت از سنگ کرد و عدد درها را به شش رسانید که در هر جهت به جز طرف قبله دو در بود و یکی از درها را برای آمد و شد زنان اختصاص داد و خود تا زنده بود از آن در عبور نکرد. عمر می­گفت اگر این مسجد را نیز توسعه دهیم همان مسجد پیغمبر خواهد بود. عمر می­خواست موضعی را که از آنِ عباس عموی پیغمبر بود در حومۀ مسجد داخل کند، عباس ممانعت نمود. در ملک عباس ناودانی بود که آب آن در مسجد فرو می­ریخت، عمر آن ناودان را به عنوان این­که مایۀ آزار مردم است از جای برکند، عباس به این کار اعتراض کرد. اُبَی بن کعب را به حکمیت برگزیدند. اُبی آنان را یک ساعت دم در خانه خود معطل کرد و آن­گاه که اجازۀ ورود داد گفت: کنیز کم­داشت سرم را می­شست. عمر خواست آغاز سخن کند، اُبَیَ گفت برای احترام پیغمبر بگذار نخست ابوالفضل (عباس) به سخن پردازد. عباس گفت این حدود را پیغمبر برای من معیین کرد، و من ناودان را که کار می­گذاشتیم بر شانۀ پیغمبر بود و اینک عمر آن ناودان را از جای برکنده است، او ملک من را می­خواهد جزو محوطۀ مسجد در آورد. اُبَیَ گفت من خود در این موضع دانشی دارم، از پیغمبر شنیدم که وقتی داؤود علیه السلام خواست بیت المقدس را بنا کند در آن­جا خانه­ای بود از آن دو پسر یتیم. داؤود خواست آن خانه را بخرد. یتیم­ها نخست راضی نشدند ولی بعد رضایت دادند و ملک خود را به داؤود فروختند. بعدها وقتی که آن دو یتیم به سن رشد رسیدند به این دستاویز که مغبون شده اند معاملهای را که سابقاً کرده بودند مردود دانستند.

داؤود ملک را دوباره از آنان خریداری کرد  لیکن آنان پا در آوردند و معامله را رد کردند. این بار قیمت زمین به نظر داؤود خیلی گران آمد. از جانب خدا وندوحی رسید که «ای داؤود اگر از مال خویش می­دهی خوددانی، اما اگر از مال ما می­دهی آن­قدر بده تا راضی شوند زیرا خانۀ من هیچ احتیاجی به مظلمه ندارد و اینک من توفیق بنای این خانه را از تو سلب کردم.» و این دعای وی به درجۀ استجابت رسید و خانه مسجد را تکمیل نمود.

عمر گفت: آیا گواهی هم­داری که رسول خدا این سخن را فرموده باشد؟ وی جمعی از انصار را به گواهی خواند. عمر گفت اگر گواهی هم­نداشتی بدان عمل می­کردم، می­خواستم که این حدیث ثابت شود. پس رو به عباس کرد و گفت: به خدا سوگند نمیگذارم ناودان را سرجای خود نصب کنی مگر اینکه پای بر دوش من نهی. عباس ناودان را  نصب کرد و آن­گاه گفت: «حال که حقم را گرفتم اینک در راه خدا از آن صرف نظر می­کنم.» و از آن تاریخ قسمت مزبور وارد محوطۀ مسجد شد.در دورۀ عثمان بازهم بر مساحت مسجد افزوده شد. عثمان در تعمیر مسجد جدیت وافر می­نمود و حتی خود در اعداد کارگرها کار می­کرد و تمام روز را در سر بنا میگذارند. در این دوره مسجد را سفید کاری کردند وسنگ­های منقوش در عمارت آن به­کار بردند و به جز از طرف شرقی از دیگر جهات آن­را توسعه دادند و ستون­های سنگی در آن کار گذاشته با تیر آهن وار زیر استوار ساختند و سقف آن را با چوب ساج پوشانیده محرابی را در اسلام مروان بناکرد و برخی دیگر این ابتکار را به عمر بن عبدالعزیز نسبت داده اند که در زمان خلافت ولید دست به بنای مسجد زده است.در زمان ولید بن عبدالملک نیز مقداری بر وسعت مسجد اضافه شد. انجام این عمل بر عهدۀ عمر بن عبدالعزیز محول گشته بود که در توسعه و تحکیم بنا و زیبائی آن کوشیده و در ساختمان آن رخام و ساج­های مذهب به کاربرد. ولید به پادشاه روم پیغام داد که «من می­خواهم مسجد پیغمبر خودمان را تعمیر کنم و تو مرا در این کار یاری کن.» پادشاه روم گروهی کارگر با هشتاد هزار مثقال طلا برای این منظور به مدینه فرستاد. به دستور ولید حجرات زنان پیغمبر را نیز در محوطۀ مسجد داخل کردند عمر بن عبدالعزیز خانه­هائی را که در سه­جهت مسجد واقع بود خریداری کرد اما عبیدالله پسر عبدالله بن عمر از فروش سهم خود از خانۀ حفصه (دختر عمر) که در طرف جنوبی مسجد بود امتناع نمود. سخن به درازا انجامید و بالاخره عمر به این شرط خانه را خرید که آنچه باقی مانده از آن مالکین باشد و از آن­جا راهی به سوی مسجد داشته باشند و آن راه که امروز هست.


 

نوشته شده توسط حبیب الله "امانی عسقلانی" در Mon 30 Apr 2012 ساعت 1:41 PM موضوع | لینک ثابت


از صفحه 105 - 112 کتاب انوارالهدایات

فصل ششم

مجموعه اشعار گلچین

من آنچـــه شرط بـلاغ است باتو میگویم        تـــو خــواه از سـخنم پند گیر خواه ملال

خوی سعدیست نصیحت چه کند گر نکند       مُشکدارد نتـــواند کـــــــــه کنــد پنهانش

Don’t count on your problems count on your God.

در حقیقت مالک هر شئ خــداست        این امانت چـند روزی نزد ماست

مشو غره برحُـــــسن گفتار خویش        به تحســـــین نادان وپندارخویش

دل بدست آور که حــــــــج اکبراست      از هزاران کعبه یکدل بهتـــر است

کعبــــــــــــــــه بنیاد خلیل آزر است      دل نــــــــــــظر گاه جلیـل اکبراست

عارفان و صوفیان بزرگ وطن­ما:

1- هجویری غزنوی

2- سنائی عزنوی

3- شیخ الاسلام خواجه عبدالله انصاری

4- شیخ الاسلام مولنا نور الدین جامی5- اما غزالی خراسانی

ابـــــــر اگـــــر آب زندگــــــــی بــارد          هرگـــــز از شاخ بید بــــر نخـــــوری

با فـــــرومــــــــایه روزگار مـــــــــبر           کــــــزنی بـــــــوریا شـــــکر نخوری

با ســـیه­ دل چـــــــه سود گفتــن وعظ            نـــــرود میـــــخ آهنــــــــین در سنگ

مسکین حریص درهمه عـالم همی­رود           او در قفــای رزق و اجل در قفای او

****

ز دانــــــش ندارد ســـــــرش آگــــهی            مگر تیـــــــزی و تنـــــــــدی و ابلهی

                                                                                            «ناصر خسرو»

چــــــو بد کـــــردی مـشـــــو ایمن ز آفــــات        کـــــــه واجب شد طبیعت را مکافـــــــات

بخــــــور هـــــرچه آیـــد زدســــت حبیـــــب        نــــــه بیمـــــار داناتــــــر اســـت زطبیب

سخنـــــــدان پـــــــرورده پیــــــر کــــــــــهن        بیندیشـــــد آنگـــــه بـگـــــــوید سخـــــــن

مـــــزن بـــــــی تـــــــأمل بــــــه گفتـــــاردم         نیکو گــــــویی اگــــــر دیرگـوئی چه غم

با محبــــــان بــاش دائیـــــم هــــــم­نشیــــــن         تا تــــــوانی روی اعــــــــداء را مبـــــین

خــــــود ستــــــائی پیشــــۀ شیــــــــطان بود        هرکــــــه خـــــــود را کم زند مرد آن بود

از تواضــــــع خـــــاک مــــــردم مــــی­شود        نــــــور ناراز ســـــرکسی گــــــم می­شود

****

اول آن باشـــــــــــــد ماننـــــــــد مگـــــــس         مــــــرد ناخــــــوانده شود مهمـــــان کس

هرکـــــــــه او مهمان کس ناخــــــوانده شــد        نـــــزد مردم خـــــوار و زار درمانده شد

مهــــمان روزی بـــــا خـــــــود مـــــــی­آورد       پـس گنـــــاه مـــــــیزبـــــان را مــــی­برد

****

سخن سنجیده گو تا دوست رادشمن نه گردانی      زحــــرف بی­مروت آشنا بی­گانه میگردد

حکیم سنائی غزنوی گوید:

«سخن کز بهر حق گوئی چه سریانی چه عبرانی»

فردوسی گوید:

پـــی افگندم ازنظــــم کاخی بلند          کــــــه ازبـادوبـــاران نیابد گزند

نمیــرم ازین پس که من زنده ام          کـــه تـــخــم سخن را پراکنده ام

ز دانش چو جان ترا مایه نیست          به از خاموشی هیچ پیرایه نیست

اگـر خویشتن را ملامــــت کنی          ملامـــــــت نبــــــاید شنیدن کس

لقمان را گفتند: حکمت از کی آموختی؟ گفت: از نابینایان که تا جای نبینند پای ننهند.

روا باشـــــد انــالحــــــــق از درختـــــــی          چــــــرا نبــــــود روا ز نیـــک بختـــــــی

حریم عشــق را درگۀ بالاتر از عقل است     کسی آن آستان بوسدکه جان درآستین دارد

شبی شیخ الشیوخ ابوالحسن خرقانی در خواب دید: رُوح منصور حلاج در علیون بهشت و روح فرعون ملعون در جهنم گفت: پروردگارا این چه می­بینم! منصور حلاج گفت: «اناالحق» و فرعون ملعون گفت:    «انا ربکم لاعلی» گفتار هردو یکی روح یکی در بهشت و آن دیگر در جهنم این چه بوالعجب است. ندا آمد او ما را دید خود را فراموش کرد و آن لعین خود را دید مارا فراموش کرد.

دروصف گل:

گل نسبــــــــــتی ندارد باروی دلفریبت         تـــــودرمیان گلها چون گل میان خاری

گُربه شیر اســـت در گرفتـــــــن موش         لیک مــــــوش اســت در مصاف پلنگ

سنگ بد گهراگــرکاسه زرین بشکست         قیـــــــــمت سنگ نیفزایدوزرکـــم نشود

گــرسنگ همه لعل بدخـــــشان بــودی         پـــــــس قیمت لعل و یکسان بـــــــودی

قضــــــا دیگر نشود ور هزار ناله و آه

بشکر یا شکــــــــایت براید از دهنـــی

                                              «سعدی شیرازی»

****

چوبــــینی یتیمی ســــر افگنده پیش         مـــــده بـــوسه بر روی فرزند خویش

خـــــدایا بخـــــواری مران از درم          کـــــه صورت نبندد در دیگــــــــــرم

****

شنــــیدم گـــــو سپندی رابـــزرگی          رهـــــانید از دهان و دست گـــــرگی

شبــــانگــاه کــارد در حلقش بمالید          روان گــــوســـــــپند از وی بنـــــالید

کـــه از چنـــگال گـــرگم در ربودی          ولیکن عـــــاقبت خــــود گرگ بودی

****

چون عمربسررسدچه شیرین و چه تلخ

پیمـانه چو پُر شود چه بغداد و چه بلخ

                                       «عمر خیام»

                                                              ****      

طلب کـــــردم ز دانـــــائی یکی پند          مـــــرا فرمـــود با نـــــادان مپیــــوند

بـــــرو اندر جـــــهان تفرج کـــــن           پیش از آن روز کــــــز جهان بروی

تـــــــرک دنیـــــا بمردم آمـــــوزند           خــــویشتن سیـــــم و زر آنـــــدوزند

عــالِم آنکــــــــــس بود که بد نکند            نــــه گــــــوید بخلق و خـــــود نکند

عالِم که کامرانی و تن پروری کند           او خویشتن گم است کرا رهبری کند

****

ارادت بــی چون یکیرا از تخت شاهی فرودآورد

                و دیگری را در شکم ماهی نیکــــــــــــــــــو دارد      «سعدی»

                                                               

چنان زی که مور از تو نبود بدرد         نه برکس بنشـیند ز باد تـــــــو گرد

                                                                                «اسدی»

****

نگر تا چه کاری همان بدروی         سخن هرچه گوئی همان بشنوی

                                                                     «فردوسی»

****

بــــــرگ عیشی بگـور خویش فرست         کس نیــــارد ز پس تــــــو پیش فــرست

هرذره که در خاک زمینی بوده است         پیش از من و تو تاج و نگینی بوده است

                                                                                         «مولانا»

****

گرت چــــــشم خدا بیبنی ببخشند        نبینی هیچکس عاجزتر از خویش

بــــه پیروزی خود قوی دل مباش      ز تـــــــرس خدا هیچ غافل مباش

                                                                                   «نظامی»

****

مـــــرا بـــــا شمـــا نیست جنگ و نبــــــرد        نبـــــــاید بمن هیچ دل رنجـــــــه کــــرد

ای عبید این گل صد برگ بر اطراف چمن        هیچ میــــــدانی که سحرگاه چرا میخندد

                                                                                  «عبید زاکانی»

****

گــــر فـــریدون شود به نعمت و مال         بــــــی هنــــر را به هیچکس مشمار

برای مردمان ریا کار:

هرکه پرهیز و علم و زهد فـــروخت         خرمنــی گــــرد کرد و پـاک سوخت

عالِم نا پرهیز گار:

بــــی فایده هرکه عمر در باخت         چیــــزی نخــرید و زر بینداخت

عالــــم نادان پریشــــان روزگار        بــــه ز دانشمنــد ناپرهیــــــزگار

کــان به نابیـــــنائی از رۀ اوفتاد         وین دو چشمش بود در چاه افتاد

توانگر فاسق کلوخ زراندود است و درویش صالح شاهد خاک آلود. این دلق موسی است مرقع و آن ریش فرعون مرصع.

تلمیذ بی­ارادت عاشق بی­ زر است و روندۀ بی­معرفت مرغ بی­پر و عالِم بی­عمل درخت بی­بر و ذاهد بی­عِلم خانۀ بی­در.

یکی را گفتند عالِم بی­عمل به چه ماند گفت: به زنبور بی­عسل.

زنبور درشت بی مروت را گوی         باری چو عسل نمیدهی نیش مزن

****

از بدان نیکـــــوئی نیــــاموزی        نکند گـــرگ پــــــوستین دوزی

سگ و دربان چو یافتند غریب        این گیریبانش گیرد و آن دامنش

****

هــر آنکه گردش گیتی بکین او برخواست          بغیــــر مصلحتش رهبـــــری کند ایـــــام

بـــر بنده مگــــــیر تـــــــو خشم بسیــــــار          جـــــورش مــــــکن و دلـــش میــــــازار

او را تـــــــــو بـــــــــه ده درهم خـــریدی          آخــــــر نــــــه بقــــــدرت آفــــــریـــــدی

****

چـــــون سگ درنده گــوشت یافت نپـرسد          کــــــاین شتر صــــالح است یا خَــردجال

پسنـــــدیـــــده است بخشـــایـــش ولیــــکن          منـــه بــــــریـــش خــــلق آزار مـــــرهم

وفـــــاداری مــــدار از بلبـــــلان چشـــــم          کـــــه هـــــردم بــــــر گلی دیگرسر آیند

راجع به نوروز:

جشــن فـــــرخندۀ فـــــروردیــــــــن است          روز بــــــازار گــــــل و نســـــرین است

****

من عمر خـــویش رابه صبوری گـــذاشتم           عمـــــر دگـــــر ببــــــــاید تا صبر بردهد

سعـــــدیا چــــون تــو نادره گفتاری هست           یا شیــــرین سخن نخل شکر بــاری هست

یا چـو بوســـتان وگلستان تو گلزاری هست          هیچ شرمم ارنیست تمنای توام باری هست

****

راستـــــی دفتــــر سعـــدی بگلستان مــاند          طیباتش به گــــل و لاله و ریحــــان مــاند

اوست پیغمبر و آن نامه به فـــرقان مـــاند          و آنکه اوراکند انکــــار و به شیطان ماند

****

در بساط نکته دانان خود فروشی شرط نیست        یا سخــــــن دانسته گو ای مرد دانا یا خموش

****

بگیتـــــی نبــاشد بـــــــدتر زیـــــن بــــدی         جفـــــا بــــــردن از دست همچــون خودی

****

شهر غزنین نه همان است که من دیدم پار      چه فتاده است که امسال دگرگون شده کار

                                                                                          «فرخی سیستانی»

استدعاء به درگاه خداوندی:

خـــــــدایا بخواری مــــــران از درم         کــــــه صورت نبندد در دیگــــــــرم

بوعلی سینا گوید:

         کفر چــــو منی گــــزاف وآسان نبود        محکم­تـــــر از ایمـــــان من ایمــــــان نبود

در دهر چــو منـــی یکی و آنهم کافر                  پس در همه دهر یک مسلمان نبـــــود

باز هم بوعلی از عجز علمی خود اعراف کند:

دل گـــرچه درین بادیه بسیار شتافت        یک موی ندانست ولی موی شگافت

****

اندر دلمن هــــزار خــــورشید بتافت        آخــــر به کمال زرۀ ای رخ نیــافت

خواجۀ انصار عبدالله بن محمد انصاری هروی 396- 481 هـ

اگر بر هوا پری مگسی باشی، اگر بروی آب روی خسی باشی، دل بدست آر تا کسی باشی.

                                                                                «خواجه عبدالله انصاری»

     بسکه شنیــدی صفت روم و چین          خیــــز و بیـــــا ملک سنائی ببین

          تا همه دل بینی بی­حرص وبخیل      تا همـــه جان بینی بی­کبر و کین  «سنائی»                                                                           

    مولوی رومی شیخ عطار را چنین می­ستاید:

هفت شهر عشـــــق را عطـــار گــــشت         مــــا هنـــــوز اندر خــــم یک کوچه ایم

من آن مُلای رومی که از نطقم شکرریزد        ولیکن در سخن گفتن غـلام شیخ عطارم

شیخ محمود شبستری گوید:

مـــرا از شــــاعری خـــود عـــار ناید        کــــه در صد قــــرن چــــون عطار ناید

مثنوی مولوی، شاه­کار عرفانی:

نــــــردبـــــان آسمانست ایـــن کــــلام        هـــــرکــــه زین در میــــرود آید ببام

نـــی ببــــام ایام چرخ کو اخضر بود          بــــل ببـــــــامی کــز فلک برتر بود

****

گــــر بــــریزی بـحر را در کوزه­ای          چنــد گنجد قسـمت یک روزه­ ای

****

هــــزار بــار پیاده طواف کعبه کنی           قبــول حــــق نشود گر دلی بیازاری

****

ز عرش و کرسی و لوح فزون باشد          دل خـــــراب که او را بهیچ شماری

توانگری به هنر است نه به مال، و بزرگی به عقل است نه به سال، عالِم بی­عمل زنبور بی­عسل است، به تمناء گوشت مردن به که تقای زشت قصابان بردن ضرب المثل­های وطنی:

    * قدر عافیت را کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید.

    * دروغ مصلحت آمیز به از راستی فتنه انگیز.

    * ده درویش در گلیمی بگنجد و دو پادشاه در اقلمی نگنجند.

گــر راست سخن گوئی و در بند بمانی        به زانکــــه دروغــت دهد از بند رهــائی

اگــــر دانش بــــــروزی در فــــروزی        ز نــــــادان تنـــگ روزی­تــــر نبـــــودی

اگــــر غـــــم را چــــو آتش دود بودی        جهان تــــاریک گشتــــــی جــــاویدانـــــه

دریـــن گیتــــی ســـــراسر بگــــردی         خــــردمنــــدی نیـــــابی شـادمـــــــانـــــه

                                                                                                «شهید»

         مرا بروز قیامت غمی که هست اینست       که روی مـــــردم عالم دوباره باید دید  «صائب»                                                                                           

ز چـــشم حــــرص این قدر دارم بیدل          کــــه خاک گورم این درد را دوا نشود

         چــــــــــشم تنــــــــــگ دنیـــــا دار را          یـــــا قنـــــــاعت پر کند یا خــاک گور  «سعدی»                                                                                           

****

تا شود قبـــــــرش زیارتگاه ارباب ریا         خـویش را زاهد زیر گنبد دستار کشت

بنگر مناعت بیدل را:

از هیچکس نیــم صله اندوز بیش و کم         مداح فـــــــــطرتم نه ظهیرم نه انوری

حضرت بیدل از بزرگ­ترین شعرای هند بوده بر علاوۀ سخن گرم و آتشین روح راد مردی، راستی، و یک­دنده بودن، همت عالی و طبع بلند او با روحیۀ مردم کهسار افغانستان سازگار است در همۀ اشعارش لغات و کلمات مروج عامیانه مردم محل آورده است. و شاعران مابعد پیروی از سبک این شاعر ملی سروده اند یکی از پدران وی از بدخشان به کابل آمده بعد به هندوستان رفته است. بیدل را پس از وفات و دفن در دهلی پسان­ها به کابل نقل داده و در حوالی خواجه رواش به خاک سپرده اند. «روح شان شاد باد.»نام پدرش میرزا عبدالخالق که شغل سپاهی­گری داشت هنوز کوده­کی بود که پدرش راه عدم در پیش گرفت وی یتیم شد سپس مادرش او را به تحصیل گماشت سواد قرآن صرف نحو و قواعد بیت و ادبیات فارسی فرا گرفت و تاده ساله­گی بدان مشغول بود. حضرت مولانا میرزا عبدالقادر بیدل به اساس فلسفۀ افلاطون فکر می­کرد که به اوج آگهی رسیدن نردبان تعلیم و کتاب لازم ندارد. بیدل خود را با فکر خود ممزوج ساخته از آن شعر می­سرائید. بیدل(رح) در کوده­کی دیندار و در جوش جوانی مجزوب و درویش و در آخرهای جوانی متصوف و در اخیر حیاتش فیلسوف به زنده­گی بود. اشعار بیدل از نظر جمله بندی، تشبهات، کنایات و استعاره­ها بوده مشکل­ترین زبان ادبی است.

فورمولیکه حضرت میرزا عبدالقادر بیدل برگزیده است:

هر چیزی­که خواهی عددش گیر دو بار یک برسر آن بنه سه چند شمار بر شش تقسیم کن هر آنچه که باقی­ماند در 22 ضرب کن الله برابر.

 


 

نوشته شده توسط حبیب الله "امانی عسقلانی" در Mon 30 Apr 2012 ساعت 1:39 PM موضوع | لینک ثابت


از صفحه 113 - 119 کتاب انوارالهدایات

حضرت بیدل تخلص خود را ازین شعر سعدی(رح) الهام گرفته است.

عاشقان کشــــــته­گان معشوق اند      بـــــر نیـــــاید زکشتگـــــان آواز

گـر کسی وصف او ز من پرسید      بیـــــدل از بی­نشان چه گوید باز

از نثر بیدل دیباچه، نکات، رقعات و چار عنصر می­باشد چار عنصر در چار فصل نگاشته شده است با حمد و ثنای خداوند و نعت پیغمبر شروع شده در عنصر اول از ایام کوده­کی و صحبت با بزرگان سخن می­گوید در عنصر دوم از شاعری و بداهت سرائی و در سوم نثرها و مقالات و در عنصر چارم عجائیب زنده­گانی خود را گنجانیده است و کتاب مذکور در مدت بیست و یک­سال خاتمه یافته که در سال – 1114- م می­باشد.    

شرح حال میرزا عبدالقادر بیدل :

سرت ار به چرخ  ساید نخوری فریب عزت      کـــه همـــان کف غباری به هوا رسیده باشی

ادب گـاهیست زیر آسمــان از عرش نازکتر       نفس گمکرده مـی آید جنید و بایزید اینجاست

حرص قانع نیست بیدل ورنه اصباب جهان        آنچه مـــا در کــار داریم اکثری درکارنیست

چــــــه مقدار خـــــون درعــدم خورده باشم         که برخــــــــــاکم آیـــــی و مــــن مرده باشم

فــــرش مخمل همبــساط بوریای فقر  نیست          تـاصف مژگان کشــــاید مهوگردد خواب ها

زفیــض دیدۀ تر هیـــــــچ نشۀ نتــــوان یافت          توساز میکده کن ما واین دوشیـــــشۀ شراب

هوش اگر باشد کتاب ونسخه ای درکار نیست          چشم وا کردن زمین و آسمان فهمــــیدن  است

مجو بیدل علاج سرنوشت از گریه ای حسرت         به موج باده نتوان شست هرگزخـــط ساغر را

بترس از آه مظلومان که هنـــــگام دعا کردن           اجابـــــــت از در حــــــق بهر استقبال می آید

مدعـــــــــــــی درگذر از دعوای طرز بیدل            ســـــــهر مشکل که به کیفیت اعجاز رســــــد

زرپرستی میکــــــــــــــــــــــــــند دل را سیاه           آخــــــــــــــــر این صـــفرا به سودا می رسد

مرده هم فـــــــــکر قیـــــــــــــــــــــامت دارد           آرمــــــیدن چــــــــقدر دشـــــــــــــــوار است

معنی بلند من فکر تــــــــــــــــــــند میخواهد             سیر فکرم آسان نیست ، کوهم و کوتل دارم

همه عمر باتو قده زدیم و نرفت رنج خمار ما         چه قیامتی که نمــــــیرسی زکنارما به کنار ما

عــالمی بی خـــــبری طرفه بهشتی بوده است         حیف درحیــــــــف کــــه دیـــــر خبردار شدیم

کیست از راه تــوچون خاشاــــک بردارد مرا         شعـــــــله جــــــاروبی کند تــاپاک بردارد مرا

اوج دولت سفلت طبعانرا دوروزی بیش نیست        خاک اگر امروز برچرخ اســت فردازیرپاست

علاج زخم دل از گریه کـــی ممــکن بود بیدل         به شبنم بخیه نتوان کـــــرد چاک دامن گل را

غفلت اسبــــــــــاب نــــارســائی هــــــــــاست         دست خـــــوابیده بـــــه زیــــــر ســــــــراست

بیدل در باره مردمان حریص گوید :

بی قناعت کیسۀ حرصـــت نخواهد پرشدن     تابکی چون مار میـــگردی شکم در آستین

از فلک بی ناله ، کام دل نمی آید به دسـت       شهد خواهی آتش زن خانــــــــــه زنبورا را

از چمن تاانجمن جوش بهار رحمــت است      هرکجا گرچشم وا گردد دوچار رحمت است

       آهوی دشت معاصـــی را دوروزی سردهید       تاکجا خواهد رمید آخر دوچار رحمت است                                                                                   

  «کلیم»

خوشاعشرت سرای کابل و دامان کهسارش        کـــــــه ناخن بر میزند مژگان هر خارش

                                                                                            «صائب تبریزی»

اینقدر گــــرتو دلی چند شده سال بس است         زنده­گـــــــانی بمراد همه کس نتوان کرد

                                                                                                    «صائب»

دُور دستان را با احسان یاد کردن همت است         ورنـــــه هر نخلی به پای خود ثمر می­افگند

                                                                                            «صائب تبریزی»

راهب از دیر هم امروز مرا داد جواب          گردن بســـــــــــــتۀ من قابل زنار نبود

                                                                                              «شایق جمال»

****

گر فلک یک صبح با من گران گیرد سرش       شام بیرون میروم چون آفتاب از کشــورش

                                                                                                 «هاشم شایق»

نکوهش مــــکن چــرخ نیلوفری را          بــرو نکن ز سر باد خیره سری را

چـــوتو خود کنــی اختر خویشرا بد          مدار از فلک چشم نیک اختری را

درخـــت تـــــو گر بار دانش بگیرد          بــــزیر آوری چــــرخ نیلوفری را

                                                                                    «ناصر خسرو و بلخی»

هاتفی گوید:

اگــــر بیضــــۀ زاغ ظلمت سرشت          نهـــــی زیــــر طـــاؤس بـــــاغ بهشت

بــــه هنگام آن بیضــــه پـروردنش          زانجیـــــر جــنت دهـــــــی ارزنــــــش

دهــــی آبش از چشمۀ ســــــرسبیل          بــــدان بیضــــه دم درد مد جبرئیـــــل

مــــژده عــــــاقبت بیضۀ زاغ زاغ          بـــــرد رنــج بیهوده طــــاؤس بــــــاغ

سعدی گوید:

گلیـــــم بخت کســــی را کـه بافتند سیاه          به آب زمـــزم وکــــوثرسفید نتوان کرد

پس از وفات تربت ما در زمین مجُوی          که درسینه­های مردمعارف مزار ماست

****

مراستاد را گفتم ای پـــــیر پرخرد            فلان یاربرمن حـــــــسد مــــی برد

شنـــــــــید این سخن پیشوای ادب              به تندی برآشفت گفـــــت ای عجب

حسودی پسندت نیــــــــامد زدوست           کی معلوم کردت که غیبت نیکوست

گراوراه دوزخ گرفـــت از خسیسی          ازیــــــــن راه دیگر تودروی رسی

ظهیر فاریابی مانند سایر شعراء دربار یک مداح بودُ.

نه کرســـــی فلک نهد اندیشه زیر پای         تا بوسه بر رکاب «قزل ارسلان» زند

امیر تیمور گورگان گوید:

اگـــــر از تــو داند که رای تو چیست         بــرآن رأی و دانش ببــــاید گـــــریست

 

 

علامت مرد نادان:

شــــــد دو خصلت مرد نادان را نشان         صحبت بـــــا صبیان و رغبت با زنان

صفت زنده­گی:

آنکـــــــه نبـــود مــــرد را فعل نیکو         مــــرده میـــــدانـش که نبود زنده او

هــــــرکه گوید عیب تو اندر حضور         مـــی نمــــاید راهت از ظلمت بنور

چـــــو بد کــــردی مباش ایمن زآفات          کــــه واجب شد طبیعت را مکافات

راجع به مهمان گوید:

مهمان چو عزیر است ولی همچو نَفَس        خفه مــــی­سازد اگر آید و بیرون نرود

دانشمندی گوید:

سوگند به جان عزیزت که هیچ سرزمینی برای ساکنانش تنگ نمی­گیرد، این اخلاق و روحیۀ مردمان است که تنگ می­گردد.

بیدل گوید:

خورشــــید زرات را برقص در آورد        یک زنده دل بس است جهان فراخ را

****

مردیکــــه سفر کند پســندیده شــــــود        خــــاک قدمش سرمـــــۀ هردیده شود

پاکــــــــیزه­تر از آب نبـــاشد چیزی         یـــــک جا که مقام کرد کنــدیده شد

این تابـــناک بودنت ازدوربودنست         بسیار کس ز دور بودن مُعتبر شده

****

هرخــار این گلستان، انگشت رهنمائی است        هر شبنمی درین باغ، جام جهان نمائی است

                                                                                            «صائب تبریزی»

ور بهر زخمی تـــــو پُر کنیه شوی         پس کجــــا بی­صیـــقل، آینه شــــوی

                                                                                           «نساج عارفی»        

مـــــار بد جــــــانی ستاند از سلــــیم           یـــــار بد آرد سوئـــــی نــار مقیم

                                                                                          «مولانای رُومی»

شیخ فریدالدین عطار گوید:

هرچند خدا بخشــــــد زسیم و زرم         یا در رۀ او دهم یا خویشتن بخورم

یک­جو نکـــــنم ذخیره از بهر پسر         روزی چــــو خدا داد مرا نه پدرم

****

علم هرچـــــه بیـــــــــشتر خوانی         چــــون عمل در تو نیست نادانی

نـــه محقـــــــق بــــود نه دانشمند         چــــار پائــــی بــر او کتابی چند

****

در عمل کوش هرچه خواهی پوش       تـــاج بر ســـــــر نه و علم بر دوش

زاهــــدی در پلاس پـــوشی نیست       زاهــــد پاک بــــــاش و اطلس پوش

****

چون خود همه عیبی چه کنی عیب کسان فاش       بر غیـــــر چه خندی چو تو خود بدتر از آنی

****

بر عیب تو چون پرده بپوشد خداوند        ظلمســـــــــت اگر پردۀ مردم بدرانی

    «دست لرزان گره باز نمیکنند و از خاطر پریشان فکر درست بر نمی­آید. آسایش دو پایه دارد. آرامش جسم و آرامش روان»

آنکس کـــه نداند و نداند کـــــه نداند        در جهل مــــرکب ابد الدهــــر بماند

آن­کـس کـــــه نداند و بداند کـه نداند      لنگان خرک خویش به منزل برساند      

آنکس که بــــــــداند و نداند که بداند         بیــــدارش نمائیــــد که او خفته نماند      

  آنــــــــــکس که بداند وبداند که بداند         اسپ شرف از گردونه گردون بجهاند   

                                                                                     «شیخ عطار نیشاپوری»

هاشــــم شایق در حجو شاعران مداح گوید:

مدح ابنای زمان را از طمع کردن خطاست       موج حمــــد و ثنا مخصوص ذات کبریاست

****

باغ تا صحرا تماشاخانۀ نیرنگ کیست        تـازه است از روغن شبنم چراغان بهار

                                                                                            «عارف رستاقی»

 

حافظ وسعدی لسان دری را چنین توصیف کرده اند.

 

زشـــــعر دلکش حافظ کسی شود آگاه      که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

سعدی گوید:

هـــــزار بلبل داستان سرای عاشق را      ببایــــد از تــــــو سخن دری آموخت

را جع به نیکوئی تنهائی:

تنهایـــــی بسیار به از یاربد      یارترا بس دل هوشیار خویش

                                                                                   «ناصر خسرو بلخی»

خواجه عبدالله انصاری گوید:

آن­کس که گران نیست و بداند که گران است         والله که گران نیــــست سبک روح و روانست

آن­کس که گرانــــــست و نداند که گران است         والله کــه گران است وگران است وگران است

مبالغه گوئی در شعر:

ز سم ستـــــوران در آن پهن دشت           زمین شد شش و آسمان گشت هشت

                                                                                               «فردوسی»

کــــه گل گر نبوید زرنگش مگوی           کـــــز آتش نجــــوید کسی آب جوی

                                                                                            «فردوسی»

تنگ­دســـــــتی فی الحقیقت مایۀ دیوانگیست        بید در باغ از پی حاصل مجنون گشته است

    ابو شکور بلخی اشعار ذیل را سروده است:

خـــــردمــند داند کــــه پاکی و شرم         درستی و راستــــــی و گفتار نرم

بـــود خوی پاکان چو خوی ملــــک        چـــــو اندر زمینی چه اندر فلک

****

تــــــا بــــــه آنجـــــا رسید دانش من        کـــــه بـــدانم همی کـــــه نـــــادانم

****

گـــر بریزی خون خود را بر زمین        به کــــه آبــــــروی ریزی در کنار

بت پرســــتیدن بــه از مردم پرست         یاد گــــــــیر و کار بند و گوش­دار

«ابو سلیک گرگانی»

یارم سپــــند گـرچه به آتش همی فگند       از بهـــر چشم تــا نرسد مر او را گزند

او را ســپند و مجمر ناید همی به کار       با روی همچو آتش و باخالی چون سپند

                                                                                           «حنظلۀ بادغیسی»

شاهنامۀ فردوسی این حماسه سرای آریانای قدیم و یا افغانستان نوین از جمله داستان جمشید، کاوه، کیکاوس، جم و فریدن قدیم­ترین حکایات آریائی قدیم بوده است.

فردوسی در شاهنامه تاریخ ملی ما را که مشحون احساس آزادی خواهی ماست احیا و ابقا کرده است از داستان­های زال و رستم و افسانه­های رودابه و مهرالبشاه کابلی را در کابل وصف کرده و در سمنگان از تهمینه دختر شاه سمنگان و ازدواجش با رستم سخن می­گویدو از کشته شدن نوزر بدست افراسیاب و علل دشمنی­ها را در بین این­ها معلومات می­دهد. با مطالعات شاهنامه ظاهر می­شود که فردوسی به زبان ملی افغانستان سخن گفته به زبان غزنه، بلخ، کابل، هرات و بدخشان شعر سروده.

فردوسی در راه رسیدن به آرزوهای ملی می­گوید:

اگــــر جز بکــــام مـــن آید جواب        من و گــــرز و میدان و افراسیاب

شاهنامه در حس وطن دوستی و علاقه به وطن و شجاعت و فداکاری گوید:

همـــه سر به سر تن بکشـتن دهیم         از آن به که کشور به دشمن دهیم

فردوسی در فن حماسه سرائی استاد بوده چنانچه قبل از وی و بعد از وی کسی نتوانسته است با او برابری کند.

به گفته خودش:

پـــــی افگندم از نظم کاخی بلند       کـــه از باد و باران نیابد گزند

و در جای دیگر گوید:   

نمیرم ازین پس که من زنده ام       که تخم ســــــخن را پراکنده ام

فردوسی آیین جنگ­آوری را بسیار ماهرانه توصیف می­کند. فردوسی شخص ملیت خواهیست اما با این هم یک افق نظر وسیع دارد چنانچه تمام جهان را به صورت واحدی میبیند و وحدت بشری و یگانگی آفاقی منظور نظر اوست. جان فشانی­های رستم را برای نگهداشت وطن چنین گوید:

چـــو کشور نباشــــد تن من مباد        بدین بــــوم و بــر زنده یک تن مباد

ز بهر بر و بوم و فرزند خویش        زن و کودک خرد و پیــــوند خویش

همه سر بسـر تن به کشتن دهیم         از آن به کـــه کشور به دشمن دهیم

 


 

نوشته شده توسط حبیب الله "امانی عسقلانی" در Mon 30 Apr 2012 ساعت 1:34 PM موضوع | لینک ثابت


از صفحه 120 - 130 کتاب انوارالهدایات

ناصر خسرو بلخی:

ابو معین­الدین ناصرخسرو بن حارث بلخی در سال 394 هـ در ناحیۀ قبادیان از حومۀ بلخ حالا شهر مزارشریف تولد شده است گرچه معاصر عمر خیام بود اما در شهرت افزون­تر از آن بود. در آوان جوانی به مطالعه علوم شوق وافر داشت به طبیعات نجوم و فلسفه یونان معلومات زیاد اندوخت و مسافرت­های هفت ساله از ممالک حجاز، سوریه، فلسطین، مصر و شمال افریقا پرداخت ناصر خسرو در مصر مذهب اسماعیلیه گردید و بعداً دری به تبریز شد قطران شاعر تبریزی که شعر نیکو می­گفت مگر به زبان دری آشنائی درستی نداشت پیش وی آمده از وی کمک خواست. وی به افغانستان آمده تبلغ کرد اما به مخالفت اهل سنت دچار گشت. اقتباس شده است از تاریخ ادبیات افغانستان مؤلف: محمد حیدر ژوبل Mar/25/2009

چه خوش گفته است آن نکو کار مرد         کــــــم آزار بیند کـــــم آزار مــــــرد

چه جــــــویی نکــــو تخم نیکی بپاش         بخـــود نیک خــواهی بکس بد مباش

                                                                                           «حمید کشمیری»

شفق را لاله گون دیدم نماز شام در گردون        مگر خورشید را کشته که دارد دامن پرخون                                                                    

چشم بر صنع الهی بــــاز کـــن لب را ببند        بهتــــر از خوانـــدن بود دیدن خط استاد را

هــــــردم از عمــــــری رود نفـــــــــــسی         چــــــون نگــــــه می­­کنم نمانـــــده بســـــی

بــــیـــــا ای که عمرت به هفتـــــــاد رفت         مگر خفتــــــه بـــــودی کــــه بـــرباد رفت

                                                                                                  «سعدی»

آل عمران: 159- و در کارها با ایشان مشورت کن و چون قصد کاری کنی بر خدای توکل کن.

دمـــی چند گفـــــتم بــــر آورم به کام       دریغـــــــــــــــــا که بگرفت راه نفس

دریغــــــــــــا که بر خوان الوان عمر       دمـــــــــــی خورده بـــودیم گفتند بس

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد        بختم ار یار شود رختم ازین جا ببرد

شیخ سعدی از شیخ شهاب الدین سهر وردی گوید:

مرا شــــــیخ دانــــــــای مرشد شهاب         دو انـــدرز فــرمــــــود بــــــروی آب

یکی آنکه در نفس خـــــود بین مباش         دگـــــر آنــــکه بر غیر بد بیـــن مباش

بس بگردید و بگــــــــــردد روز گار         دل بدنـــــــــیا در نبنــــــــدد هــــوشیار

چو کاری برآیـد به لطـــف و خوشی         چه حاجــــــت بــه تندی و گردن کشی

هفـــــــــت اقلیم گر بگــــــیرد پادشاه         همچنان در بند اقلــــیمی دگــــراست

                                                                                                  «سعدی»

آنکه راه سود خود را در زیان خلق دید       از رۀ بیدانشــــــــی راه خطا پیموده بود

                                                                                            «سعدی شیرازی»

دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی      من نـــــــه آنم که دگر گوش به تزویر کنم

در بارۀ واعظان:

تــــــــرک دنیـــــــا بمردم آمـــــــوزند      خــــــویشتین سیم و غله در اندوزند

نیش گژدم نه از پی کین است چه کند       مقــــــــتدای طبیـــــــعت­اش اینست

****

باران که در لطــافت طبعش خلاف نیست        در باغ لاله روید و در شوره خار و خس

خوی سعدیست نصـــیحت چه کند گر نکند       مشک­ دارد نــــــــــــتواند که کند پنهانش

دنیا آنقــــــــدر ندارد که برو رشــــک برند      یا وجود و عدمش را غم بی هوده خورند

تن آدمی شریف است بجان آدمیـــــــــــت      نه همین لــــــــــــباس زیباست نشان آدمیت

                                                                      "سعدی"

دو چیز محال عقل است: خوردن بیش از رزق مقسوم و مردن پیش از وقت معلوم.

 خوب رویان را چو دیدی عاشق رویش مشو     عکس شان در دل بگیر و عاشق نقاش باش

دست طمــــــــــــع که پیش کسان میکنی دراز      پل بستــــــــه که بگذری از آبروی خویش

****

کـــــثرت انـــــــــــــــــــــــدیشه ها سودا شود         هرچه از حد گــــــــــــــــذرد رسوا شود

****

کلیـــــــــــــــــــد در دوزخ است آن نماز مرد        که در انـــــــــــــظار مردم گذاریش دراز

                                                                                                 «شیخ عطار»

کار سازان جهان در کار خود بی چاره اند        آب نتـــــــواند که شوید گرد روی خویش را

راجع به ریاکاران:   

نـــان از برای کنج عبـــــــادت گرفته اند       صاحبــــدلان، نه کنج عبادت برای نان

خون ناحق دست از دامـن قاتل برنداشت       دیده باشید لکــه­های خون دامان قصاب

دست مشاطه بــر رخسار عروسان نکند       آنچـــــه بــــــر چیرۀ تو سیلی استاد کند

****

مناعت نفسی شاعر غزنه «سنائی»خطاب به سلطان خــــــــوارزم شاه:

مــــــن نه مـــرد زر و زن و جاهم          بخدا گــــر کـــــنم و اگــــر خواهم

گـــــــر تو تاجی دهــــی ز احسانم           به ســــــــر تــــــــو که تاج نستانم

****

چــو یوسف نیست کز قحطم رهاند           مــرا چه ابن یامین است چه یهودا

****

بمیرای دوست پیش از مرگ اگر عمر ابدخواهی      که ادریس از چنین مردن بهشتی گشت از ما

دل آینۀ صورت غیــــــب است ولیــــــــــــــــکن      شــــــــــــرط است کــــه بر آینۀ زنگار نباشد

****

گــــــر بایدم شدن سوی هاروت بابلـی           صد گــــونه ساحری بکنم تا بیارمت

                                                                                                  «حافظ»

سحر ز هاتف غیبم رسید مژده بگوش          که دور شـــــاه شجاع می دلیر بنوش

                                                                                                  «حافظ»

هــــرکه پرهیز و علم و زهد فروخت           خــرمنـــی گرد کرد و پاک بسوخت

مناجات حافظ شیرازی:

گفتم دعای دولت تو ورد حافظ است گفت :این دعا ملائیک هفت آسمان کند.

سپهر مثل تو از اتصال هفت اختر زمانه مثل تو از امتزاج چار ارکان. 

                                                                          «انوری»

هفت اختر: خورشید، ماه، مریخ، مشتری، زحل، عطارد، زهره.

چهار ارکان: بهار، تابستان، خزان، زمستان

سبزۀ بالای کوه ز آب دریـا فارغ است        بـــی نوایان را خدا رزق هوای میدهد

همای برسر مرغان از آن شرف دارد         که استخوان خورد و مردمان نیازارد

گــــــاوان خـــــــران بــــــار بــــردار         بــــــــه ز آدمیـــــــان مــــــــردم آزار

تـــــر دامنان سر به گریبان فرو برند          سحر آورند و مـــن ید بیضا بر آورم

«سلطان المحققین مولانا بهاء الدین ذکریا ملتانی»

شیخ فخر الدین ابراهیم همدانی(عراقی) گوید:

در کوی خرابات کسی را که نیاز است       هوشیاری و مستی­اش هم عین نماز است.

شیخ محی الدین عربی گوید:

اصل دین عقل است، اصل عقل حلم است و اصل حلم صبر است.                                                                                                  

نشــــــــــان مرد مــــــــؤمن با تو گویم             که چون مرگش رسد خندان بمیرد

                                                                                            «اقبال لاهوری»

کس چه داند تا درین بحر عمیق        ســنگ ریزه قدر دارد یا عقیق

                                                                                                «شیخ عطار»

دی شیخ بــا چراغ همی گشت گرد شهر      کــز دیو و دد ملولم انـــــسانم آرزوست

زین همراهان سست عناصر دلم گـرفت      شـــــــیر خدا و رستم داستانم آرزوست

                                                                                                   «مولانا»

نه بر حکم شرع آب خوردن خطاست       و گر خون به فتوی بریزی رواست

که را شــــرع فتوی دهد بر هــــلاک        الامــــانداری ز کــشتنش بـــــــاک

                                                                                                «سعدی»

قصۀ از اسکندر ذوالقرنین:

گویند اسکندر ذوالقرنین حین وفات وصیت نموده بود که بعد از وفاتم جنازۀ مرا در تابوت طوری بگزارید که دستهایم بیرون از کفن باشد. تا مردم بدانند که من ازین دنیا بزرگ جز کفن چیزی دیگر را باخود نمیبرم همراه.

شاعر درین باره گوید:

به قبرستان نظر کردم کم و بیش      بدیـــــدم قبر شاهنشاه و درویش

نرفته بی­کفن درویش بر خاک       نه شاهنشاه برده ز آن کفن بیش

بیدل آثار گرانبهای از نظم و نثر خود به جهان بشریت به ودیعه گذاشت به قلب­های افسرده و افکار تاریک نور می­تابد. در تمام کلماتش بیت مبتذل دیده نمی­شود وی فلک را سقف بشکافته و در سخن طرح نو انداخته مثنوی­هایش همه فلسفی و تصوفی می­باشد. کنایات و استعارات بیدل فهم تند می­خواهد و سیر فکرش آسان نیست زیرا کوهست و کوتل دارد و هم چنان زبان نثر بیدل خیلی دشوار بوده و بدیهه سرا است.

شعرم که بصد زبان فرود آمده است        در چندیـن وقت و آن فرود آمده است

تورات نبــــــــــوده تا بگویم که همه        یک بوده ز آسمـــان فرود آمده است

بیدل خیلی­ها همت عالی و مناعت نفسی داشته است:

بیـــــدل از فطرت ما قصر معانیست بلند      پــــــــایه دارد سخــن از کرسی اندیشۀ ما

از هیچکس نیـــــم صله اندوز بیش و کم       مداح فـــــــطرتم نــــــه طهیرم نه انوری

اعتـــــبار خلق بیدل در لباس افتاده است       ورنه یکسان است خون درپیکر طاووس وذاغ

بنگر بلندی سیر فکرش را:

به اوج آگهیــــــــــــت نردبان نمیخواهد      نگاه تا مژده برخاسته است برفلک است

مدعی در گذر از دعـــــوای طرز بیدل        سحر مشــــــکل که بکیفیت اعجاز رسد

                                                                                                       «بیدل»

بیــــــدل سخت نیست جز انشـــای تحیـر        کو آیــــــــــــینه تا صفحۀ دیوان تو باشد

بیش از آن است در اندیشــــــــۀ من نور        که بهـــــــــر زره دو خورشید کنم تقسیم

شعله­ای را یافــــتم خاموش دانستم توئی         بیـــــــــدل امشب سیر آتشخانۀ دل داشتم

****

تـــــوانا بـــــود هـــــرکــــه دانا بــــــود         ز دانش دل پیــــــر بـــــــرنــا بـــــــــود

****

رنگ صدق و رنگ تقــــوای و یقیـــن          تـــــــا ابد باقــــــــــی بــــــود بر عابدین                                                                                  «مولانا رومی بلخی»

بحث راجع به سورۀ التوبه:

از خزیفه بن الیمان روایت شده: از علی(ع) بن ابی طالب پرسیدم:

«چرا در آغاز سورة برائت بسم الله الرحمن الرحیم نوشته نشده است؟» وی فرمود: «بسم الله» «درخواست امان و پناه است و سوره برائت اعلام جنگ است و پناه در آن نیست.»

از چــــــه بندی دل بد نیـــائی دنی        چـون نخواهی بودن در وی بودنی

                                                                                                «مولوی»

از تنت چون جان روان خواهد شد        خاک انــــــدر استخوان خواهد شد

                                                                                              «مولوی»          

آدمی را رویه وخلق نیکو لازم است چنانچه گویند:

آدمی نه به نطق و نه به ریش و نه به جان         توطی هم نطق و بزهم ریش وخرهم جان دارد

امام احمد رازی گوید:

«هفتاد سال درس خواندم آخر معلوم شد که هیچ معلوم­ام نشد.»

ناکرده گناه در جهــــــــان کیست بگو        آنکس که گناه نکرد چون زیست بگو

من بد کنم و تو بد مکــــــــافات دهی         پس فرق میان من و تو چیســـت بگو

                                                                                          «عمرخیام»

تـــــو بنده­گی چو گدایان بشرط مزد مـــــــکن          کـــــه دوست خود روش بنده پیروی داند

خدا را رحمی­ ای منعم که درویش سری کویت          دری دیگر نمـــیداند رهی دیگر نمیگیرد

اصحاب گنه را به گــــــــــــــنه دیر بگــــیرد          آنگه که بگیرد ز بر و زیر بگیـــــــــــرد

****

دل فــــــارغ شـــــــد ز مهـــــــر آن نگــــــار          سنگ استنجـــــــــای شیطانش شمـــــــار

شــــــرم بادت زآن­کــه داری ای دغـــــــــــل           سنـــــــــگ استنجای شیــــــطان در بغل

****

یک چشــــم زدن غــافل از آن ماه نباشم             ترســـــــــــم که نگاهی کند و آگاه نباشم

مقدری که به گل نگهت وبه گل جان داد            به هرکه هرچه سزا دید حکــمش آن داد

                                                                                                      «سعدی»

سورۀ الشورای: 27  راجع به حکمت خداوند  در رزق بنده­گانش.

بخــــور هرچه آید ز دست حبیب      نــــه بیمار داناتر اســت ز طبیب

درشت است پاسخ ولیکن درست      درستی درشــــــــتی نماید نخست

دروصف گل:

گل نعمتی است هدیه فرستاده از بهشت       مردم کریم­تر شـــــــــــود اندر نعیم گل

                                                                                                  «کسائی»

گر دهدت روزگار دست و زبان زینهار    هرچه بدانی مگو هرچه توانی مکن                                                                                              «منوچهری»

چـــــه دانند مـــــردم که درجـــامه کیست       نـــــویسنده داند کــــــه درنــــــامه چیست

شهر غزنه نه همان است که من دیدم بار       چه فتاده است که امسال دگرگون شده کار

                                                                                            «فرخی سیستانی»

نخست اقبـــــال وآنگه کــــــام جستن       نـــــشاید گنج بـــــی آرام جستــــــــن

                                                                                        «نظامی گنجوی»

پدرم روضــــۀ رضوان به دو گندم بفروخت       ناخـــــــلف باشــم اگر من به جوی نفروشم

دل بـــــــــه دست آر کــــــه حج اکبــر است       از هـــــــزاران کعبـــــه یکـــــ­دل بهتراست

کعبـــــــــه خــــــــــانه خلیـــــــــل آزر است       دل نظرگــــــــاه جلیــــــل اکبــــــــــر است

مـی بخور مذهب بسـوز آتش اندر کعبه زن         ســاکن بت خانه باش و مردم آزاری مکن

حضرت بیدل درباره تمطع چنین گوید:  

هــرکه پا کج می­نهد خون دل ما می­خوریم         شیشۀ نـــــاموس عـــــالم در بغل داریم مــا

صحبت غنیمت دان عـــزیزان درین چـمن          فردا چو بـــــرگ گل همه درخاک میرویم

کـــــــــــار امــــروز به فردا مفـــــــــــگن          یـــــا ز دیوان قضــــــــا خط امانی بمن آر

به انگشت عصا هردم اشارت میکند پیری          کـــه مرگ اینجاست یاانیجاست یا آنجاست

****

من بی تودمـــــی­قرار نتـــــــوانم کــــــرد          احسان تــــــو را شـــــمار نتــــــوام کــرد

گر برتن مـن زبان شود هر مـــــــــــوئی            یک شکر تـــــــو از هــــــزار نتوانم کرد

                                                                                              «شیخ ابوالقاسم»

یارب ز دوکــــون بی نیازم گردان      از دولـــــت فقرسرفــــرازم گـــردان

در راه طلب محــــرم رازم گردان       راهی که نه سوی تست بازم گردان

یارب ز تو آنچه منی گدا میخواهم       از فــــزون ز هزار پادشاه میخواهم

هـرکس ز درِ تو حاجتی میخواهد        من آمــــده ام از تــــو ترا میخواهم

                                                                                  «شیخ بایزید بسطامی»

ای زاهد خود بین که نۀ محرم راز        چندین به نماز و روزۀ خویش مناز

 کــــــارت ز نیاز میکشد نه به نماز        بازیچه بـــود نماز بی صدق و نیاز

  ****                                                                                    

اگرعز و جا هســت و گر ذل و قید     من از حق شناسم نه از عمر و زید

ز دانـــش به اندر جهان هیچ نیست      تـــن مرده و جـان نادان یکی است

بود مــــــــرده آنکس که نادان بود      که بی دانشـــــــی مردن جان بود

سعدی گوید:

 نصیحت که خالی بود از غرض         چـــو داروی تلخست دفع مرض

****

 گـــــر تو قرآن بدین نمط خوانی         بــــــــــــــــبری رونق مسلمانی

  ****

                   گـــــــــــــر بارگناه گران است          بحــــــر کرم تو بیکران است

ما را گناه از حد بیرون است          عفو تو ز جرم ما فزون است

 

 

حافظ شیرازی گوید:

حسن ز بصره بلال از حبش صهیب از روم        ز خاک مکه بوجهل این چه بوالعجب است

ای خالق خلق رهنماـــــــــــــــــــــئی بفرست         ای رازق رزق در گشــــــــــــــــائی بفرست

کـــــــــــــــــــــــــان بی چاره گره گره است         رحمـــــــــــــــــی بکن و گره گشائی بفرست

****

گـــر من گنۀ جمله جهان کــــــردستم      عفو تـــــو امید است کـــــه گیری دستم

گفتـــــی کــه بروز عجز دستت گیرم      عــــاجزتر ز من مخواه اکنــــون هستم

یارب دل پـــــاک و جـــان آگاه هم ده      آه شب و گـــــریه سحرگــــاهـــــــم ده

در راه خــــــــود اول بی خودم کن       بیخود چـــو شدم ز خود بخودراهم ده

****

شیخ محمود شبستری گوید:

روا باشد انــــالحـق از درختـــــی         چــرا نبــــــود روا از نیک بختـــــی

حافظ گوید:

منصوروارگر ببرندم به پای دار         مردانه جان دهم که جهان پایه­دار نیست

حافظ گوید، این رازگشائی گستاخانه و جانفشانی حسین بن منصورحلاج را چنین گفته است:

آن یار گزو گشت سردار بلند         جرمش این بود که راز هویدا میکرد

 حریم عشق را درگۀ بسی بالاتر از عقل است      کسی آن آستانی بوسد که جان در آستین دارد

                                                                                                       «حافظ»

من بندۀ عاصیم رضای تو کجاست      تاریک دلم نور و صفائی تو کجاست

ما را تو بهشت اگر بطاعت بخشی      این بیع بود لطف و عطای تو کجاست

                                                                                       «عمرخیام»

 تو با خدای خود اندازکار و دل خوشدار       که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند  «سعدی»

                                                                                         

 

عطارگوید:

عاشــــــــــقان پیــــــــــداو دلبر ناپدید      درهمه عالم چنـــــــــین عشقی که دید

علـــــــــــــــــت عشق زعلتهاجداست       عشق اســــــــطر لاب اسرار خداست

    ****                                                                                    

                حــــــدیث عشق در دفـــــتر نگنجد          حســاب عشـــــق درمحشــــــر نگنجــــــد

        سنگ راهم انتقامی است درمیزان عدل       بت شکــــستی انتظار آتش نمرود باش

«مولوی»

ساقی به جام عدل بده باده تاگدا

غیرت نیاورد که جهان پربلاکند

                                       «میرزا عبدالقادر بیدل »

باخجلت گنه چه کند کس بهشت را           ماتم سراســـــت خانۀ آئینه زشت را

در طلــــــــــــب کردن حقیقت کار           از خــــــــــداشرم دار و رشرم مدار

دنیا اگردهند نه خیزم ازجای خویش         من بسته ام حنای قناعت بپای خویش

                                                                                          «بیدل»

پیش آی تابــــــــــخوانی رقم زسینۀ ریشم      که من نامۀ افتاده به خاک،از کف خویشم

اگر صــــــــــــــد آب حیوان خورده باشی      چوعشـــــــــــــــقی درتونبود مرده باشی

                                                                             «مرحوم محمد رفیق شمعریز»

ای هموطن ، نزاع تو، بهرخدا زچیست     دینت یکی ،خدایکی ، هم وطن یکیست

«شمع ریز»

همـــان کن خــواهشم، خودآنچه خواهی      کـــــه گـــــردم کعبــــۀ دل راطـــوافی

یارب به دلم سوز، درسینه گدازم بخش      آهی به نیازم ده اشکی به نمــازم بخش

احمد ضیاء قاری زاده به عشق وطن چنین می سراید:

زبعد ما نه سخن نی ترانه می ماند     همین دوبیــت بدیوار خانه می ماند

به برگ لاله نوشــــتـند درقلمروباغ      که مرغ می پردوآشـــیانه می ماند

 


 

نوشته شده توسط حبیب الله "امانی عسقلانی" در Mon 30 Apr 2012 ساعت 1:32 PM موضوع | لینک ثابت


از صفحه 130 - 135 کتاب انوارالهدایات

سخن سرایان معاصر افغانستان :

ضیاء قاری زاده شایق جمال، عشقری ، واصف باختری ، یوسف آئینه ، نسیم اسیر وهاشم شایق .

راجع به به فصاحت وشیرینی زبان دری خواجۀ حافظ چنین گوید :

زشعر دلکش حافظ کسی شــــــــــود آگــــاه         کـــــه لطف وسخــــــن گفـــــــتن دری دانــد

هــــزار بلبـــل داستان سرای عاشـــــــق را         بیـــاید از توسخن گفتن دری آمـــــــــــوخت

****

سرنوشت واژگون را راست می سازد نماز         نقش معکوس نگین از سجده میگردد درست

****

شیطان که رانده گشت بجز یک خطا نکرد          خــــــــــــودرا برای سجده آدم رضاء نکرد

شیــــــــطان هـــــــــزار باربهتر زبی نماز          کـــــه اوسجده را بـــــرآدم واین برخدانکرد

                                                                                       «شیخ عطار نیشاپور»

صبح صادق مرحم کافور دارد دربغل        گرعلاج زخم عصیان میکنی بیدارباش

****

من آن مورم که درپایـــــــــــــم بمالند         نه زنـــــــــــــــــبورم که از نیشم بنالند

پند گیر از مصائیب دگــــران       تـــــانگیرند دیگــــــران بتوپند

****

کهن خــــرقه خویش پیراستن       بـــــــه ازجام عاریت خواستن

****

وامش مده آنکه بی نماز است       گــرچه دهـنش زفاقه باز است

کوفــــــــرض خــدا نمیگذارد       از قـــــــرض تونیز غم ندارد

شیطان با مخلصان بر نمی آید وسلطان بامفلسان:

هرآنچه دانی که هر آینه معلوم توگردد به پرسیدن آن عجله مکن که به هیبت توزیان دارد.

چولقمان دید کاندر دســـــــــــت داود       همــــی آهـــــن به معــــجز موم گردد

نپرسیدش چه می سازی که دانست        کــــه بـــی پرسیـــــدنش معلوم گردد

درانجیل آمده است که: ای فرزند آدم گر توانگری دهمت سرگرم دنیا شوی وغافل از من وگر درویش کنمت تنگ دل نشینی پس حلاوت ذکر من کجا دریابی ودر عبادت کی شتابی ؟

آدم تنگدل  :

انسان بدخوی در دست دشمنی گرفتار است که هر کجا رود خلاصی از چنگ خوی بدش نیابد .

اگر ز دست بلا بر فلک رود بد خوی   زدست خوی بد خویش در بلا باشد .

 گویند : خبری که دانی که دلی بیازارد ، توخاموش باش تادیگری بیارد .

فریب دشمن مخور وغرور مداح مخر که این دام زرق نهاده است وآن دامن طمع گشاده واحمق را ستایش خوش آید .

نوت :  متکلم را کسی عیب نگیرد ، سخنش صلاح نپذیرد .

مشو غره برحُسن گفتارخویش      به تحسین نادان وپندار خویش

هرکه درزندگانی نانش نخورند، چون بمیرد نامش نبرند .

لذت انگور بیوه داند نه صاحب باغ ، یوسف ( ع ) درخشک سال مصرسیر نخوردی تاگرسنه گانرا فراموش نکند  .

  جهد رزق ار کنی وگر نکنی         برسانــــــد خدای عزوجل

   ور روی دردهان شیر وپلـنگ        نخورندت مگر به روزاجل

ده آدمی برسفرۀ بخورند ودوسگ برمرداری بسر نبرند ، حریص باجهانی گرسنه است وقانع به نانی سیر ، حکما گفته اند توانگری به قناعت به از توانگری به بضاعت .

نیـاموزد بهـایم از توگفتار      تـــــوخاموشی بیاموز از بهایم

                       هرکه تأمل نکـــند درجواب      بیشتر آید سخــــنش ناصـــواب

حکما گفته اند : مردمانرا عیب نهانی پیدا مکن که مرایشان را رسوا کنی وخودرا بی اعتماد.

چوانسان را نباشد فضل واحسان    چه قرق از آدمی تانقش دیوار

 بدست آوردن دنــــــیا هنر نیست     یکی را گرتوانی دل بدست آر

یکی را تعریف بی حد وحصر میکردند ودراوصاف جهیش مبالغه نمودند، سربرآورد.

گفت : من آنم که من دانم "

سعدی گوید :  پارسائی را درکنار دجله دیدم زخم پلنگ داشت بیخود افتاده بود وشکر حق تعالی میگفت که به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی .

پادشاهی پارسائی را دیدگفت: هیچت از ما یاد آید ؟ گفت بلی وقتیکه خدارا فراموش میکنم .

حکیمی که باجهال درافتد