متفرقه:

نقل است که گبری را گفتند که مسلمان شو!

گفت: اگر مسلمانی این است که شیخ بایزید (بسطامی) می­کند من طاقت و توان آنرا ندارم و اگر این است که شما می­کنید بدین هیچ احتیاج ندارم.

شیخ بایزید گوید: «صحبت نیکان به از کار نیک و صحبت بدان بدتر از کار بد است.»

و گفت: « دل عارف چون چراغ بود در قندیل از آبگینه پاک که شعاع او جمله ملکوت را روشن دارد و او را از تاریکی چه باگ؟»

گفتند: «برآب میروی» گفت: «چوب پارۀ بر آب رود.» گفتند: «در هوای میپری» گفت: «مرغ در هوا پرد.»

گفتند: «در شبی در کعبه میروی» گفت: «جادوی درشب از هندوستان به دماوند رود.»

پس گفتند: «کاری مردان چیست؟» گفت: «آنکه دل برکسی نبندد بجزء خدای عزوجل»

دانشمندان و علما اعلان داشته اند که:  (نامرادی اساسی رستگاری است) ویا«شداید و ناگواری­ها سازنده و خالق انسان هستند و یا درد و رنج انسان را در قالب تجربه و تکامل ریخته و به او شکل می­دهد.

آدم چهار خصلت دارد :

اول عقل – عقل در سر است ، دوم شرم – شرم در چشم است ، سوم مهر – مهر دردل است

  چهارم صبر – صبر درشکم است -، عقل در اثر مرگ از سر میرود ، شرم – را طمع ذایل میگرداند ،مهر را حرص وحسادت ذایل میسازد . صبر – صبر را نفس ذایل میسازد .

درد دل با دوستان:

درین مرز و بوم باستانی حماسه آفرین افغانستان که در گذشته­های نه چندان دور خراسان می­نامیدند. علماء، فقه­ها، فضلا، ادبا، عرفا، شعرا، دانشمندان، مطلعین، مکتشفین و مردان حق پرست بار آمده است و مصدر خدمات شایانی بمردم خویش شده اند. از آنجمله اشخاص زیر معرف آنهامیباشند. عارف و مدرس بلخ سلطان العلما بهاوالدین ولد و پسرشان مولانا جلال الدین محمد بلخی رومی، امام احمد غزالی خراسانی، پیر هرات خواجه عبدالله انصاری، سالک و مرشد بزرگ مولانا نور الدین جامی ابن سینای بلخی، سید جمال الدین افغانی هجویری و حکیم سنائی ، ابراهیم بن ادهَم شقیق بلخی، فارانی ملا زعفران، صابرشاه درویش، خوشحال خان ختک،ابوریحان البیرونی، ابوسعید ابوالخیر و بلاخره امام ابوحنیفه که جد بزرگوارشان از منطقه پروان زمین بوده است. این عارفان بزرگ خاطره­های جامع و ارزندۀ از خود بجا گذاشته اند، و بعد از گذشت زمان این رادمردان که درفوق ذکرشد،خدمات ارزنده که مقایسه بگذشته ها باشد چندانی صورت نگرفته است. شاید هم کم باشد. امیددارم که مثال چندی را  چراغ را هم سازند.

زنده­گی نامۀ امام ابوحنیفه(رح) که اکثری نفوس افغانستان پیرواین عارف بلند مرتبه اولین امام،صوفی، شیخ و در تقوا و پرهیزگاری شان همتائی نداشته اند. راجع به این راد مرد بزرگ محمد بن یوسف صالحی شافعی محدث مصریی در کتابش (عقود الجمان) گفته است (ابو حنیفه از بزرگ­ترین حافظان حدیث بود اگر اعتنائی جدی او به حدیث نمی­بود او قادر به استنباط سایر فقه نمی­شد) اقتباس از صفحۀ 128 کتاب حدیث و محدثان تألیف: محمد ابوزهره عالم و نویسنده مصری، علمائیکه قادر به تألیف، تصنیف و یا ترجمه باشند یک نویسنده مانند امام احمد غزالی مؤلف کتاب کیمیای سعادت و یا داکتر یوسف قرضاوی مؤلف ده­ها جلدکتاب از آن جمله حلال و حرام و قرآن منشور زندگی و شیخ فریدالدین عطار کتاب­های چون تذکرة الاولیاء منطق الطیر و پند نامه و دکتور عبدالحسین زرین کوب بحر در کوزه واقعاً این دانشمند بحری را در کوزه دارد. این دانشمندان به صدها جلد کتاب ها را مطالعه کرده اند.تاجائیکه دیده میشود محبت دنیامردمان را زیادتربه خود جلب نموده است عاجزانه به درگاه خداوند التجا میدارم که همگی ماوشمارا هدایت نیک نصیب گرداند .

ارزش نماز در دین :

 علماء اسلام اجماع برین دارند اگر کسی فرضیت نماز را اینکارکند کافر شده است وازداسره اسلام خارج می شود.اما درباره کسیکه با وجوُد اعتقا د به وجود نمازآنرا ترک میکند.ازجابرروایت است که پیامبرص فرمود:حد فاصل میان انسان وشرک  وکفر ترک نماز است که خداوند بر بندگان خود واجب کرده است ، هرکس آنرا بجا بیاورد وچیزی از آنهارا ضایع نکند ، خداوند عهد کرده است که اورا وارد بهشت کند وهر کس از ادای آنها سر باز دارند خداوند (ج) هیچ تعهد به او ندارد ، اگر خواست اورا عذاب میدهد واگر خواست اورا میبخشد .

لطیفه : در حدیثی میخوانیم :

پیره زنی نزد فرستادۀ خدا آمد گفت : ای رسول از خداوند بخواه که مرا به جنت داخل کند .

 رسول اکرم ( ص) فرمودند ، ای دختر فلانی ! پیر به بهشت نمی رود " آن زن به عقب برگشت بگریه شد وبرفت ، رسول اکرم (ص) فرمود: آنرا خبر دهید که به سن پیری کس به بهشت داخل نمی شود همه جوان می شوند قبل از رفتن به بهشت .

در بارۀ غیبت کننده ها

امان خواه از گزند خلق درگرم اختلاطی ها     که عقرب بیشتر در فصل تابستان شود پیدا

توحید :      صفات هـــــــرچه بود ، دات را تعدد نیست     به فکر لاله و گل خون مخور بهار یکیست

مرگ نمرود :

گفته اند آفریدگار سبحان وتعالی مرگ نمرود را سبب نیم پشه ساخته بود :

پشۀ بود که نیم اندام قوت داشت ، چون دردماغ اورفت به زبان حال ندا کرد ، اگر مرده زنده کرده میتوانی ، این نیمه مردۀ مرا زنده کن تابه قوت آن از بینی تو بیرون آیم واگر زنده رامیتوانی میرانیدند ، این یک نیمه زنده مرا بمیران تا خلاصی یابی ".

قابل تذکر است که نمرود ملعون با ابراهیم ( ع ) درباره خداوند مناقشه میکرد واز ابراهیم ع پرسید خدای تو چه میتوان کرد ؟ ! گفت : خدای من مرده زنده و زنده را مرده میتوان کرد ، نمرود ملعون به یک سلسله عملیات اهمقانه پرداخت که نتیجه اش درفوق ذکر شد .

نادانی فرعون :

 گویند ابلیس لعین وقتی نزدیک فرعون آمد و وی خوشۀ خوشاب در دست داشت و تناول میکرد ،

ابلیس گفت : هیچکس تواند که این خوشۀ انگور را مروارید خوشاب ساختن ؟

فرعون گفت : (نه) ابلیس به لطایف سحر آن خوشۀ انگور را خوشۀ مروارید ساخت .

فرعون تعجب کرد و گفت به به استاد مردیکه توئی ! ابلیس سیلی برگردن او زد وگفت : مرا به این استادی به بندگی قبول نکردند و تو به این حماقت دعوای خدای چگونه میکنی .

محمد ( ص) می فرماید : رشک وحسادت نیکیها را از بین میبرد همچنانکه آتش هیزم را می سوزاند "

روایت ترمیزی : پیامبر (ص) می فرماید :کسیکه به دیگران حسادت ورزد ودر بین مردم سخن چینی کند وبه غیبت بپردازد ، از امت من محسوب نمی شود ومن هم از او نیستم "

تبصره : گاهی اوقات نفس فرد حسود اورا برمی انگیزد که دروغ بگوید ، تهمت بزند وبه جعل و تقلب بپردازد ، و آنچه را که حریف ویا رقیبش برخوردار است بدست آورد .

چهاربیتی های فلکوریک:

عـرق چین ســـرت دادم به نقاش      نمیدانـــم کـــــه ترکی یا قزلباش

اگر ترکی به ترکستان خود باش      قزلباش بچۀ ای مهـــمان ما بش

****

خوش وقت ما بیخبری بود تیر حیف    لکن خبر شــدیم ازین راز دیر حیف

رنگ بهار جلوه به دنیا نمود داشت    مژگان به هم زدیم و ندیدیم سیر حیف

 " محمد طاهر حاتف "

  امام غزالی( رح )می فرماید :

شخصی متکبر سه خصلت دارد . 1 سلام نمیدهد ، 2 حرف حق را قبول نمیکند ، 3 در راه از دیگران پیش میرود ودر مجلس در صدر مجلس مینیشیند .

پیامبر ( ص) میفرماید :

سلام دادن دعا است هیچ مسلمان را از آن محروم نسازید .

 

 

حضرت حافظ میفرماید :   

مسلمانی دوچیز است و بس             مخور مال مردم ومیازار کس

****

می بخور مصحف بسوزان آتش اندر کعبه زن

ساکن بتـــخانه باش و مردم آزاری مـــــــــــکن

مولانا بلخی گوید : 

صدهزاران فعل داند از علوم         جــــان خود را مینداند آن ظلوم

قیمت هر کالا میدانی که چیست       قیمت خــــــودرا ندانی ابلهیست

 

دانــــــد او خاصیت هــــر جوهر ی       لاف دانــــــــــش میــزنی خود را نمیدانی

دربیــــان جوهر خود چــــون خری       دعوای دل میکنی غافل از جانی چه سود

عطار نیشاپوری گوید :

معرفت حاصــــل کن ای جان پدر        تابیــــــــــــابی از خدای خود خبر

هرکه عارف شد خدای خویش را        درفنا بیــــــــــــند بقای خویش را

هرکه عارف نباشد زنده نیست            قرب حق را لایق ارزنده نیست

هرکه باتو بد کرد اورا ببخش :

سورۀ یوسف 92 " یغفرالله لکم "

یوسف به برادران خود گفت : امروز هیچ گونه توبیخ وسرزنش برشما و برما نیست " وخداوند شمارا ببخشاید " واین جمله بیانگر تکریم یوسف ع دربرابر برادرانش میباشد .

موقعیکه پیامبر اسلام وارد مکه شد بلال را فرمود بالای کعبه شد واذان نهاد و بت های داخل کعبه را همه بشکست ، تمام مردم دراطراف آن حضرت آمدند ، حضرت پرسید : با شما چه کنم ؟

گفتند : توکریمی و حلیمی توآن بکن که طبع کریم وخلق عظیم توست .

پیامبر فرمود : من امروز همان میگویم که برادرم یوسف بابرادرانش گفت " امروز هیچگونه توبیخ وسرزنش برشما نیست "

بخل وسخاوت:

یحیی بن ذکریا بر ابلیس گفت :  ای ابلیس ، توکه را دوست تر داری و که دشمن تر ؟

ابلیس گفت : پارسای دوست تر دارم که عمل او به بخل باطل گردد ، وفاسق سخی را دشمن تر دارم که سخاوت ، اورا از دست من برهاند .

سورۀ کهف آیه 8-14 قصه میگوید: دقیانوس ملکی بود در قدیم که بسیار پرجاه و هیبت بود ودر زمین رقیبی نداشت تا آنکه شنید ملکی دیگری در ملک دیگری نام و آوازۀ به هم رسانده پس امانش نداد وبر سرش تاخت و اورا در هم شکست و پسرانش را به اسارت گرفت این پسران در سرای دقیانوس به کار خدمت گماشته شدند ، یکی ازاین جوانان مأمور بادزدن دقیانوس وپراندن مگس بود .

دقیانوس همچون فرعون ونمرود و شداد به دعوای خدائی برخاست ،پس از آنکه مأمور بادزدن ومگس پراندن اوبود روزی باخود اندیشه کرد ، که این ملک قادر به دفع مگسش ا زخویشتن نیست چگونه به دعوای خدائی برخاسته است ؟ پس به قصد فرار از دربارگاه ملک شب هنگام بیرون شد ونزد برادران خود آمد وماجرا به آنها باز گفت وبرادران تصدیق گفتار برادر نمودند وبه او گفتند راست گفتی وما بندگانی آفریدگار جهانیانیم واینک آنچه تو فرمائی همان کنیم وهمه شان به شتاب گریختند رفتند ورفتند تا به محل امن رسیدند وجامه های خودرا تبدیل نمودند تا آنکه به شبانی رسیدند که گله ورمه ئی میچرانید وبا سگ خود بود بین آن دو الفتی استوار پس آن شبان با آن برادران گریزنده که گفتی بر مرکب باد وبرق سوارند گفت شما که هستید وبا این شتاب کجا میروید ؟ برادران در چهره شبان نگریستند واو را اهل راستی دیدند ، پس ماجرای خویش بر او فروخاندند و گفتند ما اینک در زمین در جستجوی جای هستیم که آزادانه بتوانیم خدای آفریدگاری خودرا بپرستیم وکسی بقبول عقیدۀ مجبورمان نکند ، برادران به او گفتند ما در همه جا رویم درنهان زیست کنیم واین سک که باتوست با سرو صدای خویش راز ما افشا خواهید کرد بس شبان گفت باک نیست سک را رها میکنم وبا شما می آیم و سک را با گوسفندان رها میکند ، هرچه خواست آن چارپای وفا پیشه را از خود براند وسک او را رها نکرد ، وقتی شبان قصد هلاکت سک کرد سک به خود پیچید وبه سختی زارید برادران وشبان به او رقت آوردند و ناگزیر اورا هم باخود بردند ، آنها خسته شدند تا شبی که درغار فرود آمده بودند حاجب نزد آنها آمده و پرسید چرا گریختید درحالیکه سروسامانی داشتید خوب میخوردید ونیکو لباس داشتید وبسی آسوده بودید وآنها در جواب گفتند تنها به خوش خوردن و خوش خفتن دل خوش دارنیست گفتند آری زیراماد رخلقت خود و جهان وخدای را پرستنده ایم پس حاجب هم به آنها پیوست وآن گروه اصحاب کف نامیده شد ، اصحاب کف وسک باوفای شان در غار بیجان بودند تا آنکه روزی ا زخواب مرگ بیدار شدند ، بااینکه قرنهاا زخواب سنگین آنها گذشته بود پنداشتند ساعتی پیش خوابیده وتازه سر از خواب برداشتند .

زیرا گذشت زمان حس ها ، درک میکند اگر این حس ناچیز شد ویادیگرگون گریدید ،آن وقت دیگرزمان مفهوم نخواهد داشت در هر حال اصحاب کف بیخبر از همه جا چشم خود مالیدند و ازجابرخاستند وسگ هم برخاست اولین چیزیکه آنها احساس کردند گرسنگی بود ، پس یکی از آنها از جای برخاست و به شهر رفت تا غذای برای یاران خویش تهیه کند اما به محض اینکه وارد شهر شد دچار بهت وحیرت گردید زیرا که همه چیز دیگر گون شده بود .باری با این همه به بازار رفت از دوکانی بوی غذای شنید پس نزد طباخ رفت و سکۀ از دقیانوس درجیب داشت بدو داد و غذای طلبید طباخ خیره خیره به سکه نگریست وگریبانش را گرفت که سکه عهد دقیانوس از کجا آورده ای وباید مراهم در گنجی که یافته ای شریک خود سازی . گفت ای جوان مرد دست از این سخنان دار که یاران من د رغار گرسنه نشسته و منتظر منند . طباخ گفت حاشاکه دامنت رها نکنم مگر آنکه مراهم در گنجی که یافته ای شریک کنی گفتگوی آنها بالا گرفت . هردو ازآنچه میشیندند متحیر بودند و حق هم همین بود زیرا اصحاب کف چند قرن واندی را درخواب مرگ گذرانیده ناگهان بیدار شده بودند .بیچاره مرد عهد دقیانوس هر چه قصه خودرا به راستی وصداقت بیان میکرد ، بر سوظن ودیر باوری مرد طباخ افزوده میشد وچون طباخ دید آن مرد حاضر نیست در گنج شریکش کند سرو صداکرد واورا به دست محتسبان سپرد که گنجی یافته واینک مدرک آن وسکه را بدانان نمود ،محتسبان اورا کشان کشان نزد ملک وسلطان آن زمان بردند واو باز قصه خود به راستی سرداد که از سرای دقیانوس گریخته اند و بقیه یارانش گرسنه ونا شکیب در غار منتظر اویند چه شگفت سخنی که اندر حیرت بود با اینحال این ملک وکسانش همراه آن مرد برای تحقیق به غار رفتند وغار نشینان از آنچه بر سر رفیقشان گذشته بود به حیرت اندر شدند وتا چشمشان بدان ملک ویارانش افتاد بدان خیال که دقیانوس نهانگاه آنها را یافته و هم اکنون سر میبرد اندهگین گردیدند پس از خدای خود طلب مرک گردیدند وهم در آنجایگاه دوباره به خواب مرگ فرورفتند وآسوده شدند .

 

وجه مشترک

          یادم آمد شعـــار، پرچـــــم وخلق              حزب جسم است وروح آن تره کــیست

          بیـــن جسم کثـــیف وروح خــبیث             راست گفتــــــــــــــند وجه مشترکیست

        حــال کان روح رفتــــه در دوزخ              توچه دانی که جســــــم زنده به چیست

        روح شیـــــــــــطان حلول کرده در آن              روس و شیـــــطان در اصل هردو یکیست

مجلس استادان

اجتماعـــــی بود برپا کــــاندر آن         گفتگــو جـــاری میـــــان دوستــــان

بــــود ســــوی فلسفه روی سخـن         بحث علمـــــی گــــــرم اندر انجمن

ایـن به آن استاد میکردی خطـاب         وان بــه این استاد گفتی در جواب

نقل مجلس بـــــــود لفظ  اســـــتاد         گـــــویی جز استاد از مادر نه زاد

درمیـــــــان فرزانۀ شـــرین مقال         قــــــــال ها بشنیده پی برده به حال

رازدانــــی، کـــاردانی بخــــردی         کـــرد آهسته سوال از چون خودی

کـاین همه استاد این کشورنداشت         تخم ایــــن استاد ها آخر کی کاشت

ازکــــدامین مدرســـه بـر خاستند         خـــــویش را بــــا این قبـــا آراستند

جمله استــادند پس شاگرد کیست          راز ایــــن استاد گفتن ها ز چیست

از کجاشد این همه استــــاد هـــا          کـــاه ها کـــــی جمع شد زین بادها

                                                                                         "عبدالحی آرین پور" 

مواجه شدن با هرنوع مصیبت شیون وفریاد وناله منافی باخواست خداوند میباشد ، قصۀ جانگداز یوسف ( ع) ویعقوب (ع)را شیخ عطار چنین حکایه میکند .

چـــــــون جداافتاد یوســـف از پدر            گشت یعقوب از فراقش بی بصر

موج میزد بحر خون از دیـــدگانش            نام یوســـــف مانده دایم برزبانش

جـــبرئیل آمد که زین هـــرگز دگر          برزبان تــــــــــو کند یوســف گذ ر

محـــــو گردانیم نامت بـــــعد ازاین          از مـــــــــــیان انباء و مرســـــلین

چون درآمد امرش از حق آن زمان        گشت مهـــوش نام یوســـف از زبان

گرچه نام یوســـــفش بودی نـدیم          از زبانـــش رفت و دردل شد مقیم

دیدیوسف راشبی درخـــــواب پیش         خواست تااورا بخواند سوی خویش

یـــادش آمد آنکه حق فرمــوده بود          تن زد آن ســــرگشته فرسوده زود

لیک از بی طاقتی از جـــــان پاک         بــــــــــرکشید آهی بغایت دردناک

چون زخواب خویش جنبید اوزجای       جبـــــــرئیل آمـد که میگوید خدای

گرنراندی نام یوســـــــــف برزبان        لیک آهــــــــی برکشیدی آن زمان

درمــــــــیان آهی تودانیــم کی بود         درحقیــــقت توبه بشکستی چه سود

تاندیدش نام اورا هرگز نبرد

کار اورا باخدای خود سپرد  

( شیخ فریدالدین عطار )


 

 

مواخذ از قرآن و کتب متفرقه:

    1- قرآن حکیم – مترجم: طاهره صفار زاده.

    2- حسینی، تفسیر ،ملا حسین واعظ کاشفی قرآن کریم

    3- الصابونی ، مؤلف: محمد علی–مترجم، صفوة التفاسیر" دکتور عبدالباری"

    4- تفسیر کابلی – ترجمه: شاه ولی الله محدث دهلوی.

    5- قرآن مجید – ترجمه و تفسیر: عبدالمحمد آیتی.

    6- استاد محمد تقی – بقلم علی شیروانی «چکیده اخلاق در قرآن» -.

    7- « قرضاوی ، دکتور یوسف ، قرآن منشور زنده­گی»

    8- « نوفل، عبدالرزاق،  قرآن خورشید دانش­ها» «  ترجمه: سید ابراهیم قریشی مکری»

    9- حسن زاده ، ابراهیم، ارتباط انسان و هستی و گفتگوی تمدن­ها در قرآن

    10- بن بدوی، عبدالعظیم «مختصر فقه از قرآن و سنت » ترجمه: عبدالله محمدی.

    11- کئور گیو، کنستان ورژل «محمد پیامبری­که از نو باید شناخت». ترجمه: ذبیح الله منصوری.

    12- نیشاپوری، شیخ فرید الدین عطار «تذکرة الاولیا».

13- موحد، دکتور محمد علی ،«سفرنامه ابن بطوطه» جلد اول

 


 

 

 

Riddle: what is greater than God?

 More evil than Devil:

 Rich people want it:

 Poor people have it

 If you eat it you will die.

What is it ……? 

…………………………..

 Friends of Friends May not bring Friends

Nothing last for Ever. Not even you’re Troubles

Attitudes are Contagious.

Is yours worth catching?

Smiles cost nothing, but pay a lot.

Birds of a feather flock together.