ذکر حسن بصری:

آن پروردۀ نبوت، آن کعبۀ علم و عمل و قبیلۀ ورع و حلم، نقل است که روزی پیامبر خدا به خانۀ ­ام­سلمه شد و حسن را مادرش در کنار او نهاد پیامبر او را دعاء کرد، هرچه یافت از برکت آن دعاء بود.

نقل است چون در وجود آمد پیش عمر خطاب بردند، فرمود او را حسن نام کنید که نیکو روی است، مادرش همیشه او را دعاء می­کرد که «خداوندا! او را مقتداگردان خلق را» تا چنان شد که صحبت یک­صدو سی تن از صحابه را دریافت وارادات او بر علی ابن ابو طالب بود.

گفتند: «کسیکه می­گوید: که خلق را دعوت می­کند تا اول خود را پاک نکند.» گفت: «شیطان در آرزوی هیچ نیست الادرآرزوی این کلمه که بخواهد که این کلمه را در دل ما آراسته کند تا در امر معروف و نهی از منکر بر خود ببندیم» گفتند: «مؤمن حسد کند» گفت: «برادران یوسف را فراموش کردید؟» ولیکن رنجی و یا کینۀ را از سینه بیرون کنید، زیان ندارد.» و یک­بار در بصره خشک سالی بود، دو صد هزار خلق بیرون به صحرا آمدند و به استسقاء منبر نهادند و حسن را به منبر فرستادند تا دعاء کند، خداوند به برکت دعاء او باران نازل فرماید حسن گفت: «اگر خواهید که باران آید مرا از بصره بیرون کنید» چندان خوف بر وی غالب بود که چون نشسته بودی گفتی در پیش جلاد نشسته و هرگز لب او خندان نه دیدی، مالک دینار گفت: از حسن پرسیدم که: «عقوبت عالِم چه باشد؟» گفت: «مردن دل» گفتم: مرگ­دل چیست؟ گفت: «حُب دنیا» یک­روز حسن در مجلس گفت: «شما سخن من شنوید که علم من شما را سود دارد.» گفتند:

 ای شیخ دل­های ما خفته است که سخن تو در وی اثر نمی­کند. شیخ گفت: «کاشکی خفته بودی، گر خفته بودی خفته را بجنبانی بیدار می­شود، دل­های شما مرده است که هرچند بجنبانی بیدار نمی­شود.»

 

 

حسن و شمعون یهودی همسایۀ وی:

روزی حسن وی را گفت: «اسلام آرتا باشد خدای تعالی بر تو رحم کند.» شمعون گفت: «مرا سه­چیز از اسلام باز می­دارد، یکی آن­که شما دنیا را نکوهش می­کنید و شب و روز دنیا می­طلبید.

دوم- آن­که می­گوئید مرگ حق است و هیچ در پی آن نیستید که روزی مرگ فرا می­رسد.

سوم- آنکه می­گوئید که دیدار حق دیدنی است  و امروز همه آن می­کنید که خلاف رضای اوست.»

حس هیچ­گاه خود را از هیچ­کس بهتر نه دانستی تا وقتی سگی را دید و گفت: «الهی مرا به دین سگ بر گیر» یکی از او سئوال کرد که: تو بهتری و یا سگ؟ گفت: «اگر از عذاب خدای به جهم از او بهتر باشم و اگر نه به عزت خدای که او از صد چون من به.» حسن گفت: «گوسفند از آدمی آگاه­تر است، از آن­که یک نعرۀ چوپان او را از چرا کردن باز دارد، و آدمی را سخن خدای عزَوجَل از مراد باز نمی­دارد.

ذکرامام جهان ابوحنیفه(رح)

آن چراغ شرع و ملت، آن شمع دین و دولت آن نعمان حقایق و آن عمان جواهر آن عالم، عارف، عابد شیخ ابو حنیفه(رح)از انس روایت است، «رسول(ص) فرمود:» «مردی باشد در اُمت من یقالهُ نعمان بن ثابت کنیه ابو حنیفه(رح) «هُو سراج اُمت» ابو یوسف گفت: «نوزده سال به خدمت وی بودم در طول 19 سال نماز بامداد به طهارت نماز خفتن گذارد.»آن­گاه که بر سر روضه مطهر سید المرسلین(ص) صلواة وسلام رفت و گفت: «السلام وعلیک یا سید المرسلین!» جواب آمد «وعلیک السلام یا امام المسلمین!» صفحۀ 209 تذکرة الاولیاء عطار(رح).

رسول(ص) فرمود که: «هر که را اقاضی گردانیدند. بی­کاردش کشتند.» از همین سبب بود که امام المسلمین! ابو حنیفه(رح) مسلک قضاء را نه پذیرفت. یحی بن معاذ رازی گفت: پیامبر علیه صلواة وسلام را به خواب دیدم و گفتم «این اطلبک؟» قال «عند علم ابو حنیفه(رح).»امام ابو حنیفه(رح) روزی می­گذشت کود­کی را دید درگل بمانده گفت: «هوشدار تا نیفتی» کودک گفت: «افتادن من سهل است اگر بیافتم تنها باشم که افتاده­ام، اما تو هوشدار اگر پای تو بلغزد همه مسلمانان که از پی تو آیند همه بلغزند و برخاستن همه دشوار بود.» امام از شنیدن آن بسیار گریست و گفت: «زینهار اگر شما را در مسئله­ی چیزی ظاهر شود و دلیل روشن­تر نماید، در آن متابعت من نکنید.»

گویند داؤود طائی(رح) در ورع به حد کمال بود، و در انواع علوم بهرۀ تمام داشت و در فقه سرآمد بود و بیست سال ابو حنیفه را شاگردی کردی. صفحۀ 227 تذکرة لاولیا....

نقل است کسی با امیر المؤمنین عثمان(رض) دشمن بود، حتی او را جهود خواندی و این سخن به امام رسید، او را بخواند و گفت: «دختر تو را به فلان جهود خواهم داد.» مرد گفت: «سبحان­الله تو امام مسلمانان باشی روا داری که دختر مسلمان را بر پسر جهودی دهی؟» امام گفت:«چون روا داری که محمد(ص) دو دختر خود را به مرد جهودی دهد؟» آن مرد در حال بدانست که این سخن از کجاست از آن اعتقاد برگشت و توبه کرد.

نقل است که جمعی کودکان گوی می­زدند و گوی (توپ) شان به میان جمعی ابو حنیفه(رح) افتاد، هیچ کودک نمی­رفت تا بیرون آرد کودکی گفت: «من بروم» پس گستاخ­وار در رفت و گوی بیرون آورد ابو حنیفه گفت: «مگر این کودک حلال زاده نیست» تفحص کردند هم­چنان بود گفتند «ای امام مسلمانان! چه دانستی؟» گفت: «اگر حلال زاده بودی حیا او را مانع آمدی.»

تعطیلی فقه حنفی :

هنگامیکه مامون الرشید بنابر پیشنهاد وزیر محبوب خود فضل ذوالریاستین ، اهل علم ودانش و مقربان خودرا جهت مشورت در جلسه فوق العاده به این منظور طلبید تافقه حنفی را درقوه قضائیه بردارد و از دائره دادگاه هها بدور سازد ، همه اعضای مجلس مشورتی با صراحت لهجه واتفاق نظر اعلام کردند که :

" این دستور به هیچ وجه قابل اجرا نیست ، زیرا اگر چنین کاری صورت گیرد ، مردم در سرتاسری مملکت به سوی شما یورش و هجوم آورده وعلیه دولت مردان عباسی قیام خواهند کرد و بطوری قطع و یقین به هرج و مرج خواهد کشید "

تسلیم شدن حکومت مقتدر عباسیان در برابر فقه حنفی و قضات حنفی :

بیست سال بعد از رحلت امام ابوحنیفه رحمة الله علیه تازمان خلیفه شدن هارون الرشید ، در بغداد ، بصره کوفه ، واسط ، مداین ، مدینه منوره ، مصر ، خوارزم ، کرمان، نیشابور ، سیستان ، دمشق ، ترمذ، جرجان ( گرگان ) بلخ ، همدان ، سمرقند ، هرات ، روم ودرتمام دادگاههای اکثری مناطق مرکزی زیر سلطه امپراطوری عباسی قاضی های حنفی المسلک متصرف ودخیل شدند ، بنابر تقاضای مردم مناطق فوق الذکر حکومت جابر عباسی مجبورشد در برابر فقه حنفی و قضات حنفی سر تسلیم فرود آورد .

اقتباس شده است از صفحه 99 ویکصد کتاب " مواضع انقلابی وسیاسی " امام اعظم ( رح )

مألف : مولانا عبدالقیوم " حقانی "

بس تجربه کردیم درین دیر مکافات

بـــادرد کشان هرکه درافتاد برافتاد

ذکر امام اعظم شافعی(رح)

آن سلطان شریعت، آن برهان حقیقت، آن مفتی اسرار الهی، آن مهدی اطوار نامتنهایی، آن وارث علم نبی شافعی المطلبی(رض) میوۀ شجرۀ مصطفوی

وی و در فراست و کیاست یگانه بود. وی در 13 سالگی در حرم می­گفت؟ «سلونی ماشئتم!» «سوال کن از من هر پرسشی که داری!» و در پانزده ساله­گی فتوا می­داد. امام احمد بن حنبل که امام جهان بود و سه صد هزار حدیث حفظ داشت به شاگردی وی آمد، قومی بر وی اعتراض کردند که «مردی به دین درجه دانش در پیش جوان بیست و پنج ساله می­نشیند و صحبت مشایخ و استادان عالی را ترک می­کند.» احمد گفت: «هرچه ما یاد داریم معانی آن را او می­داند، او چون آفتابی است جهان را چون عافیتی است خلق را.» شافعی شش ساله بود، به دبیرستان (لیسه عالی) می­رفت و مادرش زاهدۀای بود از بنی هاشم و مردم امانت بدو می­سپردندی، روزی دو کس بیامدند و جامه دانی (بکس لباس) بدو سپردند، بعد از آن یکی از آن دو کس بیامد و جامه­دان خواست و جامه­دان به وی داده شد. بعد از یک چندی رفیق دیگر بیامد و طلب جامه­دان کرد، گفت: «به یار تو دادم» گفت: «نه قرار داده بودیم که تا هردو حاضر نباشیم ندهی؟» گفت: «بلی» گفت: «اکنون چرا دادی؟مادر شافعی ملول گشت، شافعی آمد و گفت: «مادر ملول چرائی؟» حال باز گفت، شافعی گفت: «هیچ باک نیست» «مدعی کجا است؟» «تا جواب گویم» مدعی گفت: «منم» شافعی گفت: «برو یار خود بیاور و جامه­دان بستان» «جامه­دان تو برجاست» آن مرد متعجب و حیرت زده نزد وکیل قاضی آمد و هردو متحیر شده باز گشتند.

بعد از آن به شاگردی امام احمد حنبل افتاد و امام احمد حنبل را هفتاد و اند سال بود، بر در سرای امام احمد حنبل بنشست و هر فتوای که بیرون آمدی بدیدی و مستفتی را گفتی: «باز گرد و بگو که: «بهر احتیاط کن» چون امام احمد حنبل بدیدی حق به دست شافعی بود امام احمد حنبل به فهم و دانائی شافعی می­نازید. خلیفه هارون­الرشید بود.نقل است که شبی هارون الرشید با خانمش زبیده مناظره کرد. زبیده هارون را گفت: «ای دوزخی» هارون گفت: «اگر من دوزخی­ام تو طلاق هستی» و از یک­دیگر جدا شدند. هارون زبیده را عظیم دوست داشت و منادی را گفتی تا علمای بغداد را حاضر کردند و این مسئله را هیچ­کس نه توانست فتوای داد، گفتند: «خدای داند که هارون دوزخی است و یا بهشتی» کود­کی از میان جمع برخواست وگفت: «من جواب گویم» خلق همه تعجب کردند و گفتند: «مگر این دیوانه است؟» جایکه چندین علماء عاجز باشند او را چه مجال سخن گفتن باشد؟» هارون او را بخواند و گفت: «جواب گوی» گفت: «حاجت توراست به من و یا مرا به تو؟» هارون گفت: «مرا به تو» گفت: «پس از تخت فرود آی که جای علما بلند است» خلیفه او را بر تخت نشاند، پس شافعی گفت: «اول تو مسئله من جواب گوی تا آن­که من مسئله تو را جواب گویم.» هارون گفت: «سوال تو چیست؟». گفت: هرگز بر هیچ معصیتی قادر شدۀ و از بیم خدای عزَوجَل باز ایستادۀ؟» هارون گفت: «بلی به خدایی­که چنین است.» گفت: «من حکم کردم که تو از اهل بهشتی» «علماء همه آواز دادند که به چه دلیل و حجت؟» شافعی گفت: «خداوند در کلامش می­فرماید» سورۀ والنازعات آیه های 40 و 41- وَ اَمّا من,خَافَ مقامَ رَبَّهِ و نهی النفس عَنِ الهوا فَاِنَّ الجنت هِیِ المأ وَای ط  : ترجمۀ آیه مبارکه: «هرکه قصد معصیتی کرد و بیم خدای عزَوجَل او را از آن بازداشت، بهشت جای اوست.»

همه فریاد برآوردند و گفتند: «هرکه در حال طفولیت چنین بود در شباب چون خواهد بود.»

نقل است که وقتی کسی مال (پول و جنس) فرستاد تا به مجاوران مکه صرف کنند و امام شافعی حاضر بود گفت: «خداوند مال چه گفته است؟» گفتند که: «این مال را به درویشان متقی دهید» گفت: «مرا این نشاید گرفتن که من متقی نیستم» درحالی­که امام شافعی مستحق و پرهیزگار بودند، اما شکسته نفسی شان مانع گرفتن از مال گردید.

نقل است که از روم هر سال مال از قبیل نقد و جنس به هارون­الرشید فرستادند یک­سال رهبانی چند فرستادند که با دانشمندان بحث و مناظره کنند اگر ایشان دانند مال بدهیم و گرنه مال که طلبید. چهار صد مرد ترسا بیامدند. خلیفه فرمود تا منادی کردند، جمله علمای بغداد بر لب دجله حاضر شدند، هارون­الرشید امام شافعی را طلب کرده گفت: «جواب ایشان تو را می­باید داد» چون همه حاضر شدند، شافعی سجاده بر دوش انداخت و بر روی آب دجله برفت و سجاده­اش را بر روی آب انداخت و گفت: «هرکه با ما بحث می­کند اینجا آید.» ترسایان چون چنان دیدند همه مسلمان شدند. خبر به قیصر روم رسید که ایشان همه مسلمان شدند. قیصر گفت: «الحمد الله شافعی این­جا نیست که همۀ مردم روم یک زنا کار نماندی»             

نقل است:شیخ سهل تستری گوید: وقتی در بادیه میرفتم پیر مردی را دیدم که می­آید بر سر نمدی کلاه و به دست عصاء گرفته گفتم: مگر از قافله بازماندۀ؟ دست به جیب بردم و چیزی به وی دادم تا توشۀ راه کند، به طرفم دید و تعجب­کنان دست به هوا کرد و مشتی زر بگرفت و گفت: «تو از حبیب می­گیری و من از غیب.» و این بگفت و ناپدید شد و من در حیرت آن می­رفتم تا به عرفات رسیدم. چون به طواف کعبه شدم، کعبه را دیدم که گرد یکی طواف می­کرد آن­جا رفتم آن مرد را دیدم گفت: یا سهل هرکس که قدم بردارد.

 تا جمال کعبه را بیند لابد او را طواف کعبه باید کرد، اما هرکه از خوف قدم برگیرد تا جمال حق را بیند، کعبه را باید برگرد او طواف کرد.

سهل تستری گوید: مرد باید چهار چیز در پیش گیرد تا در عبادت درست آید.

عبارت اند از: گرسنگی، خواری، درویشی و قناعت.

و گفت هیچ معصیت عظیم تر از جهل نیست.

پیر هرات گوید: «باری در بسطام مرا مؤظفین دولتی به نسبت حنبلی بودنم سبب اذیت و آزارم گردیدند. شیخ بایزید بسطامی گفت: او را بهل کن هرکس حنبلی نباشد مسلمان نیست.»

چون هر مسلمان واثق متمسک به قرآن و حدیث است به این حساب گویا هر مسلمان حنبلی است.

خواجه عبدالله انصاری گوید:

روزی­که به شادی گذرد روز آنستوآن روز دِگر روز بـد اندیشان است

بیوگرافی شیخ و عابد شهزاده بلخ ابراهیم ادهم:

فلسفه اصلی مذهب بودائی اینست که شر و درد از عالم وجود جدا شدنی نیست و نجات بشر وقتی میسر شده می­تواند که انسان به وسیلۀ علم الهی و پرهیز گناه و دادن صدقه و ارتکاب اعمال خیر تفکر و مراقبۀ خود را از جهتی که مولد شهوات و هوا و هوس­ها می­باشد فارغ سازد و به درجه کمال برساند تا در پناه رحمت الی قرار گیرد.

شرح حال ابراهیم ادهم ارتباط می­گیرد به تفصیل موضوعات فوق: چون فلسفۀ مذهب «بودا» در فوق تشریح داده شد برای آن­که شباهت کامل آن­را به ترک دنیا و رسیدن به فناء فی­الله در حیات ابراهیم ادهم ملاحظه کنیم اینک به شرح زنده­گانی او که حیات وی جزء گفتار و کردار عارفان و صوفیان اسلام است می­پردازیم:

ابراهیم ادهم از جملۀ اولیأ الله محسوب گردید و در تذکرة الاولیا مفصلاً ذکر شده است. «تذکرة الاولیاء» شیخ فریدالدین عطار صفحۀ 87:

شیخ، صوفی و عارف بزرگ ابراهیم ادهم شهزادۀ بلخ عالِمی را زیر فرمان داشت و چهل گرز زرین در پیش و پس او می­بردند، ابراهیم ادهم یک شب در خواب­گاه خود خفته بود.

در نیمۀ شب سقف خانه خواب وی بجنبید چنان­که کسی بر بام می­رود، آواز داد که «کیست؟»، گفت: «آشنا است شتری گم کرده­ام برین بام طلب می­کنم.» گفت: «ای جاهل اشتری را بر بام سلطان می­جویی؟» جواب آمد: که «ای غافل تو خدای را در جامۀ اطلس خفته بر تخت زرین می­طلبی؟» ازین سخن هیبت به دل او پدید آمد.

و آتش در دلش افتاد تا روز نیارست خفت چون روز شد به صفحۀ باز شد و بر تخت نشت متفکر و متحیر و اندوه­گین، ارکان دولت هر یکی بر جای­گاه خود ایستادند، ناگاه مردی با هیئبت از در درآمد چنانکه هیچ­کس را از حشم وحرم زهرۀ نبود که گوید «توکیستی؟» جمله را زبان­ها به گلو فرو شد. و هم­چنان می­آمد تا پیش تخت، ابراهیم ادهم گفت: «چه می­خواهی؟» گفت: «درین رباط فرو می­آیم» گفت: «این رباط نیست سرای من است.» گفت: این سرای پیش از تو از آن کی بود؟ «گفت از آن پدرم» گفت قبل از آن؟ گفت: «فلان کسی» گفت: «نه رباط این بود یکی می­آید و یکی می­گذرد.» این بگفت و یک­دم ناپدید شد گویند: «او حضرت خضر(ع)» بود، سوز و گداز به جان ابراهیم مستولی گردید و در دلش بیفزود. تا اینکه بداند این چه حال است؟ و آن حال یکی صد شد. اینست که دی، (دیشب) چه شنید و امروز چه دید؟ و گفت: «اسپی رازین کنید که به شکار می­روم که مرا امروز چیزی رسیده است نمی­دانم خداوندا! این به کجا خواهد رسید؟» به صحرا شد در دشت و صحرا که می­رفت از چند جهت برایش آواز آمد، بیدار شو پیش از آن­که بیدارت کنند. چون حق تعالی خواست تا کار تمام کند سه­دگر بار از سوی گریبان آواز آمد ملکوت بی­کشاده گشت به جای فرود آمد و یقین حاصل شد شبانی را دیدکه نمدی پوشیده و کلاه از نمدی بر سر نهاده و گوسفندآن در پیش دارد، بنگریست که غلام او بود لباس زرین خود را از تن بیرون کرد و بدو داد و لباس نمدی او را خودش پوشید و کلاه نمدی بر سر نهاد بی­سر و بی­پا می­گشت پای پیاده به کوه و صحرا برفت و بر گناه­هان خود توجه می­کرد پس از بلخ پیاده به نیشاپور شد، و در آن­جا گوشۀ خالی می­جست که به طاعت مشغول شود، تا بدان­جا غاری بود رسید که مشهورست 9 سال ساکن غار شد روزهای پنج شنبه بالای غار برفتی و پشته هیزم گرد کردی و صبح­گاه روی به شهر نیشاپور کردی و آن­را بفروختی و نماز جمعه بگذاردی و بدان سیم نقره نان خوردی و نیمه به درویشان دادی و نیمه به کار بردی و بدان روزه کشادی تا دیگر هفته باز آن ساختی.

از ابراهیم نقل می­کنند وقتی در بادیه در طلب حج می­­­رفتم مدت سه شبانه روز چیزی نیافتم و گرسنه بودم که ابلیس بیامد و گفت: «پادشاهی و آن چندان نعمت بگذاشتی تا گرسنه به حج می­روی با تجمل هم به حج توان شد که چندیدن رنج به تو نرسد.» وقتی که این سخن از او بشنودم بر سر بالائی برفتم و گفتم: الهی دشمن را به دوست گماری تا مرا بسوزاند به فریاد من رس که این بادیه را به مدد تو قطع توان کرد!

آواز آمد «یا ابراهیم آنچه در جیب داری بیرون انداز تا آنچه در غیب است ما برون آوریم» دست در جیب کردم و چهار سکۀ نقره را که فراموش شده بود بیرون انداختم بلا درنگ قوتی از غیب پدید آمد.

گویند روزی چندی از خواصان ابراهیم ادهم به حج می­رفتند دیدند ابرهیم در کنار دجله کندی فقیری نمدی­اش را می­دوزد و با خود گفتند: «چه عجب تماماً قدرت پادشاهی و شأن و شوکت آن­را رها نموده لباس نمدی­اش را می­دوزد؟» یک­باره سوزن از دست ابراهیم به دجله افتاده صدا زد که «من سوزن خود را میخواهم.» دیدند که صدها ماهی سوزن طلا به دهن دارند و به طرف ابراهیم روان­اند، از دیدن این حالت متعجب و متحیر شدند و به راه خود ادامه دادند، این بود سرگذشت ابراهیم ادهم اقتباش شده است از اسلام و تصوف.

مؤلف: 1- نکلسن، مترجم: محمد حسین مدرس