سفرنامۀ ابن بطوطه :

در صفحۀ 30 سفرنامۀ ابن بطوطه مقدمۀ «مترجم» چنین می­نگارد «خلاصۀ سخن اینکه نام او محمد بن عبدالله بوده و ابن بطوطه نام خانواده­گی او است که اکنون نیز در مراکش وجود دارد.گویند ولادتش در 703 در شهر طنجه بوده و در عمر 67 سالگی در سال 770 در گذشت.

 جُلداول صفحۀ 461شهر بلخ وخرابی های مغولوقتیکه گذرم به شهر بلخ شد، این شهر از طرف چنگیز ملعون به کلی ویران شده بود باز هم آبادانی آن و مساجد نواحی شهر چنان با شکوه جلوه می­کرد که از عظمت گذشته­ها به زبان حال حکایه می­کرد، مساجد جامع با رنگ­های لاجوردین مرصع بود، می­گویند: لاجورد مال خراسان است که از کوهستان بدخشان بدست می­آید و یاقوت کانی هم از همان­جا است درین شهر خانه ابراهیم ادهم را دیدم که خانۀ بسیار بزرگ و با سنگ­های سفید مزین شده بود و این سنگ­ها نیز مال بدخشان و خراسان می­باشد، و این خانه در جوار مسجد جامع واقع شده است.

شهر هرات:

شهرهرات از بزرگترین شهرهای خراسان است مردم این شهر متقی و متدین و پاک­دامن و حنفی مذهب می­باشند و شهر هرات از هرگونه فسق و فساد مبرا است.

سلطان هرات:

پادشاه هرات سلطان حسین پسر سلطان غیاث الدین غوری مرد شجاع و نیک­بخت و کام­رواست وی دوبار مورد تأیید خداوندی قرار گرفته که مایۀ تعجب همه بود.

نخست - در مقابله با سپاهیان سلطان خلیل که یاغی شده بود و سرانجام به اسارت سلطان حسین افتاد.

دُوم – در جنگی­که به فرماندهی خودش با مسعود پادشاه را فضیان کرد و منجر به شکست و فرار وزوال حکومت مسعود شد.

مسعودسردمدار یک گروه مُفسد و راه­زنان بود هر غلام که از پیش خواجه­گان خود می­گریخت و پیش آنان می­آمد صاحب اسب و خواسته می­شد.

سربداران در جنگی­که با سلطان حسین و سپاهش رو برو گردید به شکست افتضاح آمیز و مرگ­بار مواجه شد و سبب تباهی این گروه گم­راه رافضیان که دشمن اهل سنت وَالجماعه می­باشند گردید.

تفصیل مراجعه شود به پروگراف سوم صفحۀ 465 جلد اول سفرنامۀ ابن بطوطه، متزجم: داکتر محمد علی موحد.ملک حسین پس ازین فتح نمایان به مقر خود بازگشت و خداوند اهل سنت را به دست او یاری فرمود آتش فتنه را فرو نشاند و این جنگ به سال 748 پس از آن­که من هندوستان را ترک کرده بودم، اتفاق افتاد. قوای مسعود رو به فزونی نهاد و کارش بالا گرفت این قوم جملگی مذهب رافض (تشیع) داشتند و سودای برانداختن ریشۀ اهل تسنن از خراسان در سر می­پختند و می­خواستند آن دیار را یک­پارچه تابع کیش رافضی (شیعی) گردانند.در مشهد طوس شیخی رافضی بود حسن نام که از صلحای شیعیان به شمار می­رفت او اعمال این دسته را تأیید کرد و آنان او را به خلافت برداشتند. شهرهای سرخس و راوه و طوس که از بزرگترین شهرهای خراسان است به دست سربداران افتاد و خلیفۀ آنان در مشهد علی بن موسی­الرضا استقرار یافت، سربداران شهر جام را نیز به تصرف خود آوردند و در بیرون آن شهر به عزم حمله بر شهر هرات اردو زدند.

سفرنامۀ ابن بطوطه:شهر بصره

درین شهر در کاروان سرای سید اولیا مالک دینار منزل­کردیم تقریباً در دو میلی بصره عمارت بسیار بلند قلعه مانند به نظر می­رسید پرسیدم کجاست؟ گفتندمسجد علی بن ابی طالب(ع) است.

مسجد علی بن ابی طالب(ع) یکی از بهترین مساجد در منطقه و دارای صحن بسیار وسیع است که با سنگ­های سرخ­رنگ مفروش­ گردیده است مصحف عثمان درین مسجد موجود است و این همان قرآنی است که حضرت عثمان(رض) در هنگام کشته شدن مشغول تلاوت آن بود و اثر خون وی در صفحۀ که آیۀ «فَسَیَکفِکَهُمُ اللهُ وَ هُوَ السَّمیعُ العلِیم» در آن است نمودار می­باشد.

البقره : 137ترجمه: «پس کفایت کند ترا از شر ایشان خدا و او نیک شنوا و داناست. منار جنبان.مسجد علی هفت مناره دارد که یکی از آن­ها متحرک است، مردم معتقدند که منارۀ مذکور فقط هنگام ذکر نام علی(ع) به حرکت در می­آید من از بام مسجد با جمعی ازاهالی به آن مناره بالا رفتم، در یکی از رکن­های آن دستگره­ای چوبی بود که آن­را به وسیلۀ میخی فرو کوفته بودند و چنان می­نمود که گوئی از جای خود کنده شده است. مردی­که هم­راه من بود دستگیره را گرفت و گفت: «ترا به سر امیرالمؤمنین علی حرکت کن. و آن­را تکان­داد مناره تکان خورد.

من دستگیره را گرفتم و گفتم: «ترا به سر ابوبکر خلیفۀ اول رسول الله(ص)» حرکت کن و چون آن­را حرکت دادم همۀ مناره به جنبش درآمد و اسباب تعجب حاضرین گردید.

و چون مردم بصره مذهب سنت و جماعت دارند این عمل من در آن شهر خطری نمی­توانست داشت لیکن اگر کسی چنین کاری را در مشهد علی(نجف) یا مشهد حسین(کربلا) یا در حله و بحرین و قم و کاشان و ساوه و آوه و طوس انجام دهد جان خود را در معرض هلاک انداخته است. زیرا اهالی شهرهای مذکور شیعه مذهب و از غلاة می­باشند.

عقیدۀ فقیه دربارۀ اولاد امام حسین(رض)

می­گویند ابوالعباس فارسی روزی در اثنای سخن، غلط بزرگی بر زبان آورد و گفت که «حسین بن علی(ع) بلا عقب بود.» ابوالعباس علم نسب نمی­دانست و اختیار زبان خود را هم نداشت (خداوند از سر تقصیرش در گذرد.) این سخن به گوش امیر مدینه طُفیل بن منصور بن حجاز حسینی رسید و او سخت بر آشفت و حق هم­داشت. امیر قصد خون فقیه را کرد لیکن به وساطت جمعی ماجرا با تبعید او خاتمه پذیرفت.» پناه می­بریم به خدا از لغزش زبان!

جلد اول صفحۀ 99 سفرنامه ابن بطوطه :

شهر صور در استحکام و موقعیت جنگی ضرب­المثل بوده است چه این شهر از سه­جهت محاط به دریا است و شهر مذکور به کلی ویرانه است در بیرون آن قریۀ آبادی وجود دارد که بیشتر مردم آن رافضی (شیعه) هستند. روزی بر سر آبی رفتم تا وضو سازم. یکی از اهالی آن قریه هم برای وضوء آمد نخست پاها را شست و سپس صورت را مضمضه و استنشاق هم­نکرد آن­گاه قسمتی از سرش را مسح کشید من به این ترتیب وضوء اعتراض کردم و جواب او این بود (هر بنائی را از پایه­اش باید آغاز کرد) از آن­جا به طبریه رفتم درین شهر مسجد بزرگی وجود دارد معروف به مسجد الانبیا که قبر شعیب(ع) و دخترش (زن موسی کلیم الله) و قبر سلیمان(ع) و یهودا و روبیل در آن واقع است ازین شهر برای زیارت چاهی که حضرت یوسف(ع) را برادرانش انداخته بودند رفتیم. این چاه در صحن مسجد کوچه­کی واقع است ما ازین چاه آب نوشیدیم که خیلی گوارا و خوش مزۀ بود و نگاهبان آن می­گفت که علاوه از آب باران از خود چاه نیز آب می­جوشد مانند چشمه.

باغبانی شیخ ابو یعقوب و کرامات او:

کرامات ابو یعقوب: شیخ تماماً ظروف مسی همسایه­های شان­را توسط اکسیر با خود داشت همه را مطلا نمود و نامۀ به امیر دمشق نورالدین نوشت و توصیه­های لازم را که از ظروف مطلا صورت گیردوباصاحبان ظروف باید رضا ساخته شوند، با تفصیل بیان نمود و نامه را با میزبان تسلیم داد و خودش در بیابان سرنهاد هرچه که جستجوکردند از وی سر نیافتند.

بعضی ازمشاهدات ومزارات دمشق:

در همین گورستان بین دو دروازه، قبرام حبیبه دختر ابوسفیان که زوجۀ حضرت رسول بود و قبر برادری وی امیرالمؤمنین معاویه و قبور بلال مؤذن پیغمبر و اویس قرنی و کعب الاَحبار واقع شده است.

در کتاب المُعلِم فی شرح صحیح مسلم تألیف قُرطُبی چنین خواندم که جمعی از صحابه در مصاحبت اویس قرنی از مدینه به شام رفتند و او در اثنای راه در صحرای بی آب و آبادانی وفات یافت. همراهان دچار حیرت شدند ولی چون فرود آمدند حنوط و کفن و آبی در آن­جا بود، تعجب کردند و او را بعد از غسل و کفن به خاک سپرده حرکت کردند. در بین راه یکی از ایشان گفت سزاوارنیست قبر اویس را همین­طور ناشناس بگذاریم؟ برگردیم و علامتی بر سرخاک وی نصب کنیم. همگی برگشتند ولی اثری از قبر نیافتند (ابن جزی می­گوید روایت صحیح ­تراین است که اویس در جنگ صفین جزو لشکریان اما م علی(ع)  به قتل رسیده است.)بعد از باب اجابیه دروازۀ  شرقی واقع شده که گورستانی هم نزدیک آن وجود دارد و قبر اُبَیَ کَعب از صحابۀ پیغمبر و قبر عابد صالح ارسلان مشهور به «باز سپید» در آن­جا است.ابن اوه مقدس معراج­گاه انبیا بوده و از مشاهد متبرکۀ آن غاری است دراز و باریک که زادگاه ابراهیم خلیل(ع) است و مسجد بزرگی روی آن ساخته­اند که منارۀ مرتفعی دارد. از همین غار بود که ابراهیم به اختر و آفتاب نظر افکند و داستان آن در قرآن آمده است. مقام ابراهیم نیز پشت این غار است. من در کشور عراق بین حله و بغداد قریه­ای دیدم به نام بُرص که می­گویند زادگاه ابراهیم بوده است. این محل نزدیک شهر ذی الکِفل (ع) قرار دارد. که قبر او نیز در آن­جا است.دیگر از مشاهد متبرکه­ای که نزدیک این کوه واقع شده مغاري­الدم است که در قسمت بالای آن اثر خون هابیل پسر آدم به قدرت خداوندبه رنگ سرخ بر سنگ باقی مانده است و آن مغاره­ای است که چون قابیل هابیل را کشت حسد وی را بدان­جا کشانید. می­گویند ابراهیم، موسی، عیسی، ایوب و لوط در این غار نماز خوانده­اند. بر روی غار مسجدی است مستحکم که به وسیلۀ پلکانی داخل آن می­روند و اطاق­ها و حجراتی برای سکونت دارد. روزهای دوشنبه و پنجشنبه در این مغاره را گشوده شمع و چراغ در آن روشن می­کنند.دیگر از اماکنۀ متبرکه مغارۀ است در بالای کوه منسوب به حضرت آدم که بنائی نیز روی آن قرار دارد. در پائین کوه مغازۀ دیگری است به نام مغارۀ الجوع که روایت می­کنند هفتاد تن از پیامبران به این محل پناه آوردند و یک قرص نان بیشتر نداشتندوچون گرسنه­گی بر آنان زور آورد هر یک از آنان قرص نان را بر می­گرفت ولی به ملاحظه دیگران از خوردن آن خودداری می­کردند و آن نان هم­چنان در میان آنان دست به دست می­گشت تا همه از گرسنه­گی جان سپردند.بر روی این مغاره مسجدی ساخته­اند که شب و روز در آن چراغ می­افروزند. هر یک ازاین مساجد موقوفات متعددی دارد.شهر مدینه در آمد و نخست بر قبیلۀ بنی عبرو بن قوف وارد شد و به اختلاف روایت مدت 4 شب درخانۀ آن­جا ماند. سپس در داخل شهر، دو خانۀ ابو ایوب انصاری که از قبیلۀ بنی النجار بود منزل گزید و هفت ماه آن­جا بود تا بنای مسجد و خانه­ها پایان یافت. محل مسجد مِربَد و سُهیل  پسران رافع بن ابی عمر بن عاند بن ثَعلَبة بن غانم بن مالک بن النجاربود که یتیم بودند و در کفالت اسعد بن زراره به سر می­بردند. بعضی از مورخین هم گفته اند که این دو پسر تحت کفالت ابو ایوب بوده اند. دربارۀ نحوۀ تخصیص محل مزبور هم اختلاف شده است.

بعضی گفته اند که پیغمبرآن محل را خریداری کرد و برخی دیگر گفته اند که آن دو پسر خودشان محل را به پیامبر بخشیدند و نیز گفته اند که ابو ایوب رضایت آنان را در این امر حاصل کرد. به هر حال بنای مسجد آغاز شد. پیغمبر(ص) همراه با صحابه در ساختن آن کار می­کردند. دیوار مسجد به پایان رسید ولی آغاز کار، سقف و ستون نداشت. محوطۀ مسجد چهارگوش و طول و عرض آن هرکدام صد ذراع بود و بعضی گفته اند که عرض آن قدری کمتر بود. ارتفاع دیوار به اندازۀ قامت آدمی بود. بعدها که حرارت هوا شدت کرد اصحاب موضوع مسقف ساختن مسجد را با آن حضرت در میان نهادند. پس تیرک­هائی از تنۀ درخت خرما نصب کردند و سقف را با شاخه­های نخل پوشاندند، ولی این سقف هم در مواقع باران چکک می­کرد لذا پیشنهاد بنای سقفی گِلین مطرح شد. حضرت نپذیرفتند و چنین گفتند: «چارطاق موسی یا سایبانی او باید. بلکه کار از آن هم سهل­تر است.» گفتند سایبان موسی چگونه بود؟ فرمود «چنان بود که هرگاه می­خواست از جای برخیزد سرش به سقف میخورد.»

برای این مسجد سه در معین کرده بودند و آنگاه که حکم تغیر قبله نازل شد در جنوبی را مسدود ساختند. بنای مسجد در طول زندگی پیغمبر و ابوبکر به همین حال باقی بود و چون روزگار عمر فرا رسید بر مساحت آن بیفزودوگفت اگر از رسول خدا نشنیده بودم که می­فرمود مسجد را باید توسعه داد این کار را نمی­کردم. عمر تیرک­های مسجد را فرود آورد و به جای آن ستون­هائی از خشت کار گذاشت و پایه­ها را تا بلندی یک قامت از سنگ کرد و عدد درها را به شش رسانید که در هر جهت به جز طرف قبله دو در بود و یکی از درها را برای آمد و شد زنان اختصاص داد و خود تا زنده بود از آن در عبور نکرد. عمر می­گفت اگر این مسجد را نیز توسعه دهیم همان مسجد پیغمبر خواهد بود. عمر می­خواست موضعی را که از آنِ عباس عموی پیغمبر بود در حومۀ مسجد داخل کند، عباس ممانعت نمود. در ملک عباس ناودانی بود که آب آن در مسجد فرو می­ریخت، عمر آن ناودان را به عنوان این­که مایۀ آزار مردم است از جای برکند، عباس به این کار اعتراض کرد. اُبَی بن کعب را به حکمیت برگزیدند. اُبی آنان را یک ساعت دم در خانه خود معطل کرد و آن­گاه که اجازۀ ورود داد گفت: کنیز کم­داشت سرم را می­شست. عمر خواست آغاز سخن کند، اُبَیَ گفت برای احترام پیغمبر بگذار نخست ابوالفضل (عباس) به سخن پردازد. عباس گفت این حدود را پیغمبر برای من معیین کرد، و من ناودان را که کار می­گذاشتیم بر شانۀ پیغمبر بود و اینک عمر آن ناودان را از جای برکنده است، او ملک من را می­خواهد جزو محوطۀ مسجد در آورد. اُبَیَ گفت من خود در این موضع دانشی دارم، از پیغمبر شنیدم که وقتی داؤود علیه السلام خواست بیت المقدس را بنا کند در آن­جا خانه­ای بود از آن دو پسر یتیم. داؤود خواست آن خانه را بخرد. یتیم­ها نخست راضی نشدند ولی بعد رضایت دادند و ملک خود را به داؤود فروختند. بعدها وقتی که آن دو یتیم به سن رشد رسیدند به این دستاویز که مغبون شده اند معاملهای را که سابقاً کرده بودند مردود دانستند.

داؤود ملک را دوباره از آنان خریداری کرد  لیکن آنان پا در آوردند و معامله را رد کردند. این بار قیمت زمین به نظر داؤود خیلی گران آمد. از جانب خدا وندوحی رسید که «ای داؤود اگر از مال خویش می­دهی خوددانی، اما اگر از مال ما می­دهی آن­قدر بده تا راضی شوند زیرا خانۀ من هیچ احتیاجی به مظلمه ندارد و اینک من توفیق بنای این خانه را از تو سلب کردم.» و این دعای وی به درجۀ استجابت رسید و خانه مسجد را تکمیل نمود.

عمر گفت: آیا گواهی هم­داری که رسول خدا این سخن را فرموده باشد؟ وی جمعی از انصار را به گواهی خواند. عمر گفت اگر گواهی هم­نداشتی بدان عمل می­کردم، می­خواستم که این حدیث ثابت شود. پس رو به عباس کرد و گفت: به خدا سوگند نمیگذارم ناودان را سرجای خود نصب کنی مگر اینکه پای بر دوش من نهی. عباس ناودان را  نصب کرد و آن­گاه گفت: «حال که حقم را گرفتم اینک در راه خدا از آن صرف نظر می­کنم.» و از آن تاریخ قسمت مزبور وارد محوطۀ مسجد شد.در دورۀ عثمان بازهم بر مساحت مسجد افزوده شد. عثمان در تعمیر مسجد جدیت وافر می­نمود و حتی خود در اعداد کارگرها کار می­کرد و تمام روز را در سر بنا میگذارند. در این دوره مسجد را سفید کاری کردند وسنگ­های منقوش در عمارت آن به­کار بردند و به جز از طرف شرقی از دیگر جهات آن­را توسعه دادند و ستون­های سنگی در آن کار گذاشته با تیر آهن وار زیر استوار ساختند و سقف آن را با چوب ساج پوشانیده محرابی را در اسلام مروان بناکرد و برخی دیگر این ابتکار را به عمر بن عبدالعزیز نسبت داده اند که در زمان خلافت ولید دست به بنای مسجد زده است.در زمان ولید بن عبدالملک نیز مقداری بر وسعت مسجد اضافه شد. انجام این عمل بر عهدۀ عمر بن عبدالعزیز محول گشته بود که در توسعه و تحکیم بنا و زیبائی آن کوشیده و در ساختمان آن رخام و ساج­های مذهب به کاربرد. ولید به پادشاه روم پیغام داد که «من می­خواهم مسجد پیغمبر خودمان را تعمیر کنم و تو مرا در این کار یاری کن.» پادشاه روم گروهی کارگر با هشتاد هزار مثقال طلا برای این منظور به مدینه فرستاد. به دستور ولید حجرات زنان پیغمبر را نیز در محوطۀ مسجد داخل کردند عمر بن عبدالعزیز خانه­هائی را که در سه­جهت مسجد واقع بود خریداری کرد اما عبیدالله پسر عبدالله بن عمر از فروش سهم خود از خانۀ حفصه (دختر عمر) که در طرف جنوبی مسجد بود امتناع نمود. سخن به درازا انجامید و بالاخره عمر به این شرط خانه را خرید که آنچه باقی مانده از آن مالکین باشد و از آن­جا راهی به سوی مسجد داشته باشند و آن راه که امروز هست.