بیوگرافی امام بخاری صاحب:

اقتباس شده است از کتاب «حدیث و محمدیان» مؤلف: ابو زهره استاد در دانشگاه الازهر عالم و نویسنده شهیر مصری.

امام بخاری صاحب چگونه یک شخصیت بوده­اند:امام محمد ثین، شیخ و حافظ قرآن ابو عبدالله محمد بن اسماعیل در بخارا در سال 194 هـ تولد شده است از قول محمد بن حاتم نقل می­کند از بخاری شنیدم که می­گفت: بر من حفظ حدیث اِلهام شد و آن زمان من نوشتن و خواندن را می­آموختم، گفتم چند ساله بودی؟ گفت: ده ساله و یا کمتر از آن در شانزده ساله­گی با مادرم و برادرم به عزم حج برآمدم. هنگامیکه به سن 18 ساله­گی رسیدم کتاب «القضایا الصحابه والتابعین» را تصنیف کردم و کتاب مذکور را در مدینه نزدیک آرام­گاه پیامبر خدا نوشتم و آنرا در شب­های مهتاب در پرتو نور مهتاب نوشتم. گویند او در یک نظر در هر کتاب که می­افگند تمام مطالب آن­را حفظ می­کرد.امام احمد حنبل می­گوید: خراسان مانند او را به دنیا نه آورده است. ابن مدینی گوید: بخاری مانند خود را ندیده بود و او نابغه بود. محمود بن نظر بن سهل شافعی می­گوید: در بصره، شام، حجاز، و کوفه هرجا که رفتم علمای آن­جا را دیدم که ذکر محمد بن اسماعیل در میان شان جریان دارد و همه او را از خود برتر می­دانند: احمد بن حمدون قصار حکایت میکند که مسلم بن حجاز را دیدم که نزد بخاری آمد و میان هردو چشمانش را بوسید و گفت: «مرا بگذار که هردو پایت را نیز ببوسم ای استاد استادان و ای پیشوای محمدیان، و ای طبیب مرض حدیث.»بخاری از ائمۀ مجتهدین در فقه و استنباط احکام از سنن و آثار بُود و خودش می­گوید: «هیچ چیزی­را که به آن نیاز باشد نمی­یابم مگر آن چیز در کتاب (قرآن) و سنت محمدی موجود است.»

ابو محمد عبدالله بن عبدالرحمن می­گوید: «محمد بن اسماعیل بخاری فقیه­ترین، دانا­ترین، عمیق­ترین، ما می­باشد و از همۀ ما جستجوگر است». و همه علمای آن عصر او را در فقه و حدیث بر امام احمد بن حنبل و اسحاق بن راهویه برتر می­دانند. بخاری از پادشاهان و سلاطین دوری می­جست حتی امیر بخارا خالد بن احمد ذهلی از او خواست تا نزدش بیاید و فرزندان او را تعلیم بدهد، بخاری از رفتن به دربار شاه امتناع ورزید و گفت: «شاگرد به خانۀ علم می­آید.» امیر خواست مردم را از سماع بخاری منصرف سازد، ولی مردم این خواست امیر را نپذیرفتند.

(زهی بخاری و زهی مردم)

امیر امر کرد تا بخاری را تبعید نمایند. بخاری دیارش را ترک نمود و به محلۀ (خرتنگ) که در دور و اطراف سمر قند واقع است رفت و در آن­جا اقامت گزید. و به خاطر ظهور فتنه­ها در دین همیشه از خداوند می­خواست تا زنده­گی­اش را پایان دهد. بخاری در غایت حیاء شجاعت زهد و مناعت نفس تقوای و پرهیزگاری در شب عید فطر به سن 62 ساله­گی از این جهان فانی بدرود حیات گفت.انالله واناالیه راجعون

ذکر رابعه عدویه:

آن مخدرۀ خدر خاص، آن مستوره ستر اخلاص آن نایب مریم صفیه رح: رابعه دختر چهارم بود بدان سبب رابعه نام گذاشتند و موقعی­که وی بزرگ شد پدر و مادرش بمردند و در بصره قحطی عظیم پیدا شد، خواهران متفرق شدند و رابعه به دست ظالمی بیافتاد او را به چند درهمی بفروخت مالِک وی او را به رنج و مشقت کار می­فرمود، روزی از نامحرمی بگریخت بیافتاد دستش بشکست روی به خاک نهاد و گفت: «الهی! غریبم بی­پدر و بی­مادر و اسیرم (کنیز) و دست شکسته مرا ازین همه هیچ غم نیست الا رضای تو می­باید تا بدانم که از من راضی هستی یا نه؟ آوازی شنید که غم مخور فردا جاهت چنان خواهد بود که مقربان آسمان به تو نازند.» رابعه به سجده رفت و می­گفت: «الهی تو می­دانی که هوای دل من به موافقت فرمان توست و روشنائی چشم من در خدمت درگاه تو، اگر اختیار به دست من استی یک­دم از خدمت­ات نیاسودمی اما تو مرا زیر دست مخلوق کردۀ به خدمت تو از آن رو دیر می­آیم» خواجه نگاه کرد که قندیلی بالای سر رابعه آویخته معلق و همۀ خانه را نور فرا گرفته برخاست و بر خود گفت: «او را به بنده­گی نتوان داشت» پس رابعه را گفت: «تو را آزاد کردم میخواهی این­جا باشی ما همه به خدمت تو و اگر خواهی رفت آزاد هستی اختیار به دست خودت.»رابعه دستور خواست و برفت و به عبادت حق تعالی مشغول گردید.

مناجات رابعه عدویه:

«بار خدایا! اگر مرا فردای قیامت به دوزخ فرستی سری را آشکار کنم که دوزخ از من به هزار ساله راه بگریزد.» گفت: الهی مرا از دنیا هرچه قسمت کردۀ به دوستان خود ده که ما را تو بسی»

گفت: «خداوندا! اگر تو را از خوف دوزخ پرستش کنم در دوزخ­ام بسوز و اگر به امید بهشت می­پرستم بر من حرام گردان» و اگر از برای تو تو را می پرستم جمالت را از من دریغ مدار. گفت: خدایا! اگر فردا مرا به دوزخ کنی فریاد بردارم که ترا دوست داشته­ام با دوستان چنین کنند؟

هاتفی آواز داد که «ای رابعه به ما گمان بد مبر نیکو بر تو را در جوار دوستان فرود آریم تا با ما سخن گوئی «رابعه گفت: الهی آرزوی من در دنیا یاد توست و در آخرت لقای تو، یارب دل من حاضر کن و یا نماز بی­دل قبول کن»

مشایخ گفتند: رابعه به دنیا آمد و به آخرت شد که هرگز با حق تعالی گستاخی نکرد و هیچ نخواست و نگفت که مرا چنین دار و چنین کن او را در خواب دیدند و گفتند: حال گوی از منکر و نکیر! گفت: چون آن جوان مردان درآمدند و گفتند: «من رَبکَ؟» گفتم باز گردید و حق را بگوئید با چندین هزار خلق پیره زنی را فراموش نکردی من که از همه جهان تو را دارم هرگز فراموشت نکنم. تا کسی را فرستی که خدایِ توکیست؟

ذکر امام احمد حنبل(رح):

آن امام دین و سنت، آن مقتدای مذهب و ملت آن خداوند ورع یگانه آن سنی آخر و اول امام به حق احمد بن حنبل(رح) سنت و جماعه بود گفتند: «زهد چیست؟»  گفت: «زهد سه­است»

«ترک حرام و این زهد، زهد عوام است  و ترک افزونی از حلال و این زهد خواص است، و ترک آن­چه تو را از حق مشغول کند و این زهد – عارفان است.

چون وفاتش نزدیک آمد در آن حالت به دست اشاره می­کرد و به زبان می­گفت: «نه هنوز» پسرش گفت: «ای پدر این چه حال است؟» پدرگفت: «وقت خطر است نه جای جواب است به دعاء مدد می کن آن حاضران که در پایین­اند یکی ابلیس است در مقابل­ام استاده که خاک بر سر می­ریزد و می­گوید: «ای احمد افسوس جان بردی از دست من» و من می­گویم «نه هنوز» تا یک نفس مانده جای خطر است نه جای امن» صفحه 239 تذکرة لاولیاء عطار. از شیخ داؤود طائی پرسیدند: «چرا با خلق نه نشینی؟»  گفت: «با کی نشینم؟» اگر با خورد از خود نشینم مرا به کار دین نمی­فرماید، اگر با بزرگ­تر نشینم عیب من بر من نمی­شمرند و مرا در چشم من می­آرایند. سپس خلق را چکنم.

شیخ فنافی­الله حاتم اصم(رح)

نقل شده صفحۀ 257- تذکرة شیخ عطار(رح):

نقل است شخصی پیش حاتم اصم رفت و گفت: «مال بسیار دارم و می­خواهم که تو را و یاران تو را از آن نصیب کنم» حاتم گفت: می­ترسم که چون بمیری مرا باید گفت: « دعاء کن که ای روزی دهندۀ آسمان روزی دهندۀ زمین بمرد».

حاتم گفت: که هر روز به وقت بامداد، ابلیس مرا وسوسه کند که: «امروز چه خوری؟» گویم زهر، گوید: «چه پوشی؟» گویم کفن، گوید: «کجا باشی؟» گویم در گور، گوید: «نا خوش مردی­که توئی!» مرا بگذارد و برود.

ذکر فضیل بن عیاض(رح)

آن مقدم تائبان،آن معظم نایبان. آن آفتاب کرم و احسان آن دریای ورع و عرفان فضیل بن عیاض(رح) از کبار مشایخ و در کرامات شأن رفیع داشت.

و اول حال او چنان بود که: «در میان بیابان مرو و باورد خیمه زده بود و یاران بسیار داشت همه دزد و راه­زن یعنی قطاع الطریق بودند.»

هر مالی که از راه­زنی به دست آوردی پیش او بردی، او قسمت کردی که مهتر ایشان بود، آن­چه خواستی نصیب خود برداشتی و باقی به دیگران گذاشتی تا روزی کاروان عظیم بیامد و آواز دزد شنیدند، خواجۀ در میان کاروان نقد زیاد داشت و همه برداشت و گفت: در جای پنهان کنم، در بیابان خیمۀ دید و مردی پلاس پوشی نشسته همه زر به وی سپرد تا از شر دزدان در امان ماند. گفت: «در خیمه رو و در گوشۀ بنه» بعد از عودت دزدان مرد خواست تا رفته پول­هایش را از خیمه بردارد چون آن­جا رسید دید که دزدان مال تقسیم می­کنند. با خود گفت: «آه من مال به دزدان سپرده­ام» خواست باز گردد. فضیل او را بدید گفت: «بیا» آن­جا رفت، گفت: « چه کار داری؟» گفت: «جهت امانت آمده­ام» گفت: «همان جا که نهاده­ای برو بردار» برفت و برداشت یاران فضیل را گفتند:

ما درین کاروان هیچ نقد نیافتیم و تو چندین نقد را باز می­دهی؟» فضیل گفت: او به من گمان نیکو بُرد و من نیز به خدای تعالی گمان نیکو می­برم گمان او راست کردم تا باشد که خدای تعالی گمان من نیز راست کند.

نقل است: در ابتداء بر زنی عاشق شده بود و هرچه از راه­زنی به دست آوردی بوی فرستادی و گاه­گاه پیش وی رفتی و در هوس او گرستی، تا شبی کاروانی می­گذشت و در میان کاروان یکی این آیت می خواند:

 الحدید: 16«اَلَم,یأنِ لِلِّذینَ آمنوا، اَن,تخشع قُلو بُهم لذکرالله؟»ترجمه: «آیا وقت آن نیامد که دل خفتۀ شما در برابر اندرز­های خداوند بیدار گردد؟ این جاست که معجزۀ کلام خداوندی به وضاحت مشاهده می­شود.چون تیری بود که بر دل فضیل آمد و روی به بیابان نهاد. بلاخره عازم کعبه شد و تا اخیری حیات پابند به مقررات اسلامی گردید و خدمت حرمین شریفین را نمود و از جملۀ اولیاءالله محسوب گردید. نقل شده است از صفحه 77 تذکر شیخ عطار(رح)

راجع به توبۀ نصوح:

و هم­چنان آقایی نصوح که خودش مرد بود و به کلی قواره و اندام و موهای زنانه داشت و همیشه لباس زنانه را می­پوشید و در حمام زنانه کیسه مالی زن­ها را می­نمود. تا اینکه انگشتر الماس دختر پادشاه در حمام دزدی شد. فرمود پالیدن اعضا و اندام زنها شروع گردد.نصوح به خداوند التجا نمود و اگر ازین رسوائی نجات یابد تا به ابد توبه می­کند همان بود که پیشتر از پالیدن نصوح انگشتر پیدا گردید.نصوح برای ابد توبه نمود دگر هیچ­گاه به حمام زنانه نشد. و توبه­اش یادگاری ماند.

ذکر ابوعلی شقیق(رح)

آن متوکل ابرار، آن متصرف اسرار، آن قبلۀ محتشم عالِم، شیخ و ذاهد ابو علی شقیق(رح) در انواع علوم کامل بود و تصانیف بسیار داشت و طریقت از ابراهیم ادهم گرفت، او گوید: راه خدای در چهار چیز است: یکی امن در روزی، دوم اخلاص در کار، سوم عداوت با شیطان، چهارم ساختن با مرگ، و سبب توبۀ او آن شد که به ترکستان به تجارت رفت، موقعیکه به نظارۀ بت­خانه رفت، بت­پرستی را دید که به پرستش بت مشغول است شقیق گفت: «تو را آفریده­گار است زنده و عالِم و قادر او را پرست و شرم­دار و بت نه پرست که از او هیچ نه­آید.» بت پرست گفت: «اگر چنین است که تو می­گوئی، قادر نیست که تو را در شهر تو روزی دهد؟» که تو را این­جا نباید آمد. شقیق ازین سخن بیدار شد و روی به بلخ نهاد.

نقل است که شقیق در سمرقند مجلسی دایر کرد و می­گفت: روی به قوم کرد و گفت: «ای قوم! اگر مردۀای گورستان، و اگر کود­ک ای دبیرستان، و اگر دیوانۀای بیمارستان و اگر کافری کافرستان و اگر بندۀای داد مسلمان از خود باید ستودن ای مخلوق پرستان!»

نقل است که شقیق قصد رفتن به کعبه نمود موقعیکه به بغداد رسید در آن وقت خلیفه هارون­الرشید بود و او را نزد خود خواند، چون شقیق نزد هارون آمد، هارون گفت: «تو شقیق زاهدی؟» گفت: «شقیق منم اما زاهد نیم» هارون گفت: «مرا پندیده» گفت: هوشدار، که حق تعالی تو را به جای صدیق نشانده است از تو صدق طلبد، چنان­که از وی و به جای فاروق نشانده است. از تو فرق خواهد میان حق و باطل چنان­که از وی. و به جای ذوالنورین نشانده است، از تو حیا و کرم خواهد، چنان­که از وی، و به جای مرتضی علی نشانده است، از تو علم و عدل خواهد، چنانکه از وی»

هارون گفت: «زیادت کن» گفت: «خدای را سرای است که آن­را دوزخ گویند، تو را دربان آن ساخته و سه­چیز به تو داده، مال و دولت، شمشیر و تازیانه، و گفته است که خلق را بدین سه­چیز از دوزخ باز دار.

هر حاجت­مند که پیش تو آید مال از وی دریغ مدار، و هرکه فرمان حق خلاف کند بدین تازیانه او را ادب کن، و هرکه کسی را بکشد بدین شمشیر قصاص کن به دستور خویشان او اگر این نکنی پیشرو دوزخیان تو باشی. گفت: «زیادت کن» گفت: «اگر در بیابان تشنه شوی چنان­که به هلاکت نزدیک باشی و آن ساعت شربتی آب یابی به چند بخری؟» گفت: «به هرچند که خواهد» گفت: «اگر نفروشد الا به نیمۀ ملک؟» گفت: «بدهم» گفت: «اگر تو آن آب بخوری و از تو بیرون نه­آید چنانکه بیم هلاکت تو باشد یکی گوید، من تو را علاج کنم اما نیمۀ ملک بستانم چه کنی؟» گفت: «بدهم» گفت: «پس به چه نازی به ملکی که قیمت­اش یک شربت آب است که بخوری و از تو بیرون آید؟» هارون­الرشید بگریست او را اغراز کرد.

بایزید بسطامی گوید: هیچ­کس بر من غلبه نه کرد مانند جوانی از بلخ که به قصد حج روان بود و بر ما وارد شد و گفت: ای بایزید حد زهد در نزد شما چیست؟ گفتم: «چون بیابیم بخوریم و چون نیابیم سپاسگذاریم.» جوان بلخی جواب داد «سگان بلخ نیز چنین باشند.» بایزید گفت: از او پرسیدم که پیش شما مردم بلخ حد زهد چیست؟! جوان جواب داد: «چون نیابیم شکر کنیم و چون بیابیم ایثار کنم و به دیگران ببخشیم.» وقتی سید جمال­الدین افغانی به مهد نور و عرفان مانند امام احمد غزالی آغشته شده و به حقیقت پیوست بناءً همه درها به رویش بازشد. و همین دل است که کائنات با تمام بزرگی آن فشرده شد و برای عارفان دل می­شود. و همین دل اوست که با کوچکی­اش می­تواند منزل­گاه خدای یگانه شود، درحالی­که تمام کائینات در برابر خداوند و مقام والای او کوچکی میکند.

مقام صوفی:صوفی این است که آن­چه در سرداری بنهی، و آن­چه در کف داری بدهی و آن­چه بر تو آید به وجهی توان هضم هر نوع مشکل را داشته باشی...

صوفی آن است که دل او چون دل ابراهیم سلامت یافته بود از دوستی دنیا و به­جای آرندۀ فرمان خدای بود و تسلیم او تسلیم اسماعیل و اندوه او اندوه داودو فقر او فقر عیسی و صبر او صبر ایوب و شوق او شوق موسی و در وقت مناجات اخلاص او مانند اخلاص محمد(ص) باشد.

شیخ کبیر ابو عبدالله گوید: صوفی آنست که صوف پوشد بر صفا و هوای نفس را بچشاند طعم جفا و دنیا را به اندازد در قفا.»

انتخاب از سخنان بزرگان:

شیخ و عابد شقیق بلخی گفت: «حق تعالی اهل طاعت را در حال مرگ زنده گرداند، و اهل معصیت را در حال زنده­گانی مرده گرداند.»

شیخ گفت: «که از هفت صد نفر پرسیدم که خردمند کیست، زیرک کیست، توانگر کیست، در ویش کیست و بخیل کیست؟»«همه یک جواب دادند»

همه گفتند: خردمند آنست که دنیا را دوست ندارد، زیرک آنست که دنیا او را نه فریبد، توانگر آنست که به قسمت خدای عزَوجَل راضی باشد یعنی قناعت داشته باشد، درویش آنست که در دلش طلب زیاتی نبود «یعنی حریص نباشد» و بخیل آنست که حق خدای را از بنده­گان حاجت­مند باز دارد.»

خواجه عبدالله انصاری گوید:

«پیاز خوردن را چشم تیز باید، و چوب شکستن را بازوی قوی مگر در صدر مجلس نشستن را جز دانش چیزی نباید!»

گفتار بزرگان:

نقل است که شیخ ابو سلیمان دارائی در وقت احرام لبیک نگفتی و گفت: «حق تعالی به موسی وحی کرد که هر ظالم مرا یاد کند من او را به لعنت یاد کنم.» سپس گفت: «هرکه نفقه حج را ازمال شبه کند، آن­گاه گوید: «لَبِّ یکَ» آن­را گوید: «لا لَبِّ یکَ»

پدر عبدالله ابو منصور گوید: «نامسلمانی نشسته باشد مگس از خود باز مکن که برخیزد و بر وی نشیند،حدیث است به روایت امام مسلم:-«ای آدمی زاد! مریض شدم به عیادتم نیامدی؟» بنده گوید: «پروردگارا! تو رب­العالمین هستی چگونه ترا عیادت کنم؟»پروردگار می­فرماید:«مگر فلان بنده­ام مریض شد به دیدن او نرفتی، اگر از او دیدار می­کردی مرا نزد او می­یافتی.»

«بنده­ام با نوافل به من نزدیک می­شود. در مقابل من نیز او را دوست می­دارم و زمانی­که دوستش بدارم گوش شنوا، چشم بینا، دست گیرنده و پای روندۀ او می­شوم.»

شهید بلخی و جاهل:

آورده­اند که شهید شاعر بلخ روزی نشسته بود و کتاب می­خواند، جاهلی درآمد و سلام کرد و گفت: «خواجه تنها نشسته­ای!» گفت: «تنها اکنون شدم که تو آمدی، از آن­که به سبب تو از مطالعه کتب باز ماندم.»

هارون الرشید گوید:

«هیبتی­که به­واسطه تواضع زایل شود، آن هیبت سزاوار زوال باشد.»حلم تعویضی است که دشمن را دوست می­گرداند و تریاقی است که زهر جانگدازی رادفع کند.

راجع به حقوق مادر:

بزرگی گفت: عزم حج کردم، چون به بغداد رسیدم نزدیک ابو حازم(رح) رفتم و خواب بود صبر کردم تا بیدار شد گفت: این ساعت پیامبر(ع) را به خواب دیدم و مرا به تو پیام داد و گفت: «حق مادر نگهدار که تو را بهتر از حج کردن باشد، باز گرد و رضای او طلب کن و خدمت او بنما.»من از بغداد برگشتم و به مکه نرفتم.

سفیهی (نادانی بیخرد) مر استاد حکما افلاطون را روزی در مقام مخاصمت گفت «زشت مردی» افلاطون گفت: «عیبی­که در من بود گفتی و همه پدید کردی، اکنون بعد از این همه هنر است، و آن­چه در تو هنر بود ظاهر کردی و باقی همه عیب است.»

بزرگی به قناعت است:

گویند: وقتیکه یعقوب لیث بیمار بود طبیبان او را معالجت نتوانستی کرد گفتند: «آن­چه ما دانستیم کردیم و صحت نیافت اکنون بزرگی می­باید دم و دعاء نماید.» شیخ سهل عبدالله تُستری بخواندند و از وی درخواست نمودند تا دعاء کند خواجه دست برداشت و گفت: «بار خدایا! ظل معصیت او بدو نمودی.

 عز طاعتی که کرده­ام به وی نمای.»در حال یعقوب شفا یافت بفرمود تا هزار دینار بیاوردند و در پیش شیخ نهادند شیخ در آن نگرست و گفت: «ما این عزت به قناعت و ناستودنی یافته­ایم نه به حرص و گرفتن متاع بی­مقدار دنیوی.» از بارگاه شاه وسیلۀ بیاوردند و شیخ را به خانه فرستادند در راه خادم او را می­گوید: «اگر آن مال بستودی و به درویشان دادی نیک بودی» شیخ گفت: «بنده­گان خدای شان روزی بدهد، سهل را با فضولی چه کار.»

داستان ادهم وچگونگی ازدواجاو:

گویند پدر ابراهیم روزی از میان باغ­های بخارا می­گذشت، خواست در یکی از جوی­ها وضوء سازد، سیبی بر آب نمایان گردید با خود گفت: این­که اهمیتی ندارد و سیب را گرفت و خورد. بعد در دلش وسواس پدید آمد و عزم کرد صاحب سیب را پیدا کرده از او حلال بطلبد. در باغ را زد کنیز­کی برآمد، گفت صاحب منزل را بگو بیاید دم در، کنیزک گفت صاحب منزل زن است و نمی­تواند این­جا بیاید، پس اجازه بگیر من پیش او بروم چون ادهم پیش او رفت باز گفت: و حلالی طلبید. زن پاسخ­داد که این باغ نصفش از آن من است و نصف دیگر از آن پادشاه می­باشد، من سهم خود را بحل کردم. در آن هنگام پادشاه در بلخ بود و از بخارا تا بلخ ده روز راه است. ادهم این فاصله را طی کرد و پادشاه را در موکب وی دید و راز خود با او بگفت: پادشاه بفرمود تا فردا پیش او باز آید. این پادشاه را دختری بود به غایت زیبا و صاحب جمال که شاه­زاده­گان بسیار خواستگارش بودند ولی دختر نمی­پذیرفت و می­خواست با مرد زاهد و صالح ازدواج کند. پادشاه حکایت ادهم با دختر باز گفت: و افزود که من متقی تر و خداترس از این مرد نه دیدم که از بخارا تا بلخ برای یک نیمه سیب راه آمده است، دختر مایل شد که به ادهم ازدواج کند و فردا که ادهم نزد پادشاه آمد، پادشاه گفت: ترا بحل نمی­کنم مگر این که با دختر من ازدواج کنی. ادهم نخست به سختی امتناع نمود ولی عاقبت تن درداد. شب زفاف که در وثاق دختر آمد عروسی را دید زیور کرده و خانه با بساط­های گوناگون آراسته، خود را به کناری کشید و تا بامداد به نماز پرداخت هفت شب بدین سان بسر آورد و آن­گاه کس نزد پادشاه فرستاد که او را بحل کند. پادشاه گفت تا مواقعه رخ ندهد حلالت نمی­کنم. ادهم به ناچار با دختر نزدیکی کرد. پس برخاست و غسل کرد و به نماز پرداخت و درآن میان بانگی زد و بر مصلای خود فرو افتاد و چون بر سرش رفتند جان تسلیم کرده بود. ابراهیم از این دختر بزاد چون جدش فرزند ذکور نه داشت پس از مرگ وی به سلطنت رسید. این بود داستان ابراهیم ادهم؛ و ماجرای دست کشیدن او از پادشاهی مشهور است.

بر سر خاک ابراهیم ادهم زاویه­ای نیکو ساخته­اند که برکۀ آبی دارد. در این زاویه برای صادر و وارد طعام می­دهد. خادم آن ابراهیم جُمحی از بزرگان اولیا است. شب­های نیمه شعبان از کلیۀ اقطار شام مردم به زیارت قبر ابراهیم می­آیند و سه روز در آن­جا می­مانند. در این روزها بازار بزرگی در بیرون شهر تشکیل می­شود که همه چیز درآن می­فروشند. درویشان اهل تجرّد از همه آفاق برای این روزها به آن­جا می­شتابند. هر یک از زایران شمعی به خادم زاویه می­دهد و بدین ترتیب خروارها شمع گرد می­آید.بیشتر مردم این سواحل از فرقۀ نُصِیریه هستند که معتقد به الوهیت علی بن ابی­طالب می­باشند. آنان نماز نمگیذارندوشرط طهارت به جای نمی­آورند و روزه نمی­گیرند. الملک الظاهر آنان را مجبور کرد که در دهات خود مساجدی بسازند لیکن این مسجدها دور از آبادی ساخته شده است و کسی رادر آنجاراهنمیدهند و چه بسا که شخص غریبی در آن بلاد می­رود و در مسجد بانگ نماز بر می­دارد مردم آن­جا برآشفته می­گویند «عرعر نکن علف تو هم می­رسد.» عدۀ این جماعت زیاد است.

سخنانی از سید اولیا محاسبی:

اول - بهترین خصلت آن است که به خدای سوگند یاد نه کنی نه به راست و نه به دروغ و نه به سهو و نه به عمد.

دوم - از دروغ­گفتن بپرهیز.

سوم - خلاف وعده نه کنی بهتر آنست کسی­را وعده مده.

چهارم - بدون از شیطان دیگر هیچ کس را لعنت مکن گرچه ظلم کرده باشد به تو.

پنجم - دعای بد نکن هیچ­کس را نه به گفتار و نه به کردار.

ششم - بر هیچ­کس گواهی ندهی نه به کفر، نه به شرک و نه به نفاق.

هفتم – آن­که قصد هیچ معصیت نه کنی نه به ظاهر و نه به باطن.

هشتم - رنج خود بر هیچ­کس میفگن و با خود نه چه اندک باشد و چه بسیار.

نهم - طمع به کلی از خلایق مقطع گردان.دهم - خود را از هیچ­کس بهتر نه دانی.