از صفحه 89 - 94 کتاب انوارالهدایات
بیوگرافی امام بخاری صاحب:
اقتباس شده است از کتاب «حدیث و محمدیان» مؤلف: ابو زهره استاد در دانشگاه الازهر عالم و نویسنده شهیر مصری.
امام بخاری صاحب چگونه یک شخصیت بودهاند:امام محمد ثین، شیخ و حافظ قرآن ابو عبدالله محمد بن اسماعیل در بخارا در سال 194 هـ تولد شده است از قول محمد بن حاتم نقل میکند از بخاری شنیدم که میگفت: بر من حفظ حدیث اِلهام شد و آن زمان من نوشتن و خواندن را میآموختم، گفتم چند ساله بودی؟ گفت: ده ساله و یا کمتر از آن در شانزده سالهگی با مادرم و برادرم به عزم حج برآمدم. هنگامیکه به سن 18 سالهگی رسیدم کتاب «القضایا الصحابه والتابعین» را تصنیف کردم و کتاب مذکور را در مدینه نزدیک آرامگاه پیامبر خدا نوشتم و آنرا در شبهای مهتاب در پرتو نور مهتاب نوشتم. گویند او در یک نظر در هر کتاب که میافگند تمام مطالب آنرا حفظ میکرد.امام احمد حنبل میگوید: خراسان مانند او را به دنیا نه آورده است. ابن مدینی گوید: بخاری مانند خود را ندیده بود و او نابغه بود. محمود بن نظر بن سهل شافعی میگوید: در بصره، شام، حجاز، و کوفه هرجا که رفتم علمای آنجا را دیدم که ذکر محمد بن اسماعیل در میان شان جریان دارد و همه او را از خود برتر میدانند: احمد بن حمدون قصار حکایت میکند که مسلم بن حجاز را دیدم که نزد بخاری آمد و میان هردو چشمانش را بوسید و گفت: «مرا بگذار که هردو پایت را نیز ببوسم ای استاد استادان و ای پیشوای محمدیان، و ای طبیب مرض حدیث.»بخاری از ائمۀ مجتهدین در فقه و استنباط احکام از سنن و آثار بُود و خودش میگوید: «هیچ چیزیرا که به آن نیاز باشد نمییابم مگر آن چیز در کتاب (قرآن) و سنت محمدی موجود است.»
ابو محمد عبدالله بن عبدالرحمن میگوید: «محمد بن اسماعیل بخاری فقیهترین، داناترین، عمیقترین، ما میباشد و از همۀ ما جستجوگر است». و همه علمای آن عصر او را در فقه و حدیث بر امام احمد بن حنبل و اسحاق بن راهویه برتر میدانند. بخاری از پادشاهان و سلاطین دوری میجست حتی امیر بخارا خالد بن احمد ذهلی از او خواست تا نزدش بیاید و فرزندان او را تعلیم بدهد، بخاری از رفتن به دربار شاه امتناع ورزید و گفت: «شاگرد به خانۀ علم میآید.» امیر خواست مردم را از سماع بخاری منصرف سازد، ولی مردم این خواست امیر را نپذیرفتند.
(زهی بخاری و زهی مردم)
امیر امر کرد تا بخاری را تبعید نمایند. بخاری دیارش را ترک نمود و به محلۀ (خرتنگ) که در دور و اطراف سمر قند واقع است رفت و در آنجا اقامت گزید. و به خاطر ظهور فتنهها در دین همیشه از خداوند میخواست تا زندهگیاش را پایان دهد. بخاری در غایت حیاء شجاعت زهد و مناعت نفس تقوای و پرهیزگاری در شب عید فطر به سن 62 سالهگی از این جهان فانی بدرود حیات گفت.انالله واناالیه راجعون
ذکر رابعه عدویه:
آن مخدرۀ خدر خاص، آن مستوره ستر اخلاص آن نایب مریم صفیه رح: رابعه دختر چهارم بود بدان سبب رابعه نام گذاشتند و موقعیکه وی بزرگ شد پدر و مادرش بمردند و در بصره قحطی عظیم پیدا شد، خواهران متفرق شدند و رابعه به دست ظالمی بیافتاد او را به چند درهمی بفروخت مالِک وی او را به رنج و مشقت کار میفرمود، روزی از نامحرمی بگریخت بیافتاد دستش بشکست روی به خاک نهاد و گفت: «الهی! غریبم بیپدر و بیمادر و اسیرم (کنیز) و دست شکسته مرا ازین همه هیچ غم نیست الا رضای تو میباید تا بدانم که از من راضی هستی یا نه؟ آوازی شنید که غم مخور فردا جاهت چنان خواهد بود که مقربان آسمان به تو نازند.» رابعه به سجده رفت و میگفت: «الهی تو میدانی که هوای دل من به موافقت فرمان توست و روشنائی چشم من در خدمت درگاه تو، اگر اختیار به دست من استی یکدم از خدمتات نیاسودمی اما تو مرا زیر دست مخلوق کردۀ به خدمت تو از آن رو دیر میآیم» خواجه نگاه کرد که قندیلی بالای سر رابعه آویخته معلق و همۀ خانه را نور فرا گرفته برخاست و بر خود گفت: «او را به بندهگی نتوان داشت» پس رابعه را گفت: «تو را آزاد کردم میخواهی اینجا باشی ما همه به خدمت تو و اگر خواهی رفت آزاد هستی اختیار به دست خودت.»رابعه دستور خواست و برفت و به عبادت حق تعالی مشغول گردید.
مناجات رابعه عدویه:
«بار خدایا! اگر مرا فردای قیامت به دوزخ فرستی سری را آشکار کنم که دوزخ از من به هزار ساله راه بگریزد.» گفت: الهی مرا از دنیا هرچه قسمت کردۀ به دوستان خود ده که ما را تو بسی»
گفت: «خداوندا! اگر تو را از خوف دوزخ پرستش کنم در دوزخام بسوز و اگر به امید بهشت میپرستم بر من حرام گردان» و اگر از برای تو تو را می پرستم جمالت را از من دریغ مدار. گفت: خدایا! اگر فردا مرا به دوزخ کنی فریاد بردارم که ترا دوست داشتهام با دوستان چنین کنند؟
هاتفی آواز داد که «ای رابعه به ما گمان بد مبر نیکو بر تو را در جوار دوستان فرود آریم تا با ما سخن گوئی «رابعه گفت: الهی آرزوی من در دنیا یاد توست و در آخرت لقای تو، یارب دل من حاضر کن و یا نماز بیدل قبول کن»
مشایخ گفتند: رابعه به دنیا آمد و به آخرت شد که هرگز با حق تعالی گستاخی نکرد و هیچ نخواست و نگفت که مرا چنین دار و چنین کن او را در خواب دیدند و گفتند: حال گوی از منکر و نکیر! گفت: چون آن جوان مردان درآمدند و گفتند: «من رَبکَ؟» گفتم باز گردید و حق را بگوئید با چندین هزار خلق پیره زنی را فراموش نکردی من که از همه جهان تو را دارم هرگز فراموشت نکنم. تا کسی را فرستی که خدایِ توکیست؟
ذکر امام احمد حنبل(رح):
آن امام دین و سنت، آن مقتدای مذهب و ملت آن خداوند ورع یگانه آن سنی آخر و اول امام به حق احمد بن حنبل(رح) سنت و جماعه بود گفتند: «زهد چیست؟» گفت: «زهد سهاست»
«ترک حرام و این زهد، زهد عوام است و ترک افزونی از حلال و این زهد خواص است، و ترک آنچه تو را از حق مشغول کند و این زهد – عارفان است.
چون وفاتش نزدیک آمد در آن حالت به دست اشاره میکرد و به زبان میگفت: «نه هنوز» پسرش گفت: «ای پدر این چه حال است؟» پدرگفت: «وقت خطر است نه جای جواب است به دعاء مدد می کن آن حاضران که در پاییناند یکی ابلیس است در مقابلام استاده که خاک بر سر میریزد و میگوید: «ای احمد افسوس جان بردی از دست من» و من میگویم «نه هنوز» تا یک نفس مانده جای خطر است نه جای امن» صفحه 239 تذکرة لاولیاء عطار. از شیخ داؤود طائی پرسیدند: «چرا با خلق نه نشینی؟» گفت: «با کی نشینم؟» اگر با خورد از خود نشینم مرا به کار دین نمیفرماید، اگر با بزرگتر نشینم عیب من بر من نمیشمرند و مرا در چشم من میآرایند. سپس خلق را چکنم.
شیخ فنافیالله حاتم اصم(رح)
نقل شده صفحۀ 257- تذکرة شیخ عطار(رح):
نقل است شخصی پیش حاتم اصم رفت و گفت: «مال بسیار دارم و میخواهم که تو را و یاران تو را از آن نصیب کنم» حاتم گفت: میترسم که چون بمیری مرا باید گفت: « دعاء کن که ای روزی دهندۀ آسمان روزی دهندۀ زمین بمرد».
حاتم گفت: که هر روز به وقت بامداد، ابلیس مرا وسوسه کند که: «امروز چه خوری؟» گویم زهر، گوید: «چه پوشی؟» گویم کفن، گوید: «کجا باشی؟» گویم در گور، گوید: «نا خوش مردیکه توئی!» مرا بگذارد و برود.
ذکر فضیل بن عیاض(رح)
آن مقدم تائبان،آن معظم نایبان. آن آفتاب کرم و احسان آن دریای ورع و عرفان فضیل بن عیاض(رح) از کبار مشایخ و در کرامات شأن رفیع داشت.
و اول حال او چنان بود که: «در میان بیابان مرو و باورد خیمه زده بود و یاران بسیار داشت همه دزد و راهزن یعنی قطاع الطریق بودند.»
هر مالی که از راهزنی به دست آوردی پیش او بردی، او قسمت کردی که مهتر ایشان بود، آنچه خواستی نصیب خود برداشتی و باقی به دیگران گذاشتی تا روزی کاروان عظیم بیامد و آواز دزد شنیدند، خواجۀ در میان کاروان نقد زیاد داشت و همه برداشت و گفت: در جای پنهان کنم، در بیابان خیمۀ دید و مردی پلاس پوشی نشسته همه زر به وی سپرد تا از شر دزدان در امان ماند. گفت: «در خیمه رو و در گوشۀ بنه» بعد از عودت دزدان مرد خواست تا رفته پولهایش را از خیمه بردارد چون آنجا رسید دید که دزدان مال تقسیم میکنند. با خود گفت: «آه من مال به دزدان سپردهام» خواست باز گردد. فضیل او را بدید گفت: «بیا» آنجا رفت، گفت: « چه کار داری؟» گفت: «جهت امانت آمدهام» گفت: «همان جا که نهادهای برو بردار» برفت و برداشت یاران فضیل را گفتند:
ما درین کاروان هیچ نقد نیافتیم و تو چندین نقد را باز میدهی؟» فضیل گفت: او به من گمان نیکو بُرد و من نیز به خدای تعالی گمان نیکو میبرم گمان او راست کردم تا باشد که خدای تعالی گمان من نیز راست کند.
نقل است: در ابتداء بر زنی عاشق شده بود و هرچه از راهزنی به دست آوردی بوی فرستادی و گاهگاه پیش وی رفتی و در هوس او گرستی، تا شبی کاروانی میگذشت و در میان کاروان یکی این آیت می خواند:
الحدید: 16«اَلَم,یأنِ لِلِّذینَ آمنوا، اَن,تخشع قُلو بُهم لذکرالله؟»ترجمه: «آیا وقت آن نیامد که دل خفتۀ شما در برابر اندرزهای خداوند بیدار گردد؟ این جاست که معجزۀ کلام خداوندی به وضاحت مشاهده میشود.چون تیری بود که بر دل فضیل آمد و روی به بیابان نهاد. بلاخره عازم کعبه شد و تا اخیری حیات پابند به مقررات اسلامی گردید و خدمت حرمین شریفین را نمود و از جملۀ اولیاءالله محسوب گردید. نقل شده است از صفحه 77 تذکر شیخ عطار(رح)
راجع به توبۀ نصوح:
و همچنان آقایی نصوح که خودش مرد بود و به کلی قواره و اندام و موهای زنانه داشت و همیشه لباس زنانه را میپوشید و در حمام زنانه کیسه مالی زنها را مینمود. تا اینکه انگشتر الماس دختر پادشاه در حمام دزدی شد. فرمود پالیدن اعضا و اندام زنها شروع گردد.نصوح به خداوند التجا نمود و اگر ازین رسوائی نجات یابد تا به ابد توبه میکند همان بود که پیشتر از پالیدن نصوح انگشتر پیدا گردید.نصوح برای ابد توبه نمود دگر هیچگاه به حمام زنانه نشد. و توبهاش یادگاری ماند.
ذکر ابوعلی شقیق(رح)
آن متوکل ابرار، آن متصرف اسرار، آن قبلۀ محتشم عالِم، شیخ و ذاهد ابو علی شقیق(رح) در انواع علوم کامل بود و تصانیف بسیار داشت و طریقت از ابراهیم ادهم گرفت، او گوید: راه خدای در چهار چیز است: یکی امن در روزی، دوم اخلاص در کار، سوم عداوت با شیطان، چهارم ساختن با مرگ، و سبب توبۀ او آن شد که به ترکستان به تجارت رفت، موقعیکه به نظارۀ بتخانه رفت، بتپرستی را دید که به پرستش بت مشغول است شقیق گفت: «تو را آفریدهگار است زنده و عالِم و قادر او را پرست و شرمدار و بت نه پرست که از او هیچ نهآید.» بت پرست گفت: «اگر چنین است که تو میگوئی، قادر نیست که تو را در شهر تو روزی دهد؟» که تو را اینجا نباید آمد. شقیق ازین سخن بیدار شد و روی به بلخ نهاد.
نقل است که شقیق در سمرقند مجلسی دایر کرد و میگفت: روی به قوم کرد و گفت: «ای قوم! اگر مردۀای گورستان، و اگر کودک ای دبیرستان، و اگر دیوانۀای بیمارستان و اگر کافری کافرستان و اگر بندۀای داد مسلمان از خود باید ستودن ای مخلوق پرستان!»
نقل است که شقیق قصد رفتن به کعبه نمود موقعیکه به بغداد رسید در آن وقت خلیفه هارونالرشید بود و او را نزد خود خواند، چون شقیق نزد هارون آمد، هارون گفت: «تو شقیق زاهدی؟» گفت: «شقیق منم اما زاهد نیم» هارون گفت: «مرا پندیده» گفت: هوشدار، که حق تعالی تو را به جای صدیق نشانده است از تو صدق طلبد، چنانکه از وی و به جای فاروق نشانده است. از تو فرق خواهد میان حق و باطل چنانکه از وی. و به جای ذوالنورین نشانده است، از تو حیا و کرم خواهد، چنانکه از وی، و به جای مرتضی علی نشانده است، از تو علم و عدل خواهد، چنانکه از وی»
هارون گفت: «زیادت کن» گفت: «خدای را سرای است که آنرا دوزخ گویند، تو را دربان آن ساخته و سهچیز به تو داده، مال و دولت، شمشیر و تازیانه، و گفته است که خلق را بدین سهچیز از دوزخ باز دار.
هر حاجتمند که پیش تو آید مال از وی دریغ مدار، و هرکه فرمان حق خلاف کند بدین تازیانه او را ادب کن، و هرکه کسی را بکشد بدین شمشیر قصاص کن به دستور خویشان او اگر این نکنی پیشرو دوزخیان تو باشی. گفت: «زیادت کن» گفت: «اگر در بیابان تشنه شوی چنانکه به هلاکت نزدیک باشی و آن ساعت شربتی آب یابی به چند بخری؟» گفت: «به هرچند که خواهد» گفت: «اگر نفروشد الا به نیمۀ ملک؟» گفت: «بدهم» گفت: «اگر تو آن آب بخوری و از تو بیرون نهآید چنانکه بیم هلاکت تو باشد یکی گوید، من تو را علاج کنم اما نیمۀ ملک بستانم چه کنی؟» گفت: «بدهم» گفت: «پس به چه نازی به ملکی که قیمتاش یک شربت آب است که بخوری و از تو بیرون آید؟» هارونالرشید بگریست او را اغراز کرد.
بایزید بسطامی گوید: هیچکس بر من غلبه نه کرد مانند جوانی از بلخ که به قصد حج روان بود و بر ما وارد شد و گفت: ای بایزید حد زهد در نزد شما چیست؟ گفتم: «چون بیابیم بخوریم و چون نیابیم سپاسگذاریم.» جوان بلخی جواب داد «سگان بلخ نیز چنین باشند.» بایزید گفت: از او پرسیدم که پیش شما مردم بلخ حد زهد چیست؟! جوان جواب داد: «چون نیابیم شکر کنیم و چون بیابیم ایثار کنم و به دیگران ببخشیم.» وقتی سید جمالالدین افغانی به مهد نور و عرفان مانند امام احمد غزالی آغشته شده و به حقیقت پیوست بناءً همه درها به رویش بازشد. و همین دل است که کائنات با تمام بزرگی آن فشرده شد و برای عارفان دل میشود. و همین دل اوست که با کوچکیاش میتواند منزلگاه خدای یگانه شود، درحالیکه تمام کائینات در برابر خداوند و مقام والای او کوچکی میکند.
مقام صوفی:صوفی این است که آنچه در سرداری بنهی، و آنچه در کف داری بدهی و آنچه بر تو آید به وجهی توان هضم هر نوع مشکل را داشته باشی...
صوفی آن است که دل او چون دل ابراهیم سلامت یافته بود از دوستی دنیا و بهجای آرندۀ فرمان خدای بود و تسلیم او تسلیم اسماعیل و اندوه او اندوه داودو فقر او فقر عیسی و صبر او صبر ایوب و شوق او شوق موسی و در وقت مناجات اخلاص او مانند اخلاص محمد(ص) باشد.
شیخ کبیر ابو عبدالله گوید: صوفی آنست که صوف پوشد بر صفا و هوای نفس را بچشاند طعم جفا و دنیا را به اندازد در قفا.»
شیخ و عابد شقیق بلخی گفت: «حق تعالی اهل طاعت را در حال مرگ زنده گرداند، و اهل معصیت را در حال زندهگانی مرده گرداند.»
شیخ گفت: «که از هفت صد نفر پرسیدم که خردمند کیست، زیرک کیست، توانگر کیست، در ویش کیست و بخیل کیست؟»«همه یک جواب دادند»
همه گفتند: خردمند آنست که دنیا را دوست ندارد، زیرک آنست که دنیا او را نه فریبد، توانگر آنست که به قسمت خدای عزَوجَل راضی باشد یعنی قناعت داشته باشد، درویش آنست که در دلش طلب زیاتی نبود «یعنی حریص نباشد» و بخیل آنست که حق خدای را از بندهگان حاجتمند باز دارد.»
خواجه عبدالله انصاری گوید:
«پیاز خوردن را چشم تیز باید، و چوب شکستن را بازوی قوی مگر در صدر مجلس نشستن را جز دانش چیزی نباید!»
گفتار بزرگان:
نقل است که شیخ ابو سلیمان دارائی در وقت احرام لبیک نگفتی و گفت: «حق تعالی به موسی وحی کرد که هر ظالم مرا یاد کند من او را به لعنت یاد کنم.» سپس گفت: «هرکه نفقه حج را ازمال شبه کند، آنگاه گوید: «لَبِّ یکَ» آنرا گوید: «لا لَبِّ یکَ»
پدر عبدالله ابو منصور گوید: «نامسلمانی نشسته باشد مگس از خود باز مکن که برخیزد و بر وی نشیند،حدیث است به روایت امام مسلم:-«ای آدمی زاد! مریض شدم به عیادتم نیامدی؟» بنده گوید: «پروردگارا! تو ربالعالمین هستی چگونه ترا عیادت کنم؟»پروردگار میفرماید:«مگر فلان بندهام مریض شد به دیدن او نرفتی، اگر از او دیدار میکردی مرا نزد او مییافتی.»
«بندهام با نوافل به من نزدیک میشود. در مقابل من نیز او را دوست میدارم و زمانیکه دوستش بدارم گوش شنوا، چشم بینا، دست گیرنده و پای روندۀ او میشوم.»
آوردهاند که شهید شاعر بلخ روزی نشسته بود و کتاب میخواند، جاهلی درآمد و سلام کرد و گفت: «خواجه تنها نشستهای!» گفت: «تنها اکنون شدم که تو آمدی، از آنکه به سبب تو از مطالعه کتب باز ماندم.»
هارون الرشید گوید:
«هیبتیکه بهواسطه تواضع زایل شود، آن هیبت سزاوار زوال باشد.»حلم تعویضی است که دشمن را دوست میگرداند و تریاقی است که زهر جانگدازی رادفع کند.
راجع به حقوق مادر:
بزرگی گفت: عزم حج کردم، چون به بغداد رسیدم نزدیک ابو حازم(رح) رفتم و خواب بود صبر کردم تا بیدار شد گفت: این ساعت پیامبر(ع) را به خواب دیدم و مرا به تو پیام داد و گفت: «حق مادر نگهدار که تو را بهتر از حج کردن باشد، باز گرد و رضای او طلب کن و خدمت او بنما.»من از بغداد برگشتم و به مکه نرفتم.
سفیهی (نادانی بیخرد) مر استاد حکما افلاطون را روزی در مقام مخاصمت گفت «زشت مردی» افلاطون گفت: «عیبیکه در من بود گفتی و همه پدید کردی، اکنون بعد از این همه هنر است، و آنچه در تو هنر بود ظاهر کردی و باقی همه عیب است.»
گویند: وقتیکه یعقوب لیث بیمار بود طبیبان او را معالجت نتوانستی کرد گفتند: «آنچه ما دانستیم کردیم و صحت نیافت اکنون بزرگی میباید دم و دعاء نماید.» شیخ سهل عبدالله تُستری بخواندند و از وی درخواست نمودند تا دعاء کند خواجه دست برداشت و گفت: «بار خدایا! ظل معصیت او بدو نمودی.
عز طاعتی که کردهام به وی نمای.»در حال یعقوب شفا یافت بفرمود تا هزار دینار بیاوردند و در پیش شیخ نهادند شیخ در آن نگرست و گفت: «ما این عزت به قناعت و ناستودنی یافتهایم نه به حرص و گرفتن متاع بیمقدار دنیوی.» از بارگاه شاه وسیلۀ بیاوردند و شیخ را به خانه فرستادند در راه خادم او را میگوید: «اگر آن مال بستودی و به درویشان دادی نیک بودی» شیخ گفت: «بندهگان خدای شان روزی بدهد، سهل را با فضولی چه کار.»
داستان ادهم وچگونگی ازدواجاو:
گویند پدر ابراهیم روزی از میان باغهای بخارا میگذشت، خواست در یکی از جویها وضوء سازد، سیبی بر آب نمایان گردید با خود گفت: اینکه اهمیتی ندارد و سیب را گرفت و خورد. بعد در دلش وسواس پدید آمد و عزم کرد صاحب سیب را پیدا کرده از او حلال بطلبد. در باغ را زد کنیزکی برآمد، گفت صاحب منزل را بگو بیاید دم در، کنیزک گفت صاحب منزل زن است و نمیتواند اینجا بیاید، پس اجازه بگیر من پیش او بروم چون ادهم پیش او رفت باز گفت: و حلالی طلبید. زن پاسخداد که این باغ نصفش از آن من است و نصف دیگر از آن پادشاه میباشد، من سهم خود را بحل کردم. در آن هنگام پادشاه در بلخ بود و از بخارا تا بلخ ده روز راه است. ادهم این فاصله را طی کرد و پادشاه را در موکب وی دید و راز خود با او بگفت: پادشاه بفرمود تا فردا پیش او باز آید. این پادشاه را دختری بود به غایت زیبا و صاحب جمال که شاهزادهگان بسیار خواستگارش بودند ولی دختر نمیپذیرفت و میخواست با مرد زاهد و صالح ازدواج کند. پادشاه حکایت ادهم با دختر باز گفت: و افزود که من متقی تر و خداترس از این مرد نه دیدم که از بخارا تا بلخ برای یک نیمه سیب راه آمده است، دختر مایل شد که به ادهم ازدواج کند و فردا که ادهم نزد پادشاه آمد، پادشاه گفت: ترا بحل نمیکنم مگر این که با دختر من ازدواج کنی. ادهم نخست به سختی امتناع نمود ولی عاقبت تن درداد. شب زفاف که در وثاق دختر آمد عروسی را دید زیور کرده و خانه با بساطهای گوناگون آراسته، خود را به کناری کشید و تا بامداد به نماز پرداخت هفت شب بدین سان بسر آورد و آنگاه کس نزد پادشاه فرستاد که او را بحل کند. پادشاه گفت تا مواقعه رخ ندهد حلالت نمیکنم. ادهم به ناچار با دختر نزدیکی کرد. پس برخاست و غسل کرد و به نماز پرداخت و درآن میان بانگی زد و بر مصلای خود فرو افتاد و چون بر سرش رفتند جان تسلیم کرده بود. ابراهیم از این دختر بزاد چون جدش فرزند ذکور نه داشت پس از مرگ وی به سلطنت رسید. این بود داستان ابراهیم ادهم؛ و ماجرای دست کشیدن او از پادشاهی مشهور است.
بر سر خاک ابراهیم ادهم زاویهای نیکو ساختهاند که برکۀ آبی دارد. در این زاویه برای صادر و وارد طعام میدهد. خادم آن ابراهیم جُمحی از بزرگان اولیا است. شبهای نیمه شعبان از کلیۀ اقطار شام مردم به زیارت قبر ابراهیم میآیند و سه روز در آنجا میمانند. در این روزها بازار بزرگی در بیرون شهر تشکیل میشود که همه چیز درآن میفروشند. درویشان اهل تجرّد از همه آفاق برای این روزها به آنجا میشتابند. هر یک از زایران شمعی به خادم زاویه میدهد و بدین ترتیب خروارها شمع گرد میآید.بیشتر مردم این سواحل از فرقۀ نُصِیریه هستند که معتقد به الوهیت علی بن ابیطالب میباشند. آنان نماز نمگیذارندوشرط طهارت به جای نمیآورند و روزه نمیگیرند. الملک الظاهر آنان را مجبور کرد که در دهات خود مساجدی بسازند لیکن این مسجدها دور از آبادی ساخته شده است و کسی رادر آنجاراهنمیدهند و چه بسا که شخص غریبی در آن بلاد میرود و در مسجد بانگ نماز بر میدارد مردم آنجا برآشفته میگویند «عرعر نکن علف تو هم میرسد.» عدۀ این جماعت زیاد است.
سخنانی از سید اولیا محاسبی:
اول - بهترین خصلت آن است که به خدای سوگند یاد نه کنی نه به راست و نه به دروغ و نه به سهو و نه به عمد.
دوم - از دروغگفتن بپرهیز.
سوم - خلاف وعده نه کنی بهتر آنست کسیرا وعده مده.
چهارم - بدون از شیطان دیگر هیچ کس را لعنت مکن گرچه ظلم کرده باشد به تو.
پنجم - دعای بد نکن هیچکس را نه به گفتار و نه به کردار.
ششم - بر هیچکس گواهی ندهی نه به کفر، نه به شرک و نه به نفاق.
هفتم – آنکه قصد هیچ معصیت نه کنی نه به ظاهر و نه به باطن.
هشتم - رنج خود بر هیچکس میفگن و با خود نه چه اندک باشد و چه بسیار.
نهم - طمع به کلی از خلایق مقطع گردان.دهم - خود را از هیچکس بهتر نه دانی.